و آنگاه ابراهیم
و آنگاه ابراهیم
و آنگاه ابراهیم
هفت مرغ مختلف را هفت تکه کرد و هر تکه را بر بالای کوهی نهاد و فریاد زد :
ایمان دارم ،یقین می خواهم ،
و آنگاه ابراهیم ..
برای اين روزها
1)
خواسته هایم بوی ناتوانی می دهند
بوی آرزو
آرزوهایم را بر دست می گیرم
و می گردانم
..
باید مرا از ریشه قطع کرد .
20/7
2)
کتاب ها به بیراهه می روند
چگونه ممکن است
بر طبق قاعده نوشت
نفس کشید
دوست داشت
و مرد
.........
10/8
3)
آی
خبرهای تازه را چه کسی جار می زند
می خواهم فردا
صندلی هایم را به مناقصه بگذارم
و همه آرزوهایم را
روز به نیمه رسیده است
و روزنامه امروز
پر از ستون نیازمندی هاست
9/9
دو دانه گندم
1....
این قانون بازی است عزیز دلم . غرق شدن در رویا ها و آرمان ها و بعد
کلنجار رفتن با تضادها و تناقض ها و گیر افتادن در تارهای عنکبوتی
مساله ها و تقلا برای نجات . و بعد نشستن در انتظار معجزه .یک ماه ،
یک سال و گاه چند سال . بستگی دارد به میزان باورت .
می فهمی که گره کار را یک ناجی هم می تواند بگشاید . می نشینی به
انتظار ناجی .و باز خبری نمی شود . این جاست که نا امید و سرخورده
می روی خودت را با همه آن آرمانها و باورهای مسخره ات یک جایی گم
و گور می کنی . آن وقت است که با پای خودت ،با دلی مشتاق می روی
خودت را در لنجزارهای این زندگی لعنتی آلوده می کنی و تازه می شوی
یک آدم فهمیده . مثل بقیه . عزیزم این قانون بازی است !باور نداری ؟
2
- نه من از کار این خدا سر در می آورم
نه این خدا از کار من
...
کاری به هم نداشته باشیم بهتر است!
خیلی مسخره است . آدم بنشیند کلی زر بزند . کلی فلسفه بافی کند .
برای خودش تئوری پردازی کند . و بعد پای عمل که برسد بترسد .
یعنی جرات نکند حتی خودش تئوری خودش را که اتفاقا بی نقص
هم هست به مرحله عمل در آورد .
به قول سعید ما هنوز به خدا و خیلی چیزهای دیگر ایمان نیاورده ایم .
داریم خودمان را گول می زنیم .!!
3- به بهانه آخرین برنامه و خداحافظی با رفقا
((اینجور وقتها باید یک گوشه نشست...یک گوشه ی تنگ که دیوار هایش
هم سردباشد...هم سیمانی باشد...من عاشق دیوار های سیمانی ام...
آدم هروقت دلش از دنیا و آدمهایش بگیرد...باید دستهایش را روی دیوارهای
سیمانی بکشد...باید پوست و گوشت تنش لا به لای سنگ ریزه ها گیر کند..
باید اینطور عقده های آدم خالی شود..من روزهایی که دستهایم را اینطور روی
دیوارهای سیمانی کشیده ام خیلی زیاد یادم مانده...)) seeking/the/Truth
کاش این ها که این گونه بی خیال دارند روبوسی می کنند و می روند
میدانستند که چه دیوانه ای عاشقشان است
4- پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت !
به نظرت با اون دو تا گندم چه کرد ؟
...
من بی تقصیرم !!
نه این که خیال کنی من به قانون های مسخره تو اعتقادی دارم . نه !
من فقط کمی خسته ام و کمی هم ضعیف . و راستش فکر می کنم فکر
ناجی را هم باید از سرم بیرون کنم . راستی کسی سراغ نداری که
دو گندم بخرد ؟؟
سلوک سخت صعود
1((یعنی می شود یک روز این رژه رفتن ها تمام شود . می شود یک
روز از این پادگان لعنتی خلاص شویم . )).
شرمنده ام رفیق ، شرمنده ام که آن روز بعد از شنیدن این حرف ها به تو
خندیدم . شرمنده ام که مسخره کردمت . آخر عزیز دلم تو هنوز بعد این
همه سال ، بعد این همه عمر نفهمیده ای که این زندگی درست مثل یک
فیلم ، به سرعت برق و باد از جلوی چشمانمان می گذرد؟هم خدمتی عزیزم
فقط باید تماشا کنی و به مسخره بودنش بخندی . همين .
2) معلق بودن ، هیچ بودن در فضای هستی
این چهار ماه فرصت خوبی بود برای فکر کردن بیشتر به زندگی ، از
زاویه های مختلف . این حرف من تنها نیست . خیلی از کسانی که خدمت
رفته اند این را درک کرده اند . سر پست نگهبانی بهترین جاست برای این
که فارغ از هر دغدغه ای ، دور از هیاهوی روزمره زندگی بنشینی به
خودت ، به زندگیت ، به رفتارهایت ، حرف هایت ، آینده ات و خیلی
چیزهای دیگر فکر کنی . آنقدر هم وقت زیاد می آوری که می توانی
دوربین فکرت را در زاویه های مختلف قرار دهی و سعی کنی هیچ
چیزی ، هیچ نکته باریکی از قلم نیفتد . و بعد روزهای بعد تازه
می فهمی که چه کار بیهوده ای کرده ای . فکرکرده ای ! به زندگی ،
برنامه ریزی کرده ای برای آینده ! تازه می فهمی که تو ذره ای معلق
هستی در فضای بیکران هستی . اسیر باد های سرنوشت .
واین کشف بزرگ ، کشف شب های آخر نگهبانی دادن است .
3) گفت و گو
آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم مقابل این بادها بایستم ، نه این که خیال
کنی مغرور شده ام و طوفان بفرستی ! نه سوء تدبیر نشود . جمله ام
را اصلاح می کنم : آنقدر بزرگم کرده ای که بتوانم مقابل این بادها بایستم .
البته این جمله هم همه جایش عیب و ایراد دارد .
آن قدر کوچک شده ام که براحتی تن به نسیم و باد و طوفان می سپارم .
به هر جایم که می خواهی ببر
0
0
هنوز جای فکر کردن دارد..
4) تشکر
این دومین بار بود که از تو مایه آرامشی خواستم . و تو چه خوب جواب
بندگان طوفان زده ات را می دهی :
اما جواب قوم او جز این نبود که گفتند : او را بکشید یا بسوزانید !
ولی خداوند او را از آتش رهایی بخشید . در این ماجرا نشانه هایی
است برای کسانی که ایمان می آورند .
5)ناجی
اصولا معتقدم یک ناجی به سه حالت می تواند انسان را از سرگردانی
نجات دهد :
- برایش دستگاه هزار معادله و هزار مجهولی زندگی را حل کند .
- راه حل کردن معادله را به او بیاموزد .
- به انسان بفهماند که این جا معادله ای در کار نیست . راه حلی در
کار نیست !!
6) این روزها ...
((تئوری انتخاب )) من دارد روز به روز محکم تر و قوی تر می شود .
تئوری انتخاب سفید یا سیاه یا همان تئوری مرگ بر خاکستری ... فرصت
شود حتما درباره اش مفصل می نویسم . فعلا دارم نقاط ضعفش را بررسی
می کنم . تا بعد ..
عطار
به مناسبت ياد روز عطار نيشابوري.
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
گويند عطار در دكان عطاري مشغول معامله بود .درويشي آنجا رسيد و چند بار
((شي لله))گفت . عطار به وي نپرداخت .درويش گفت :أي خواجه تو چگونه
خواهي مرد . عطار گفت :چنانكه تو خواهي مرد . درويش گفت :تو همچون من
مي تواني مرد ؟عطار گفت :
بلي . درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت :ا…و جان بداد .
عطار را حال متغيير شدو دكان بست وخلوت گزيد
سلام .. خداحافظ ..
1) روزگار خوش آقا مصطفی ...
خوابیدن تا لنگ ظهر ، بعد هم مطالعه کتابهای دوست داشتنی تا موقع نهار ،
فیلم نگاه کردن ، باز مطالعه ، بیرون رفتن ، باز فیلم نگاه کردن و خوابیدن .
این است روزگار خوش آقا مصطفی .
فاصله دو ماهه بین کنکور فوق و سربازی ، فرصتی عالی پدید آورده برای
عقده بازی . برای زندگی به سبکی که سال هاست طعمش را نچشیده ام . البته
این سبک به خودی خود دوست داشتنی نیست ، اما وقتی به دو سوی قضیه
نگاه کنی ، کاملا توجیه شده است و منطقی . اسمش را گذاشته ام روزگار
خوش آقا مصطفی ...
2) چرا درمانده ایم ...
((تولستوی ،این بزرگ مرد پهنه انسانیت ،سخنی دارد با این مضمون : باید از
گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را می دانند ولی جرات ابراز آن را
حتی برای خودشان ندارند . .. ))
کتاب با این جمله آغاز می شود . جمله ای که ای کاش زودتر از این ها ،
درک می کردمش . بگذریم ..کتاب حسن نراقی ، با عنوان ((جامعه شناسی
خودمانی )) مروری بر همین گونه حرف هاست . حرف هایی در باره
خودمان ، درباره جامعه ایرانی و به عبارتی درد دلی است خودمانی .
لحن صادقانه کتاب و دوری نویسنده از ((ایسم )) های متداول ، کتاب را به
مجموعه درددل هایی دوست داشتنی و قابل تامل تبدیل کرده . البته قصدمن
معرفی کتاب نیست . کتابی که به چاپ شانزدهم رسیده باشد نیازی به معرفی
ندارد .مقصود این بود که بگویم اگر نخوانده اید حتما بخوانید . ..
3) چند جمله کاملا خصوصی ...
می دانم لیاقت مهمانی شما را نداشتم . حکایت من حکایت گربه است . در
دیزی را باز دیده بودم . می دانستم که اگر تنها بیایم راهم نمی دهید . به همین
خاطر همیشه چند تا آدم آبرودار هم همراه خودم می آوردم . خدا خیرشان
دهد که باران و برف و سرما و.. حالیشان نبود . دوستان خوبی هستند . قدرشان
راخوب نمی دانم ، می دانم .
راستی همراه ویژه ام را دیدید ؟ موافقید ، بی فایده است آقاجان . وقتی من چیزی
را می خواهم ،شما هم موافقید ، همه دنیا با ما مخالف است.
از روی دو روز از زندگی
اشک ها و لبخندها...
1-(20:45 پنج شنبه )
ذهن احمق و بی شعور من واژه اشک را همیشه با واژه کرگدن
همراه می کند ،چرایش را نمی دانم . بگذریم . طبق گزاره های
منطقی حاکم بر ذهن من گریه کردن کرگدن ها امری محال است .
(چرایی این را هم نمی دانم . اما قلبا آن را پذیرفته ام ) و از آن جا
که توانستم بالاخره برای یکبار هم که شده اشک بریزم . آن هم از
نوعی که شره می کند بر روی گونه ها ، ذهنم چنین نتیجه گیری
کرده که من کرگدن نیستم . و این خود سرآغاز یک مشکل بزرگ دیگر
در زندگی است : (( اگر من کرگدن نیستم ،پس چی هستم ؟))
2- (23:30 پنج شنبه)
فضای بیرون اتوبوس را برف سفید پوش کرده .از آن منظره هایی است
که حس بازی با کلمات را دروجود آدم زنده می کند . غرق می شوم در
بازی . بهتر از این نمی شود . یک حس خارق العاده . ترکیبی از (سبکی
بعد از کنکور)، (منظره ای از کوه های پر از برف )،( آواز سراج در گوش )
و (بازی با کلمات در ذهن ).کلمات کم کم به سمت شور می روند .
غزلی از برف در راه است . اما به یکباره دست های آن ... دیوانه به
موهایم چنگ می زند . همه چیز خراب می شود . کلمات ترسیده اند .
جیغ می زنند . قافیه ها فرار می کنند . سراج قطع می شود . غزل نابود
می شود . دوباره سعی میکنم . نمی شود . بی خیال می شوم . به
تماشای برف ها می نشینم . برف هایی که با لباسی سپید هم آغوش
زمین شده اند . چقدر بعضی وقت ها به این لباس و این هم آغوشی با
زمین حسودیم می شود .
3- (10:30جمعه)
صخره ها و دیواره ها ترس و لذتی وصف ناشدنی دارند . به شرط آن
که خودت باشی و خودت . یک عده آدم ناشی را دنبال خودت راه
نیندازی و بعد هی نگران جانشان باشی . خب البته نگران بودن هم
انواع مختلفی دارد . نوع احمقانه اش این است که پیدا کردن مسیر ،
کمک دادن به دیگران و سایر کارها را بسپاری دست دیگران و خودت
فقط و فقط نگران باشی . معمولا در این شرایط آدم کلی نذر و نیاز
می کند که گروه سالم به مقصد برسد و معمولا هم وقتی سالم
می رسند نذر و نیاز ها فراموش می شوند .
4- (23 – جمعه )
می بینی دیگران چقدر ساده وجود تو را باور کرده اند . می ترسم از این
که روزی خود من هم را باورت کنم .
5- (24- جمعه )
خدایا یاریم که دیگران را همان قدر خود می پسندند دوست بدارم . نه کمتر،
ونه آنقدر که شایسته آنند. چرا که هر در هر دو صورت مرا مغرور و خودخواه
می بینند .
برای عاشقی دلم
قصد خروش می کند
صدای فریاد مرا
قلب تو گوش می کند
سلام می کنی و دل
غرق ترانه می شود
سلام تو دل مرا
غرق سروش می کند
برق نگاه و خنده ات
بر سرشوق آوردم
عقل به یکباره مرا
سرد و خموش می کند
عقل گلوی عشق را
سخت فشار می دهد
یک نظر تو عقل را
حلقه به گوش می کند
کولی قصه های من
شانه گریه های من شوق وصال تو مرا
خانه به دوش می کند
محتسب مست گیر ،
راهی میخانه منم
عشق تو هوشیار را
باده فروش می کند
-- ترسیده ام . غزل در آستانه کنکور فوق ، زیاد جالب نیست . فعلا دارم سعی می کنم به خودم بقبولانم که
بعضی جملات ،شرطی اند ،فقط بدرد فیلم ها ، قصه ها و شعر ها می خورند . همین . 21/11/85
من گنجشكان را
براي كنجكاويشان دوست دارم
و براي يك رنگيشان
و براي اينكه در قفس
يا از سكوت خود مي ميرند
و يا از فرياد خود
ولي هرگز آواز نمي خوانند
ایستاده ، سلام می کند ، سلام می کند . نگاه می کند . نگاه نمی کنم .بیکار
نمی نشیند . می رود توی مغزم ، درست مرکزمغز ، و بعد یکباره در پس
چشم ها ظاهر می شود . پس چشم آن جایی است که وقتی چشم ها بسته
می شوند دیده می شود . نوعی توهم . منتها از نوع زنده اش. حوصله
بازی اش را ندارم . می دانم می خواهد آغاز شود . می خواهد بهانه شود ،
می خواهد جا بگیرد در میان دلی که دیگر دل نیست ، پوسیده. نمی خواهم
حرامش کنم میان هزار توی ذهنم ، باید سالم بماند ، باید همچنان یک بهانه
پوچ داشته باشم برای ماندن ، حتی اگر پوچ هم باشد باز بهانه است . لش
سنگین خودم را بر می دارم و می کشانم روی زمین ، سنگین است بی خودی ،
انگار سنگ بارم کرده اند و به پاها غل و زنجیر بسته اند . قدم هایم را از
لابلای آدم ها بر می دارم . ولوله است .قیامتی است در نوع خودش . آدم
هایی که نشسته ، ایستاده ، در سجده ، حرف می زنند ، زمزمه می کنند ،
اشک می ریزند . استغفار می کنند . بوی عطرو گلاب از اطراف به
مشامم می رسد ، تند است . آنقدر که مطمئن می شوم تعفن من در میانش
گم خواهد شد و دیگران به انگشت حیرت مرا به هم نشان نخواهند داد .
می ایستم در گوشه ای کنار پیرمردی که قطرات صمیمی اشک شره
می کند بر گونه هایش ، نگاهش می کنم . با حسادت . مدت هاست اشک
را گم کرده ام . و خودم را . نمی دانم اصلا برای چه آمده ام ، نمی دانم باید
چه بگویم ، این جا حاجت می دهند اما به حاجت مند ، نه به آن که خودش
نمی داند بدنبال چیست . مجبورم بایستم و بگویم ، من همان چیزی را که
نمی دانم چیست می خواهم . و بعد خودم از حرف احمقانه ام خنده ام
می گیرد . و سعی می کنم اسم بهتری برای خواسته ام پیدا کنم . فکر
می کنم . می گویم : دلم بهانه ای می خواهد برای خواستن . زیادی بی میل
شده ام به همه چیز . من چیزی می خواهم که ارزش خواستن داشته باشد .
ارزش ماندن ، ارزش نفس کشیدن . می فهمند دیوانه ام ، این جا حاجت به
دیوانه ها نمی دهند . شفایشان می دهند .
1)
ذهن بیمار به انبار باروتی می ماند که انتظار جرقه را می کشد . بهانه می خواهد
تا به آتش بکشاند سکون و انجماد را . من عاشق این بیماری ذهنیم .
سر شب ...از کسی می گفت که میان دین و دنیا مانده . می خواستم بنشینم و
برایش یک دل سیر حرف بزنم . نشد . نتوانستم .
حکایت غریبی است این ماندن . آدمی اگر کودک معصوم درونش را نکشته باشد ،
جایی در میانه راه ، در کوره راه سخت و سهمگین زندگی ، به دو راهی
بزرگی می رسد میان خدا و خود ، انتخابی که تجسم آن دنیاییش را پل صراط
نامیده اند . و آدمی در همین جهان در همان لحظه حساس باید تصمیم بگیرد که
بگذرد یا نه . این جا باید تصمیم بگیری که از آتشی که ((خودی تو )) بر پا کرده
بگذری تا آن جا خیالت از بابت عبور راحت باشد .
می گویند هر چه خدایی که برای خود ساخته ای بزرگتر باشد ، حکایت این تصمیم
و این دو راهی شنیدنی تر می شود . خدایت اگر خدای روزی رسان باشد ، به دو
راهی روزی گرفتارت می کند ، اگر مبادله گر بهشت و جهنم به عمل باشد ، به
دو راهی بهشت و جهنم گرفتارت می کند و اگر خدایی باشد با هزار اسم اعظم ،
آن وقت دیگر آزمایشش حکایت دیگری پیدا می کند . لحظه لحظه می شود و هر
لحظه امتحانی ، آن وقت است که دم به دم پلی می بینی که باید از رویش بگذری
، تا هزار خدای واحد را به عمل تصدیق نمایی . و باز می گویند و می گویند و..
حکایت غریبی است این ماندن . یک دنیا برایش حرف دارم . می ترسم اما . می ترسم
این به قول ... بیماری دامان خواننده بیگناه این سطر ها را هم بگیرد .
کجاست ذهن بیمارتری که برایم از درد بودن و ماندن بگوید و من هم برایش بگویم .؟
از اوایل شهریور بود که تصمیم گرفتم خودم را عادت دهم به خواندن روزی
یک صفحه قرآن . مشکل بر سرآن بود که این خواندن حس خوبی به من نمی داد .
احساس روبرو شدن با مجموعه ای بی نظم و شلوغ از کلمات قصار ، قصه ها ،
و پند و انذار ها را داشتم . باقی حکایت این یک صفحه خواندن، مفصل است . و
نتیجه اش شیرین . آن قدر شیرین که نمی توانم از دیگران ( ازآنان که کودکی زنده
در درون خود دارند ) دریغش کنم . فهرست وار می آورمش ، ارتباطش می دانم
سخت است ، اما حکایت ،حکایت طوطی است و جور هندوستان
-- دائره المعارف بریتانیا : سوره های بلند قرآن مشتمل بر موضوعاتی پراکنده
است و این احساس را به خواننده می دهد که آیات سوره ها بی هیچ برنامه ای
در یک جا جمع شده اند . کیفیت ختم آیات به عبارت هایی نظیر (( ان الله علیم ))
.. ((ان الله حکیم ))و.. نیز صحت این برداشت را تایید می کند . زیرا این ها هیچ
ارتباطی با ما قبل خود ندارند .
-- ((درباره هلال ماه از تو سوال می کنند ، بگو هلال های ماه نشانگر زمان
هستند و موسم حج را مشخص می کنند و نیکی آن نیست که از پشت خانه ها
به درون آیید بلکه نیکی از آن کسی است که تقوا پیشه کند و از در خانه ها
وارد شود . پس تقوای الهی پیشه کنید باشد که رستگار شوید ))—189 بقره
-- امانت گرفتن یک تفسیر روان و ساده ( نمونه )
زکریا ، مریم ، مسیح ، یحیی و ابراهیم ، 2- چگونگی رستاخیز 3- مواعظ و
نصایح 4 – نفی فرزند از خدا و مساله شفاعت
-- رمضان
-- افسوس بر روزهایی که بیهوده گذشتند
-- وظیفه ای که دیگران انجامش نداده اند .
...
2) این ساده ترین راه ممکن بود برای آن که هم راه بر منتقدان بر بی سوادیم بسته شود و هم حرف هایم را برای آنها که می خوانند
زده باشم .
باید اعتراف کنم
من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام ،
دزدانه
سخت است که بیاد آوری روزی ، روزگاری موجودی معصوم ، درون تو ،
در همین سینه چرکین امروزیت زندگی می کرد . نفس می کشید . حرف
می زد . قلم به دست می گرفت .شب ها زیر سقف آسمان ستاره هایش را
می شمرد . دستت را می گرفت و به مهمانی خدا می بردت ، پاک بود و پاک
نگاهت می داشت .
و سخت تر از آن این است که اعتراف کنی به قتلش . به این که داد بزنی :
((آهای اهل عالم ، من کودک معصوم درونم را کشته ام . )) .
انتخاب کرده ای . خودت . خود خود خود تو . باید برگردی و نگاه کنی .
دردناک است . اما حقیقت . نمی توانی باور کنی که این زندگی کولی وار تا این
حد تو را در لجن فرو برده باشد . تو فقط خواسته بودی آنطور که دلت
می خواست زندگی کنی ، آنطور که دلت می خواست بپوشی ، آنطور که دلت
می خواست بخوری ، و بعد کم کم دلت هم خواسته بود آنجاها که می خواهد
ببرد . آن ها که می خواهد را ببیند. سرگرمت کرده بود به لقب های هزار رنگ
، به سودای راحتی و مال و آنجا که مخالفتی می کردی درهای توجیه را برویت
می گشود. آنقدر گفت و توجیه کرد تا فراموش کنی شعار های کودک
معصوم درونت را . تا فراموش کنی که تو ، همین خود تو بودی که شعار
می دادی محور زندگی انسانیت است ، کار برای بالارفتن از نردبان هستی
است ، که علم برای خشیت است . کرم های سرخوشی زندگی کولی وار ، به
جا ن ستاره هایت افتاده بوند وتوحشیانه کودک معصوم درونت را به زور قرص
خواب می خواباندی ، تا نبیند که ستاره هایش آرام آرام خورده می شوند .
سخت است و دردناک ، این که ببینی ناله کردن هم هیچ دردی را دوا نمی کند ،
بدانی ستاره ها سر جایشان بر نمی گردند . کودک معصوم درونت زنده نمی شود.
بدانی تنها یک راه برای نجاتت باقی مانده . بدانی که باید ویران کنی خانه ای را که
از تار های سست برای خود ساخته ای .
از خودت بدت می آید وقتی کتاب دعا را بر می داری تا دعای استغفار بخوانی ،
و بینی که نمی توانی ، بینی که اگر بخوانی خودت و خدای خودت را به بازی
گرفته ای . سخت است میان لجن ها ، دست و پا بزنی ، فریاد کمک سر دهی ،
سر به سوی آسمان بلند کنی و دیگر ستاره ای در آسمان برایت چشمکی نزند .
نقطه . سر خط ...
12)
تمام شد . چهار سال انتظار برای روزی که چند همکلاسی ها را دعوت کنی ، بیایند
در اتاقی بنشیند ، به اراجیفت گوش دهند ، گاهی خمِازه بکشند ، بخندند ، از آن عقب
شکلک در آورند و تو ، سعی کنی مطالب ذهنیت را جمع و جور کنی ، سعی کنی
چیزی از قلم نیفتد ، هزار بار شروع و پایان را با خودت تمرین کنی ، تا شروع
فرا رسد .شروع کنی و همه چیز یکباره تغییر کند .همه آن جملات تمرین شده .
انگار در ثانیه ها همه چیز شکل گیرد . سعی کنی خودت را به آنچه در اطراف
می گذرد بی اعتنا نشان دهی ، خمیازه ها را بگذاری به حساب خستگی بچه ها ،
یا شاید هم دیر خوابیدنشان . خودت را قانع کنی که حرف های تو مفیدند ولی این
ها شعورش را ندارند . مثل خودت که شعور فهم حرف های آنها را نداشته ای !!
عقربه ها بروند و تو همراهشان . و یعد یک لحظه حس کنی که همه چیز تمام شده ،
دارند برایت کف می زنند . شیرینی ها پخش شوند و تو حالا بشوی آقای مهندس .
تبریک ها آغاز شود . عکس ها گرفته شود و تو به این فکر کنی که چقدر این
صحنه ها برایت آشنا هستند . همه راهی که آمده ای پیش چشمانت ظاهر شود.
حس کنی فریب خورده ای انگار .وتازه بفهمی این صحنه ها بیست و سه سال
است که مدام تکرار می شود . و انگار باید بعد از این هم تکرار شود .
تبریک برای پیشرفت ..پیشرفت در حلقه ای که انتهایش همان ابتدا است . فریب
خورده ای . بر حماقت خودت بخندی و این خنده در آخرین عکس دسته جمعی
ثبت شود . همه بروند . بمانی تو . خیره به صندلی ها . بغض را در گلو حس کنی .
بخواهی فریاد بزنی و از کسی که نمی دانی کجاست ، یا حتی کیست بپرسی : چرا
نیامده بودی ، چرا جای تو خالی بود ؟
۱۲:۵۵)
صدایت می زنند . منتظر شیرینی اصلی هستند . برای صندلی های خالی دست تکان
می دهی . کلید اتاق سمینار را تحویل می دهی . همه چیز باید تمام شده باشد . منتظری
معلم فریاد بزند برگه ها بالا. نمی زند اما . با صدایی خسته می گوید : نقطه سر خط .
گفته بودم روزی آن که عاشقت شده بود را پیدا می کنم ؟
نوشتن دیر وقت همیشه برایم لذت بخش بوده چرا که چشم ها توان خیره شدن به
صفحه مانیتور را ندارند . مدام به پلک ها التماس می کنند که رویشان را
بپوشا نند و ذهن حسابگر هم دیگر نای محاسبه ندارد . خاموش می شود و
می گذارد انگشتان به نمایندگی ا ز دل ، وجود یا هر چیزد یگری که مرکز
تراوش درون است بکار افتد و هر چه می خواهد بی پرده بگوید .
بگذریم . خوب می دانی که هیچ وقت نتوانسته ام نوشتن برای تو را کنار
بگذارم . بهانه
می خواهم ، هرچند کوچک . امشب هم با بهانه آمده ام . باجوابی برای یک
سوال .سوالی که قول داده بودم جوابش را پیدا کنم . نگو کدام سوال . قرار نیست
تو حرفی بزنی . باید ساکت و آرام فقط بخوانی ، لبخندی به نشانه هرچیزی
که دلت خواست - تمسخر ، یا شاید هم خوشحالی - بزنی و بعد بروی سراغ
خط بعدی زندگیت .
امشب آمده ام از آن که عاشقت شده بود بگویم . گفته بودم بالاخره پیدا می کنم
این موجود ناشناس را . عجیب است کارهایش ، فکر هایش و حتی حرف هایش .
نمی دانم من جزئی از اویم یا او جزئی از من . هر چه که هست ما دو غریبه ایم
در یک جسم . من بیست و سه ساله ای هستم ، تا حدی مغرور ، عاشق
جنگیدن با مشکلات زندگی ، بیزار از کارهای پست و بی ارزش و به شدت
حسابگر ، برای هر روز ، هفته و حتی ماهم برنامه ریزی می کنم ، عاشق
حل مسئله های دینامیک ، حرارت ،تحلیل های کامپیوتری ، شب ها تا 2
نصفه شب پای کامپیوترم می نشینم و روی پروژه های عجیب و غریب
عددی کار می کنم .
او بیست و یک ساله ایست که بیست وسه ساله شدنش را قبول ندارد .
متواضع ، بیزار از درگیر شدن در مسائل بی خود زندگی ، بی نهایت آزاد
و راحت ، کارهای من را مسخره می کند ، فلسفه می خواند و ادبیات ، شب ها
تا دیر وقت بیدار می ماند تا رمانی را تمام کند . بی نهایت احمق و
احساساتی است . هنوز بعد چند سال فراموشت نکرده .هنوز هم گاهی نیمه
های شب به سرش می زند که برایت نامه ای بنویسد . می گردد دنبال بهانه .
بهانه ای مثل این سوال که : گفته بودم روزی آن که عاشقت شده بود
را پیدا می کنم ؟
بیا و رحم کن بر این چوپان
بیا و رحم کن بر این چوپان
چه حرف های عجیبی توی دفتر من ،
به روی صفحه آخر به جا مانده
دیالوگی که از آن به یادگار ،
هنوز در فضای اتاق تکه ای ناله و صدا مانده
((نگاه کن به معجزه های زنگ زده ات
به آن عصا که بعد از این همه سال
هنوز مار می خورد ، هنوز اژدها مانده
وماه که دو نیم شد
و نیمه های آن
هنوز بعد هزار سال زهم جدا مانده
تو خوب می دانی
که ایمان به بودنت بس نیست
برای تنفس در این شهر شلوغ ،
در این هرج و مرج وامانده
بیا و رحم کن بر این چوپان
که سال ها پشت پنجره اش
به انتظار آمدن خدا مانده ))
...
و بعد پایین صفحه دفترم انگار
از آمدن کسی چند رد پا مانده
طومار حيرت
1
من که جویبار خردم ، چنان با شور و هیجان به دنبال سرنوشت خویش به دنبال
دریا که در دور دست ها به رویم آغوش گشوده است می شتابم که شور و غوغای
این گذرندگان را نمی شنوم و از بانگ و غلغله آنها نه اندوه به دل راه می تهم نه
دچار بیم می شوم . در طول راه گاه گل آلودم ، گاه کف کرده ام ، گاه زلالم و گاه
بیرنگ .
..
2
(( برای آنها که دوست ندارند حیاتشان در تنگنای عرصه خور و خواب و خشم و
شهوت بماند رهایی از بند و قید خودی یک خیزگاه جهش به معراج آفاق ماوراء
انسانی است . تا تکیه بر خودیها ست امکان این جهش نیست و لاجرم انسان هرگز
به لذت هایی که از ترک لذت حاصل شود دسترس ندارد . لذت هایی که از ترک
لذت حاصل شود !! آری ، اما برای تو ، خواننده نسل های آینده ، این چیزی نیست
که با مرور بر لفظ ها و سطرهای سرد و بیروح این طومار قابل تصور باشد ، آن
را معما بشمار و خود را هم برای حل آن که در سرنوشت تو نیست به زحمت
میفکن .))
....
3
پیشتر با خودم می اندیشیدم کاشکی مثل مار که از پوست خود برون می آید من نیز
از خودی خود بیرون آیم . کجا خواندم که بایزید مدعی بود به همین شیوه از بایزیدی
خویش بیرون آمده ؟ اما از پوست برون آمدن سهل است و از خود برون آمدن سهل
نیست مار به محض آن که پوست کهنه اش را می اندازد پوست تازه ای که در
مورد من یک خودی تازه است او را در حلقه خویش به حبس می اندازد و بدینسان
هرگز از این پوست که چیزی جز مکر و فریب و آزار نیست بیرون نمی آید .
شعله طور – طومار حیرت
این ها جملاتی چند است از طومار حیرتی که مرا هم به حیرت افکند . از زبان
کسی است که شعله طور در درونش زبانه می کشد . زبانی که جای بوته ای در
وادی طور را به امانت گرفته و اکنون تاب نمی آورد این امانت را . امانتی که هر
دم از میانش بانگی می خیزد که : حق ، حق ، انا الحق ..
حس می کنم ، هر از چند گاهی خواندن چنین حرف هایی برایم خالی از لطف
نیست . نه از این جهت که بخواهم ندای حق سر دهم و از قید خویش برهم و جویبار
وجودم را به دریا پیوند دهم .(آن هم اگر وجودم جویبار باشد که نیست ). حداکثر
سرخوشی مستانه و عارفانه من گوش کردن نوای سنتی و تار و سه تار است و
بس . و تازه آن هم در حالتی عارفانه ورنه آهنگ های بنیامین و سیاوش و .. خیلی
وقت ها بیشتر می چسبد .
نمی دانم لذتی که از خواندن چنین طوماری می برم از چیست . انگار فقط دوست
دارم که بشنوم . دوست دارم که از غرق شدن بشنوم . اما این که دوست داشته باشم
جای حلاج باشم یا نه، را خودم هم نمی دانم ..
این سوال را بارها از خودم پرسیده ام و هیچ وقت جواب درستی نگرفته ام .
اسطوره ها برایم همیشه دوست داشتنی بوده اند ،خصوصا حلاج ، اما آیا تلاش
کرده ام حلاج باشم ، یا فقط دوست دارم کسی حلاج باشد ؟ خودم هم نمی دانم .
نمی دانم که چگونه یک انسان عمری را به سختی و ریاضت سر می کند . چیست
که شعله چنین عشقی را دل انسان می افکند و او را چنین از خود بیخود می کند که
از قلبش جای خون شعله های عشق می تراود و زبانش زبان حق می شود . کدام
معمای لاینحل ، کدام حس ناشناخته است که انسان را به عبادت های طولانی و
روزه های بی افطار و دوری از خدایی به نام طلا می کشاند .
شهوت پرستی است یا ترس از سختی ، یا شاید هم اعتقاد محکمی باشد به طلاپرستی
. و شاید همگی . که اگر این ها باشند توان مبارزه باقدرتشان را ندارم . یا شاید حال
و حوصله اش را .
بگذریم . می خواستم توی این پست ، چند بندی از این طومار را بنوییسم تا آنها که
مثل من طومار های عارفانه را دوست دارند برای لحظه ای هم که شده بیندیشند که
چرا حلاج بودن را دوست دارند و ندارند .
ببین چگونه برایت دست تکان می دهم ...
دارد تمام می شود . فقط دو روز دیگر . می رویم آخرین امتحان این دوره چهار ساله
را می دهیم و بعد هر کداممان می رود سراغ سرنوشتش . نه این که برویم و پشت
سرمان را هم نگاه نکنیم . نه ، باز هم با هم خواهیم بود . سالی یک بار آن هم اگر
کسی همت کند و به همه زنگ بزند و باز اگر سرشان شلوغ نباشد و حال و حوصله داشته
باشند و درگیر پروژه ای چیزی نباشند و هزار تا اما و اگر دیگر، دور هم جمع خواهیم
شد . باز هم برنامه کوه خواهیم گذاشت . باز هم توی مینی بوس ((گل گلدون )) و
((گل سنگ )) و آن همه شعر دیگر را که توی این مدت حفظ کرده ایم با هم خواهیم
خواند . مثل همیشه به هم و با هم خواهیم خندید . از حال و احوال هم خواهیم پرسید .
از محیط جدید ، رفقای جدید و هزار تا چیز دیگر برای هم خواهیم گفت وبعد توی خیال
خودمان حسرت روزهای قدیم را خواهیم خورد .
می دانی ، به آنچه گفتم حتی ذره ای هم امید ندارم . می گویم چون می خواهم لااقل توی
خیالم از تو جدا نشوم . من به دیدنت سالی یک بار هم دلخوش خواهم شد . افسوس که
پیش از من هم بسیاری این امید را داشته اند و از این امید فقط حسرتی برایشان بر جا
مانده.می دانی از ندیدت رنجیده نمی شوم . نه این که بی احساس باشم . عادت کرده ام به
خداحافظی هایی که ((به امید دیدارش)) هیچ گاه به حقیقت نمی پیوندد . من نگران خودم
هستم . نگران این که چگونه خاطرات چهار ساله ات را بیاد بیاورم و حسرتش را
نخورم . خاطره کلاس ها ، امتحان ها ،تقلب ها ، پروژه ها ، والیبال بازی کردن ها ،
کوه رفتن ها ، اردوها و هزار خاطره دیگر .این ها را کجای ذهنم جای دهم که
حسرتشان خردم نکند . تو بگو رفیق چهار ساله ام ...
۲۱ ارديبهشت آمد و من باز بيست و يک سا له شدم .هرچند شناسنامه چيز ديگری
می گويد .
روایت معتبری درباره ((کوری )) ---۱
در این داستان روایتی معتبر از کوری خواهید خواند . نه این که خیا ل کنید
روایتی از مردی نقل خواهد شد که از همان ابتدای زندگی نابینا بوده و از بد
روزگار در خانواده ا ی فقیر زندگی می کرده و کلی سختی کشیده وبا پشتکاری
مثال زدنی درسی خوانده و مدرکی گرفته و طی یک ماجرا- یک اتفاق ساده –در
جایی که فرصت حرف زدن برایمان مهیا باشد- جایی مثل یک کوپه قطار با هم
هم صحبت شد ه ایم . او شروع کرده به تعریف کردن از دوران کودکیش و
مشکلاتی که سر راهش بوده اند و یاد آوری کرده که با امید مشکلات را از سر
راه برداشته و هیچ وقت از رسیدن به آنچه می خواسته دلسرد نشده . و من میان
صحبت هایش گاهی خمیازه کشیده ام . گاهی حتی چشم هایم را روی هم گذاشته ام
و سعی کرده ام دنیای تاریکش را برای لحظه ای تصور کنم . و بعد که دیدارمان
به انتهایش نزد یک شده ومثلا آن قطارخیالی به مقصد رسیده تصمیم گرفته ام در
اولین فرصت روایت او را با علم مطلق خودم تکمیل کنم و به عنوان روایت
معتبری از کوری برایتان نقل کنم . البته چندان هم نامعتبر نیست ولی خب قرار
نیست روایتی نقل کنم که بین نسخه معتبرش که من – یعنی دانای کل – روایت
می کنم ونسخه نامعتبر ساخته ذهن شمافرقی نباشد . گذشته از آن اگر قرار به نقل
روایتی معتبر باشد ، روایت دخترک همسایه مان که بر آن مقدم تر است . همان
که با وجود نابینا بودنش هیچ وقت عصای سفید دستش نمی گرفت و همه ، حتی
من که دانای کل هستم را با این کارش فریب داده بود . درست نیست که به چنین
اشتباهی اعتراف کنم ، اما خب به هر حال من دانای کل هستم و خوب می دانم این
جمله باعث می شود کاملا به نیروی عجیب دخترک پی ببرید و دیگر مجبور نباشم
برای این که این موضوع را به شما ثابت کنم کلی دلیل و مدرک بیاورم . اگر
روایت از زبان شخص سومی نقل می شد ، می شد اسمش را روایتی معتبر گذاشت
و جای روایت معتبری که می خواهم برایت بگویم آن را تحویل خواننده داد . اما
افسوس که من یعنی - دانای کل – خودم شاهد و راوی ماجرا بودم و جایی در میانه
آن فریب خوردم ، یعنی درست جایی که داشتم خودم را برای یک ماجرای عاشقانه
با محوریت دختر همسایه آماده می کردم ، به یک بن بست عجیب و غریب رسیدم .
فکرش را بکنید فرد نابینایی بتواند مسیر خانه تا سر کوچه را هر روز بدون عصا
طی کند . شاید تا این جایش خیلی عجیب نباشد . شاید بگویید خب هر کسی می تواند
بر حسب عادت چنین کاری را بکنید و بعد برای این که ثابت کنید غیر ممکن نیست
خودتان سعی کنید یک روز مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس ، سر خیابان یا هر جای
دیگری را با چشم بسته طی کنید . اما با سوار تاکسی شدن چه می کنید .گیریم این
هم از عهده تان بر بیاید .قطعا نمی توانید مثل او دو چهارراه پایین تر از تاکسی
پیاده شوید و بعد بروید به کتابخانه عمومی ای آن طرف خیابان ، کتابی امانت بگیردو
بعد همین مسیر را باز گردیدو هیچ کس نفهمد که شما جایی را نمی بینید . نگویید
که می توانید چرا که به هیچ وجه باور نمی کنم .
خلاصه این که این روایت با این که در اعتبارش هیچ شکی نیست و خودم آن را
بی واسطه دیده ام اما باز هم از آن جا که من یعنی دانای کل همه روایت های معتبر
در آن فریب خورده ام نمی تواند به عنوان روایتی معتبر برای مردم کوچه بازار نقل
شود و تازه اگر هم قرار به نقلش باشد باید با نام دیگری نقل شود ، مثلا "روایت
معتبری از یک فریب "
اگر خواننده کم حوصله ای باشید توی همین سطر ، یا حداکثر توی سطر بعدی دادتان
در خواهد آمد که: (( دانای کل عزیز زود باش روایت اصلی را نقل کن .)) .امان
از دست شما . شروع می کنید به خیالبافی و نمی گذارید دانای کل حرفش را بزند
آنوقت طلبکار هم هستید . مقصر خودتان هستید که ذهن محدودتان قادر نیست حتی
بفهمد قرار است روایت معتبری از چه چیزی نقل شود . راستش را بخواهید
می خواستم روایتی از یک کتاب نقل کنم . کتابی به نام ((کوری )) .
(( اسمش رو چند وقت پیش از یکی از دوستان شنیده بودم .برای گرفتنش چند بار
به کتابخانه دانشکده سر زدم و هر بار دختر کتابدارگفت که کتاب رو امانت برده اند . ))
ایرادش کجاست ؟ آها حتما این که من یعنی دانای کل – چطورنمی دانم که کتاب
دست کیست و کی بر می گردد ؟ خسته شدم از دست شما خواننده های ناشی . همه
چیز را باید برایتان توضیح داد . باید حتما بگویم که این روایتی است که یک نفر همین
امروز برایم نقل کرده وخواسته برای دیگران آن را بازگو کنم .
(( دیروز وقتی از کتابدار پرسیدم که: هنوز کتاب را نیاورده اند ؟ لبخندی زد و
گفت : نه هنوز . حالا این کتاب چی داره که شما این قدر دنبالش هستید ؟ ))
حتما منتظر هستید که جواب راوی را بشنوید . نگویید نه . سر من را که نمی توانید
کلاه بگذارید . منتظرید که او از ویژگی های کتاب بگوید تا پیش خودتان باز شروع
کنید به قصه ساختن . یا شاید هم توی ذهنتان بگردید دنبال علتی که او به این کتاب
علاقه مند شده. یا شاید خیال کنید قرار است یک روز کتاب را بیاورند و او آن را
امانت بگیرد و بعد اتفاقاتی بیفتد . اما کور خوانده اید . این داستان فقط با روایتی معتبر
کامل می شود . مهم نیست که باورش برای دیگران امکان پذیر باشد یا نباشد . حتی
ساختار زیبا و محکم قصه هم ملاک نیست . این اعتبار است که به این داستان معنا
می دهد . پس گوش کنید و دیگر قصه را بیش از این کش ندهید
((..می خواستم درباره کتاب توضیح بدم . نگذاشت اما . بلافاصله ادامه داد که:
دیشب خواب می دیدم کتاب رو پس آورده بودند . شمااومده بودید و من قبل از این که
حرفی بزنید کتاب رو به شما دادم . ولی انگاراصلا از دیدنش خوشحال نشدید .))
باورتان نمی شود . خب به درک . حتما انتظار داشتید کلی مقدمه چینی کند ، رابطه
خودش را با دختری که مسئول کتابداری است توضیح دهد و آن وقت همچین
جمله ای را نقل کند . راستش را بخواهید حق هم دارید اما اگر به من و دانایی مطلق
من ایمان دارید باور کنید که ماجرا دقیقا همین است که دارم برایتان نقل می کنم .
((سرم داشت گیج می رفت . شوکه شده بودم چیزی نگفتم واز کتابخانه بیرون آمدم ... ))
خواهش می کنم دست بردارید از خیال بافی هایتان . به محض این که من یک جمله
می گویم توی ذهنتان شروع می کنید به داستان بافی . خیال کرده اید نمی فهمم دارید
توی ذهنتان از روایت معتبر من درباره ((کوری )) روایت معتبری از یک عشق
می سازید . اشکالی ندارد. قبول دارم که این دو عبارت آخر داخل پرانتز ها خیلی
مبهم است . یعنی هیچ داستان نویسی حتی تازه کار ها هم قصه هایشان را این طور
بی سر و ته نمی نویسند.قبول دارم که این روایت برای درک درست به شدت به
تخیل نیازدارد . من هم بدم نمی آید که روایت معتبری را با تخیلم بیامیزم و به خورد
شما بدهم . من هم مثل شما ها فکر می کنم اگر کسی که قصه اش را بازگو می کنم
همان دانشجوی نابینای روایت اول باشدکه سعی می کند مثل دخترک نابینای روایت
دوم بی آنکه دختر کتابدار بفهمد نابیناست هر روز به کتابخانه برود و سراغ کتابی را
بگیرد به نام ((کوری )) تنها به این امید که صدای دخترک کتابدار را بشنود. روایت
جذاب تر می شود .می شود یک سوژه ناب برای داستان نویسی.از آن چیزهایی که
خوراک کار ماست اما اشکالش بی اعتباری است .قراراست روایتی معتبراز کوری
بیاورم . هر چند کوتاه ، مبهم و بی آغاز و بی انتها . بگذارید باقی ماجرا را همان طور
که شنیده ام برایتان نقل کنم :
((کور شده بودم انگار. مثل دیوانه ها هر روزرفته بودم و از کتابدار سراغ کوری را
گرفته بودم ، غافل از آن که خودم روایتی راویتی را رقم زده ام . روایت کوری را .
روایتی معتبر از یک خدا
1
دوباره شروع کرده ای از ابتدا به تعریف کردن . عادت کرده ای قصه را از اول بگویی ، از سال آخر دبیرستانت که د چار فکر و خیالات عجیب و غریبی شده بودی . همیشه توی آسمان هاله ای نورانی می دیدی و یک احساس عجیب به تو می گفت خدا توی همین هاله نور است. وقتی به دیگران می گفتی می خندیدند . فقط همین .و تواز این که نمی توانستی خدا را نشانشان دهی حسابی کلافه می شدی . می گفتند دیوانه شده ای . شیطان رفته توی مغزت . سرت را به دیوار ، میز یا هر چیز دیگری که دم دستت بود می کوبیدی . بی فایده بود اما .هیچ شیطانی از توی مغزت بیرون نمی افتاد.
- می پرسم : چرا اصرار داشتی خدا را نشان بقیه هم بدهی ؟
جواب نمی دهی . نمی فهمی و شاید هم نمی خواهی بفهمی .به کسی می مانی که دو تکه پنبه توی گوش هایش فرو کرده و دارد داستانی را از روی کتابی با صدای بلند می خواند .
سر چهار راه دوم به ترافیک می خوریم . حرف هایت شمرده تر می شود .نمی خواهی این نظم همیشگی بر هم بخورد . کلمات را کش می دهی .آنقدر ناشیانه که خنده ام می گیرد . نمیتوانم اما بخندم . وسط قصه عجیب تو ، که آخر هر جمله اش حتما یک آه حسرت بار هم هست ، خندیدن دور از ادب است .
((هیچ کس باور نمی کرد . هیچ کس نمی دید . انگار من تنها کسی بودم که خدا را توی آسمان می دیدم .))
این را سر چهار راه بعدی می گویی . و من مطمئن شده ام که چیزی از داستان را از دست نداده ام و تو در فاصله میان دو چهار راه که من به مغازه های اطراف خیره بوده ام و اصلا گوشم با تو نبوده حکایت های عجیب و غریبی را که در این سال ها دیدن آن هاله نور بر سرت آورده تعریف کرده ای و تا چند دقیقه دیگر می رسی به نقطه ای که به قول خودت خدا- یا همان هاله - را گم کردی. درست در یک لحظه . چشم به آسمان دوختی و دیدی که هیچ کس توی آسمان نیست ، هیچ هاله ای ، بعد دور خودت چرخیدی به تک تک ستاره ها چشم دوختی و مطمئن شدی که خدایت پشت آنها هم پنهان نشده .
2)
ساعت از نه هم گذشت . دیر نکرده ای ؟
3)
- پس این همه استدلال های جور واجور درباره خدا چی می شود ؟
این جمله را من حتما باید بپرسم ، تا تو اشاره کنی به کتاب هایی که عقب ماشین – روی صندلی و حتی زیر پا ریخته شده و تعدادشان هم کم نیست و بگویی :
همه این ها را خوانده ام . توی همه این ها کسی هست که ناظم است ، علت است وخیلی چیزهای دیگر . اما متاسفانه خدای من توی این کتاب ها نیست . خدای من توی آسمان بود ، وقتی به آسمان نگاه می کردم می دیدمش . اطرافش یک هاله نورانی بزرگ بود . خیلی بزرگ .
چیزی نمی گویم . یعنی نمی توانم بگویم . آن چهار کلاس سواد من در برابر کتاب هایی که تو خوانده ای هیچ اند . پشت هر جمله من هزار تا جمله که من معنی هیچ کدامش را نمی فهمم می آوری و به خیال خودت مغلوبم می کنی . ساکت می مانم و فقط گوش می دهم .
می پیچی توی خیابان فرعی ، چند ثانیه ای که می گذرد می گویی : ساکتی ، چرا حرف نمی زنی ؟ و بی آنکه منتظر شنیدن جواب من شوی مثل همیشه شروع می کنی به تکرار بحث هایی که چند ماه پیش با یک خانم توی همین خیابان داشته ای . سرعتت را کم می کنی و می ایستی جلوی همان خانه قدیمی که در قرمز رنگ دارد . ماشین را خاموش می کنی . صندلی را کمی می خوابانی و رویش دراز می کشی . چند دقیقه ساکت می مانی و بعد می گویی : درست همین جا بود . همین جا بود که آن خانم از ماشین پیاده شد و به آسمان نگاهی انداخت . مثل من تک تک ستاره ها را ور انداز کرد . آمد توی ماشین نشست و سرش را روی شانه من گذاشت و گفت : ((واقعا فکر می کنی خدا از آسمان رفته است ؟ ))
توی سکوت بعد از این حرف است که یادت می آید گرسنه ای . و از من می پرسی که شام را در کدام رستوران بیشتر می پسندم .و در حین همین پرسیدن است که سعی می کنی برای یک بار هم که شده نگاهم کنی و سعی کنی چهره و صدایم را به ذهنت بسپری . چهره ام را پشت چادر رنگ و رو رفته ام پنهان می
کنم . حرف هم نمی زنم . می دانم فرقی هم نخواهد کرد که چه اسمی را به زبان بیاورم . مسیر تو همان رستوران همیشگی است .همان رستوران ابتدای جاده . می گویی همه خانم ها این رستوران را دوست دارند . و سعی می کنی تعجب خودت را همراه این جمله نشان دهی .
موقع سفارش غذا باز شروع می کنی به تعریف از غذایی که چند ماه پیش با همان خانم توی این رستوران خورده ای که اتفاقا خوشمزه ترین غذایی بوده که در تمام عمرت خورده ای . به پیش خدمت سفارش غذا می دهی . چهار پرس . دو تا برای خودمان و دو تا هم برای خانه توی ظرف های یک بار مصرف . عادت کرده ای دیگر . دیگر تعجب نمی کنی از این که همه زن های این شهر دو تا بچه دارند که اتفاقا توی خانه گرسنه اند و منتظرند تا مادرشان برود خانه و برایشان غذا ببرد .
بعد از خوردن شام ، اصرار می کنی که تا خانه همراهیم کنی . تشکر می کنم . شماره تلفنت راروی برگه ای یاد داشت می کنی و به من می دهی ، تا اگر روزی هاله نورانی در آسمان دیدم حتما خبرت کنم . برگه را می گیرم و پیاده می شوم .
4 )
چراغ های ماشینت را خوب می شناسم . چراغ قرمز را رد می کنی و می آیی و در چند قدمیم ترمز می زنی . خدااز پشت یکی از ستاره ها دست تکان می دهد . جوابش را با چشمکی می دهم و سوار می شوم .
تا نود و هشت شمرده ام و دیگر طاقتم دارد تمام می شود .دچار یک جور احساس
خفقان ، بر انگیختگی روحی ، یا نمی دانم ، هر اسم دیگری که می شود رویش
گذاشت ،شده ا م . دارم توان سنجی می کنم . یکی از خفاش ها از بغل گوشم رد
می شود طوری که حرکتش را لمس می کنم . نمی ترسم . به خودم تلقین می کنم که
نترسم . نباید بترسم .
شمارش می رسد به صد و دوازده ، هنوز کم نیاورده ام .هنوز بی طاقت نشده ا م .
یعنی شده ام اما جرات روشن کردن چراغ ها را ندارم . از خودم ترسیده ام .
از این که به محض روشن کردن چراغ شروع کنم به رجز خوانی که : حالا دیدی
بیشتر از دو دقیقه دوام نمی آوری . خیال کرده ای این جا هم مثل توی مسیر است
که با چند تای دیگر بگویی و بخندی ، راه بروی ،از توی دالان های تنگ غار
بگذری و اگر لازم شد سینه خیزهم بروی، عین خیالت هم نباشد که رطوبت بالا
دارد نفست را می گیرد . خیال کرده ای می توانی بیشتر از دو دقیقه تک و تنها با
چراغ خاموش توی دالان غار طاقت بیاوری
شمارش به صد و پنجاه و هشت می رسد . یعنی بیشتر از دو دقیقه . اما چیزی
عوض نمی شود . باز هم ترس با من مانده .ترس از آدمی که به محض روشن
شدن چراغ ها همان جمله های بالا را تکرار کندو جای دو دقیقه هایش ، سه دقیقه
بگذارد .
به دویست و بیست که می رسد ، یکی از خفاش ها انگار دم گوشم می گوید :
(( این تابوهای ذهنی را رها کن . حقیقتا در سکوتی که حتی ما خفاش ها هم توی
آن نباشیم ، در تاریکی مطلق ، و در تنهایی بی انتظار چند ثانیه می توانی دوام
بیاوری ؟ ))
در میان فاصله سوزن (5)
آخه چطوری دلشون اومد تو رو از من بدزدن ؟
دو روزه که دارم دنبالت می گردم ، همه جا رو زیر و رو کردم . نیستی ؟ هیچ صدایی هم ازت بلند نمی شه که ردش رو بگیرم و بیام پیشت و پیدات کنم . مجبورم بشینم کنج این اتاق و گریه کنم . با صدای بلند . اینقدر بلند که این دکتر تازه وارد ، همونی که هفته پیش تو رو از چنگ پیرمرد درآورد و به تنت چند تا سوزن زد تا خوب شدی ، صدام رو بشنوه و از این مسافرت لعنتی که نمی دونم کی قراره تموم بشه برگرده . گقته بود سه ، چهار روز بیشتر طول نمی کشه . اما با امروز می شه هشت روز که رفته و هیچ خبری هم ازش نشده .
این مردا همین طورین دیگه مادر . به حرفاشون نمی شه اعتماد کرد .امروز واسشون مهتابی ، فرشته ای ، اما فردا که می شه می گن کدوم فرشته ؟ کدوم مهتاب ؟ کدوم کشک ؟
آره مادر ، همه آدما بَدن ،همشون آدم فروشن . نمونش مادر خودم . بزرگم کرد ، یعنی خون دل خورد و بزرگم کرد . اونم نه من تنها ، من و سه تا بچه قد و نیم قد دیگه . با پول کهنه شویی مردم بزرگمون کرد . اما آخرش که چی ؟ نتونست بیشتر از پونزده سال منو نگهداره ،منو داد به اون بابای لندهور عوضیت ، نداد ، فروخت ، اونم مفت ، تازه با کلی بدبختی یه جهاز آبرومند هم داد دستم و منو فرستاد خونه اون مردیکه معتاد. اون هم آدم فروش بود .البته اولش نه . اوایل فقط فرش و تلویزیون و خرت وپرت های خونه رو می فروخت . اما کم کم خودشو رو کرد . تصمیم گرفته بود منو بفروشه .می گفت اون ور آب خوب می خرن مرتیکه بی حیا . وقتی که داشت فرشا رو جمع می کرد . خیره خیره زل زده بود بهم و داشت ور اندازم می کرد . می خواست ببینه چند می ارزم . گفتم : آخه من به درک ، با این طفل معصوم چیکار می کنی ؟ هیچی نگفت ورفت .گذشت تا اون روزی که گفت می خوام بچه رو ببرم مسافرت . شستم خبر دار شد که کار خوشو کرده .جیباش پر پول بود. معلوم بود مشتری خوبی پیدا کرده .کلی پول پیش گرفته بود .شاید ده برابر بیشتر از پول اجاق گاز و فرش خونه .
داره صدا میاد . باز دکتر اومده تا یکی از اون قرص های عجیب غریبش رو بهم بده . قرصایی که وقتی می خورم رنگ اتاق یجور دیگه می شه ، بعد همه چی دور سرم می چرخه . درست مثل ، همون روز که تو رو به زور از بغلم جدا کرد ، بعدشم نوبت من بود . نمی دونم چی شد که منو نخریدن . یادم نمیاد . فقط یادمه که سقف دور سرم می چرخید .
مادرم می گفت خوب کاری کردی که لوش دادی ، روش نمی شد بگه : خوب کاری کردی که فروختیش .
آره این جوری که می گفتن زنگ زده بودم پلیس و اونا هم گرفته بودنش .این جوری می گفتن . من که چیزی یادم نمیاد .فقط یادم میاد وقتی چشامو باز کردم .تو نبودی .گفتم بچم کجاست ؟ مادرم هیچی نگفت . بعد سقف خونه مادرم هم شروع کرد به چرخیدن .تند تراز سقف خونه خودمون . اگه بودی می ذاشتمت روی سقف تا همراهش بچرخی و کیف کنی . مثل من که کلی لذت می بردم .وقتی زل می زدم به سقف و همراهش می چرخیدم ، دنیا یدفعه سیاه می شد . سیاه سیاه . می رفتم یه جایی که هیچی نبود . هیچ کس نبود . هیچ کی هیچ کی رو نمی فروخت .
بعد دو ماه که پیدات کردن خیلی لاغر شده بودی .شده بودی عین خودم . نمی خواستی با کسی حرف بزنی . همش دوست داشتی بخوابی . نه غذایی ، نه گریه ای . هیچی .
بهم می گفتن : واسه تو زشته تو این سن و سال عروسک بگیری دستت . خوب حق هم داشتن مادر . وقتی با مادربزرگت می رفتیم خونه مردم چپ چپ نگا می کردن . نه به من ها . به تو . شاید با خودشون فکر می کردن تو چرا گریه نمی کنی چرا شیر نمی خوری . اون وقت من مجبور بودم تکونت بدم و مجبورت کنم گریه کنی . تا باورشون بشه بچه من هنوز زندست .هنوزم نفس می کشه .
می دونم دلت از من پره ، می دونم با خودت می گی این مامان لیاقت منو نداره .می دونم فکر می کنی هر چی بلا سرم اومده بخاطر بیفکری های منه ، اما باور کن من تقصیر ندارم .آخه من نمی دونستم از بابات بدتر هم هست . نمی دونستم بچم رو می گیرن ، به این بهونه که من بتونم بهتر کار کنم و دختر کوچولوشون هم سرگرم بشه ، اون وقت اونو کچل تحویلم می دن .
آره مادر ، موهات رو می کنن و می گن ببخشید بچست دیگه . شرمنده . یکی دیگشو می خریم می دیم خدمتتون .می بینی مادر ، همه می خرن ، همه می فروشن ، همه آدما بدن .
يادگاري از مهمانهاي اتاق 114
اتاق 114 آخرين اتاق راهرو سمت راست طبقه چهارم است و آخرين اتاقی
كه هر روز نظافت مي شود . نه فقط به دليل آخر راهرو بودنش . دخترك خدمت
كار جايي مي خواهد براي استراحت . جايي براي آن كه چند لحظه اي روي تخت
دراز بكشد و نفسي تازه كند و بعد هم توي ذهنش مهمان هاي ديروزي 114 را از
درب ورودي تا لحظه ورود به اتاق دنبال كند و به ياد بياورد كه ديروز حدود دويست
مهندس از سرتاسر كشور بعد از شركت در يك كنفرانس آمده بودند به اين هتل و
بعد آن زن و شوهر را كه مهمان هاي اين اتاق بودند از بقيه جدا كند و سايه به سايه
تعقيبشان كند ، تا بفهمد كه آنها هيچ علاقه اي به آسانسور نداشته اند و چهار طبقه
پله را با آن وسايل سنگين بالا آمده اند . شماره سر در همه اتاق را يكي يكي نگاه
كرده اند و رسيده اند به انتهاي راهرو : اتاق 114
او خوب مي داند كه اگر بيشتر از اين غرق در رويا هاي خودش شود ممكن است
مدير هتل سر برسد و او را لم داده روي تخت ببيند . پس ترجيح مي دهد . بلند شود .
روي تخت را مرتب مي كند وبعدبي اختيارمي رودسمت آيينه. در آن خودش را
مي بيند كه دارد سر و وضعش را مرتب مي كند و مرد را كه لب تابش را گذاشته
روي تخت و دارد انگار چيزي را تايپ مي كند. سعي مي كند خيلي طبيعي رفتار
كند تا مرد متوجه تغييري نشود . مي رود سراغ كيفش . چند برگه بيرون مي آورد
و مشغول خواندن مي شود . دو سه ساعتي طول مي كشد . مرد خسته مي شود و
او كه منتظر چنين لحظه ايست پيشنهاد مي دهد براي شام بروند طبقه پايين و بعد هم
بروند اطراف هتل كمي قدم بزنند . مرد قبول مي كند . لباس مي پوشند و مي روند
توي راهرو . به مرد پيشنهاد آسانسور مي دهد و مرد چپ چپ نگاهش مي كند .
مي فهمد كه اشتباه كرده . همراه او مي رود سراغ پله ها و سعي مي كند با
جمله : ((ببخشيد شوخي كردم )) افتضاحي كه ببار آورده را جبران كند . مرد اما
به چيزهاي مهم تري فكر مي كند . پايين پله ها كه مي رسند مرد تازه يادش مي آيد
كه چيزي را جا گذاشته . مي گويد: (( همين الان بر مي گردم )) و مي رود تا
فراموش شده اش را بياورد . دخترك حس مي كند نقشش را خيلي خوب دارد بازی
مي كند . غافل از آن كه درست همان لحظه سلامي مي شنود . از كسي كه كت و
شلوار و كروات زده جلويش ايستاده و بوي ادكلنش همه جا را پر كرده . سلام
مي كند و سعي مي كند خيلي طبيعي رفتار كند . مرد جوان انگارديدن زن را باور
نمي كند . يك جور حس عجيب و غريب توي احوال پرسي هايش هست كه حتما
زن خيلي خوب آن را درك مي كرده . دخنرك سعي مي كند چند لبخندمصنوعی
روي لب بياورد و سعي كند از ميان حرف هاي مرد جوان رابطه اش را با زن
كشف كند . براي آن كه رفتارش با رفتار زن هيچ تفاوتي نداشته باشد از مرد
درباره كارش سوال مي كند ومرد يكي ديگر از كارت هاي شركتش را به او
مي دهد ، كارت صورتي رنگي كه رويش آدرس و شماره تلفن شركتش را نوشته
و بعد با لحن عجيبي خداحافظي مي كند . . شوهر سر مي رسد ودخترك دست او
را مي گيرد و مي برد سر ميز شام . مرد جوان ادكلن زده جايي مي نشيند كه
خوب ديده شود . به عمد يا غير عمد . چند قاشق ازغذا را روي بي ميلي مي خورد .
و بعد از دوستانش به دليل آن كه حالش خوب نيست عذر خواهي مي كند و
مي رود بيرون تا كمي تنها قدم بزند .
دخترك هنوز مشغول شام خوردن است ، كه صداي پا از راه پله ها مي آيد .
به خودش مي آيد . جارو را بر مي دارد و مشغول تميز كردن اتاق مي شود .
مرد دارد از سخنراني فردايش صحبت مي كند . سطل زباله را برمي دارد تا
خالي كند . مرد يكي از استادان سابقش را مي بيند و براي احوال پرسي مي رود
سمت ميزش . دخترك توي سطل فقط يك كارت صورتي رنگ مچاله شده مي بيند .
مرد سرگرم گفتگوست . دخترك پشت كارت مي نويسد : يادگاري از مهمان هاي
اتاق 114 روز 1 اسفند هشتاد و چهار . كارت را مي گذارد توي جيبش و از هتل
مي زند بيرون .
----
(پانوشت : اين قسمتی از داستانيست که به اتاقی ختم می شود < اتاق ۴۰۹ رسول پور )
عمو زنجير باف .. زنجير منو بافتي .. پشت كوه انداختي ..
اولين واژه در قالب يخ زده همه حرف هايي كه براي مخاطبي نوشته مي شوند
سلام است . هماني كه من اگر ابتداي واژه هايم بياورم خطا كرده ام ،چرا كه
سلامي كه بي پاسخ بماند معناي ديگري پيدا مي كند . جاي آن هم واژه مناسبي را
نمي شناسم . بلد نيستم و بلد نبودن هم ننگ نيست .
هواي عجيبي است . باد دارد خودش را به شيشه پنجره اتاقم مي كوبد .از سر شب
هزار بار اين كار را تكرار كرده .نمي دانم چرا باورش نمي شود كه يك سد
بزرگ به اسم شيشه سر راهش گذاشته اند و اين شيشه به اين معناست كه اين جا
جاي تو نيست . تو بايد بروي و توي كوه و دشت براي خودت بچرخي . شايد هم ،
نه شايد نه ، حتما مي داند اين ها را . بحث باور نيست . حكايت چيز ديگريست .
به حكايت من مي ماند و كوبيدن بر دل تو . .
***
از سر شب چند بار نوشته ام . هر بار دو سه صفحه .و بعد با يك شيفت و دليت
ساده همه را پاك كرده ام . اين هم اشكال بزرگ رايانه هاست . كه وقتي پايشان
مي نشيني و مي نويسي ديگر اطرافت پر از كاغذ هاي مچاله شده نمي شود .
كاغذهايي كه وقتي دور تا دورم جمع مي شوند مرا ياد بازي عمو زنجير باف مي
اندازند . انگار مي چرخند و مي گويند : عمو زنجير باف ، نامه امشبو بافتي ، پشت
كوه انداختي ؟، …
از دنياي پر وسعت واژه هاي قشنگ ـ كه هميگيشان را مي بخشم به توـ كه بگذريم .
مي رسيم به همان حرف هاي هميشگي . يعني من مثل هميشه حرف مي زنم .
براي خودم و خيال مي كنم كه تو مشتاقانه مي خوانيشان . خوب اين خصلت هر
آدميست كه خيال مي كند حرف هايش خيلي مهم اند و خصلت هر ديوانه اي كه
خيال مي كند حرف هايش را آن كس كه بايد ، مي خواند . البته هميشه هم اين
طور نيست . به قول رفيقي اگر ورد مخصوص عاشقانه نوشتن را آموخته باشي
، رخنه به هر دلي آسان است . اندكي هنر مي خواهد و كمي هم هنر پيشگي .
چيزهايي كه من در وادي جنون از هر دوشان بيزارم .
***
مي بيني ذهن احمق من را . ولش كه مي كنم شروع مي كند به زنجير بافتن و
اگر از موضوع منحرفش نكنم مي بافد و مي بافد . بگذريم .بگذار كمي هم از
اين روزهاي خودم بنويسم . بي خيال ((رعايت ارتباط بين بخش هاي يك نوشته )) .
چيزي كه اول و آخر خواننده اش خودم هستم كه ديگر ارتباط نمي خواهد . چهار
روز است كه دارم كتاب مي خوانم . نمي دانم اين تب كي رهايم مي كند . اين بار
رفته ام سراغ : قدرت و مشروعيت . جرقه اش روزي توي ذهنم زده شد كه با
ح.ط سر موضوعات جاري سياسي بحثمان بالا گرفت .باز پس فردا مي نشينيم و
هر كدام يك دنيا حرف كه خوانده ايم را مي زنيم توي سر و كله هم و سعي مي كنيم
، طرف مقابل را قانع كنيم كه اشتباه مي كند و باز هم نتيجه اي نمي گيريم . ولي
خوب سرگرمي جالبيست . لااقل باعث مي شود در باره چيزي كه فكر مي كنيم
درست است اطلاعاتمان بيشتر شود . توي اين دنياي كوچك اين تنها كاريست كه
حس مي كنم مي تواند سرگرمي خوبي برايم باشد . خبر ديگر اين كه بعد از چند
سال هوس شاگرد اولي به سرم زد و به راحتي مثل آب خوردن هم به دستش
آوردم . براي تنوع بعد از آن همه لب مشروطي قدم زدن بد نبود .
خوب اين از من . مثل هميشه از خودم گفتم و تو هم مثل هميشه از خودت
نخواهي گفت .
به رنگ كلاغ
صداي راننده :
ديوانه اي مگر
چرا از پياده رو نمي روي ، مردك الاغ
بر نمي گردم
و نمي گويم : خودتي و جد و آبادت
مستم انگار ، مست و داغِ داغ
وباز از ميان خيابان
درست روي خط سفيد
كه مثل تو هست
و گاهي هم نيست
مي آيم
بسوي تو
كه دست تكان مي دهي زير نور چراغ
و توهم مي آيي
تند تر ازمن
به هم مي رسيم با صداي دلنشين يك ترمز
و مي رسيم به آرزوي هميشه مان
به يك وصال تا هميشه ، به رنگ كلاغ
گفته بودم
نامت را روي كاغذهايم فراموش نمي كنم
تا راه گم نكني
يا شايد هم راه گم نكنم ..؟
بعضي وقت ها برايت مي نويسم ،تا فقط چيزي نوشته باشم . بي آنكه آغاز يا پايانی
براي نوشته ام درنظر داشته باشم .و بعد هنوز يك خط هم كامل نشده سوژه ها
خودشان مي آيند سراغم و هر كدامشان به شكلي مي گويد : ((من را بنويس )).و
تازه سر اين كه كدامشان نوشته شوند با هم دعوا هم مي كنند . دعوايشان جادوي نام
توست . وقتي تو نباشي سوژه ها هم با من قهرند . واژه ها رو بر مي گردانند .
وقتي روي صفحه مي آيند ،اخم مي كنند ، دهن كجي مي كنند ، زشت مي شوند و
عاقبت هم خط مي خورند و شادمان از اين حذف مي روند ميان رفقايشان . من
مي مانم و صفحه اي سفيد .
امشب نگذاشتم كار به دعوا بكشد . اولين واژه ها را انتخاب كردم . ((بعضي ))و
((وقت ها )) .بعضي وقت ها ، دلم بد جور مي گيرد ، شروع مي كند به بهانه گيري
كردن . يك آهنگ شاد يا غمگين مي خواهد .آهنگ كه تمام مي شود مي گويد :
((چند روزي هست كه نرفتيه ايم قدم زدن )) . هوا خوب باشد يا بد ، باران بيايد يا
برف برايش فرقي نمي كند .مجبورم مي كند بلند شوم لباس بپوشم و ببرمش
هواخوري . بعضي وقت ها ، وسط هواخوري يكدفعه هوس خوردني مي كند ،
هوس باقالي ،پفك، يا چيپس ، بعضي وقت ها هوس قدم زدن توي خيابان های
شلوغ را مي كند . بعضي وقت ها توي خيابان سرش را مي اندازد پايين و با
خودش زمزمه مي كند ، من هم فرصت مي كنم مغازه ها را تماشا كنم .بعضی
وقت هادو تا چشم مي شود ميان آدم ها و مي چرخد دنبال تو . دلم برايش
مي سوزد . خيلي خوش خيال است . آنقدر كه حتي به احتمال 1 به 4 ميليون يافتن
تو ، ميان آدم هاي توي خيابان دل مي بندد . بعضي وقت ها كه حوصله ادم ديدن
ندارد دستم را مي گيرد و مي كشاندم دنبال خودش و مي بردم توي پاركي كه
اين روزها ، كمتر اتفاق مي افتد آدمي بيايد و روي نيمكت هايش بنشيند . بعضی
وقت ها حس فلسفه اش گل مي كند ، بعضي وقت ها از ديدن بعضي چيزها
مي سوزد ، بعضي وقت ها به بعضي آدم ها يك جور عجيبي نگاه مي كند .
.از بعضي هاشان متنفر مي شود .از بعضي ها خوشش مي آيد . بعضي وقت ها
،مغرور مي شود ، بعضي وقت ها به مرگ همسايه و آشنا مي خندد .بعضي وقت
ها هم يك آه مي كشد و مي گويد : بيخودي داريم توي اين دنيا تقلا مي كنيم .حتی
بهانه هاي كوچكمان براي زندگي ،دست نايافتني اند . من و تو دو تا موجود احمقيم
. دنياي آدم هاي مثلا عاقل جاي ما نيست . هم خودمان اذيت مي شويم و هم ديگران
را اذيت مي كنيم . بيا با هم برويم يك جاي دور ، اصلا بيا با هم 50 تا قرص
بخوريم و خودمان را خلاص كنيم .
ومن بعضي وقت ها ،اميد وارش مي كنم . با وعده هاي دروغ . مي ترسم از آن
روزي كه بفهمد …
گفته بودم كه به هر بهانه اي قلم به دست بگيرم براي تو خواهم نوشت .روياي هميشه ناتمام
من ،روي برنگردان ،باز كن نامه ام را و بخوان آنچه خود بر زبانم جاری مي كني:
گفته بودم من قوزي ام ،فرزند آدم ، شماره
شش ميليارد و چهارصدو چهل و چهار ميليون و
سيصد و سي و سه هزار و دويست و بيست ودو؟
سلام زيباي هميشه بي نام من .نامت را نمي آورم .نه روي اين كاغذ و نه هيچ كاغذ
ديگري ، زبانم را طاقت گفتنش نيست و جوهر قلمم را لياقت نوشتنش .راه انكار هم
باز مي ماند .اگر روزي پرسيدند براي كه نوشته اي مي گويم : براي يكي به نام
مهتاب ،يا يكي به نام نيلوفر ، يا يكي ديگر از ميان اين همه اسم .تو هم آزاد هستي
از اسارت نامت در ميان كاغذ پاره هاي يك قوزي عاشق ،اگر روزي كشيش هم
برگي از دفتر مرا خواند نخواهد فهميد كه قوزي ،ياد دخترك كولي را كه دو
سال پيش روي يكي از صندلي هاي كليسا جا ماند بر حسب اتفاق پيدا كرده و آن
را از آن زمان لاي دفترچه خاطراتش پنهان كرده .به دخترك هم نخواهند خنديد
و با دست نشان هم نخواهند دادش كه : اين همانيست كه قوزي كليسا عاشقش
شده بود .!
ببخش بر من كه تو را به هيئت دختر كولي در آورده ام . آخر دختر كولي تنها
آرزوي قوزي بود . نه هست . هنوز هم هست . هنوز هم نت هاي ناقوس كليسا
نام دختر كولي را توي ذهن ها مي آورد ،اگر گوشي بخواهد بشنود و بفهمد .
مي داني نبودنت چه بر سرم آورد ؟ دو سال نبودي ، ومن همه چيز شدم ،ژان پل
قوزي ، مارتين قوزي ، فرانسيس بيكن قوزي ، قوزي كافكا ،آلبرقوزي ، ويرجينيا
قوزي وبعد هم قوزي كور ، كه مثل بوف شب ها خواب به چشمم نمي آمد .
سيب روي سر من هم افتاد ، من هم جاذبه را فهميدم ، نور را ديدم كه با چه سرعتي
مي رفت ،و فهميدم انرژي بقا دارد و ماده هم ، من هم بار ها توي كافه ، يا روی
نيمكت پارك نشستم و به بودن يا نبودن انديشيدم ،از چمن هاي پارك درباره آنچه
هستند پرسيدم . و آخر سر فهميدم كه مسئله واقعا اين است : بودن يا نبودن پول
توي جيب هاي من !يا خوردن يك آبنبات چوبي به جاي استغفار از گناهان پيش
كشيش .
حالا شده ام يك قوزي متشخص . قوزي با سواد !.مي توانم به راحتي همه آنچه
پيرامونم مي گذرد مهوع بنامم. از تكرار هاي زنجير وار دنيا بنويسم و بدهم
ديگران بخوانند و كيف كنند .
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و صد و
دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
اين رقم را دارد يك سايت اعلام مي كند . يك پيش بيني خيلي ساده و البته نزديك به
واقعيت از تعداد ماآدم ها .
حالا حساب كن كه اگر بخواهيم جمعيت همه همسايگان زمينيمان را هم به اين رقم
اضافه كنيم چه مي شود . مثلا مورچه ها ،فيل ها ، شيرها ، پشه ها ..
اعدادش لرزه بر تن مي اندازد . راستي ما كجاي اين حلقه هاي در حال گسترشيم . ما
ميان اين حلقه ها چه كاره ايم ؟
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و
دويست و دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
مي بيني ، به همين سرعت صد نفر به جمعمان اضافه شدند . صد تا كه احتمالا حالا
حالا ها مهمان دنيا هستند . سل كه نمي گيرند ، وبا هم ، فلج اطفال هم كه واكسن دارد .
پس احتمالا نود ونه نفرشان تا هفتاد ، هشتاد سال ديگر خواهند ماند . و با اين روند رو
به رشد تكنولوژي احتمالا بيست سال ديگر همگيشان براي تعطيلات آخر هفته خواهند
رفت گردش بين سياره اي ،يا مي روند تماشاي مسابقات فوتبال جام بين منظومه اي .
صد تا خوشبخت به جمع آدم ها اضافه شد . صد تا قرن بيست و يكمي كه نمي دانند
قدم به چه بهشتي نهاده اند و رنه گريه نمي كردند!!
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و سيصد و
دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
خيلي ساده است فهم اين كه اين صد نفري كه الان آمدند كجاي اين دنيا ايستاده اند . اصلا
بيا با هم تقسيمشان كنيم . بيست تا مي دهيم به امريكا تا توي مهد تمدن نوين بزرگ شوند
،ماري جوانا بكشند، شب ها توي بارها بچرخند وروزها توي خيابان ها ،توي كارخانه
ها موشك بسازند وآپولو هوا كنند .بيست تا هم مي دهيم به اروپا تا با آن امريكايي
ها رقابت كنند سر همان چيزها ، بيست تا هم براي آفريقا ،تا يكوقت كسي دنيا را
چشم نزند و نگويد همه آدم هايش خوشبختند . هر چند درست نيست براي رهايي از
چشم زخم بيست تا آدم بيگناه را به بيچارگي بكشانيم . اصلا آن بيست تا با سي تای
ديگر همه مال آسيا . يك عده شان چشم بادامي ، يك عده عرب سوسمار خور .
باقيمانده ها هم بروند توي قطب شمال و استراليا زندگي كنند .سرد است .اما چاره
اي نيست .قاره ما بيشتر از اين جا ندارد !
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و
چهارصد و دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
ما كجاي اين رقم ايستاده ايم . چكاره ايم توي دنيا ، دو تا آدم مهم كه اگر نباشند
چرخ روزگار نخواهد چرخيد . آسمان به زمين خواهد آمد . به خدا كه نه . مي دانی
نيوتن كيست ؟يك روح سرگردان توي آن دنيا ،و البته توي اين دنيا يك اسم ،تابلويی
كه بشر روي ديوار زندگي آويزان كرده تا بداند كه بايد يكي بشود مثل او . تا اگر
سيبي برسرش افتاد فكر خوردنش را نكند . دنبال علتي بگردد ، با خودش فكر كند
و استدلال كند كه سيب چون رسيده از درخت جدا شده و افتاده پايين . و بعد يكباره
جرقه اي در ذهنش زده شود كه خب چرا سيب بالا نرفت . و بفهمد كه نيرويي بوده
كه سيب را پايين آورده ، اسمش را بگذارد جاذبه و بعد به خاطر كشف بزرگش نامش
در تاريخ ثبت شود و تا قرن ها بشود الگوي بشر . حالا چرا گير داده ام به نيوتن ،
چون خواب ديدمش . ديشب خواب ديدمش كه مي گفت :كاش مي فهميدم كه سيب
سرخ است . سيب را بايد با پوست گاز زد . سيب را زده اند توي سرم از آن بالا
به منظور ديگري .
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و پانصد و
دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
خب دنيا به همين پوچي و پستي است . به عرض چند دقيقه صد نفر مي آيند و نمي دانم
چقدر مي روند .ما چكاره ايم توي آن . مسئول همه شش ميليارد نفر ؟ .بيا براي چند
لحظه با هم احساس مسئوليت كنيم . نه نسبت به همه . فقط همين صد نفر تازه وارد .
اين يكي را كه دارد مي آيد مي بيني .چند سال ديگر مي رود مدرسه ، يكي به ناحق
مي زند توي گوشش ، زورش نمي رسد دفاع كند . حقش پايمال مي شود . ان يكی
را مي بيني ،وقتي بزرگ مي شود خانه زندگيش را ازش مي گيرند .مي اندازندش
زندان . آن يكي آدم ساده لوحي است . خودش خودش را بد بخت مي كند . آها اين
آخري را ببين ، هماني است كه قرار است چند سال ديگر بزند توي گوش آن يكي
،پسره بي ادب ، بايد ادبش كنيم ،همين حالا .
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و ششصد
و دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
اين همه وراجي كردم كه بگويم ،زندگي ما آدم ها شده فقط زنده بودن . آمدن و رفتن .
هيچ دقت كرده اي داريم چه مي كنيم . كار مي كنيم براي نان ،كار مي كينم برای
تخت ، تخت مي خريم براي هم آغوشي و خواب ، مي خوابيم براي بيداري ، بيدار
مي شويم براي كار ، كار مي كنيم براي ..
البته نه به همين مزخرفي ، بهانه هاي زيادي براي زندگي داريم . كودكيمان با
آرزوي آنچه بزرگ تر ها دارند مي گذرد .جوانيمان در كسب حقمان از زندگي ،
آنچه فكر مي كنيم لياقتش را داريم ، آنچه مي گويند بايد داشته باشيم . پيري هم كه
ديگر بهانه نمي خواهد . تحمل مي خواهد و صبر . و انتظار روزي كه قصه مان
به سر برسد و برويم . همين .
مي دانيم كه چه داريم بر سر خودمان مي آوريم . مي دانيم و بي اعتناييم . ما
موجودات احمق روي كره خاكي هستيم ورنه جانشيني را قبول نمي كرديم .
شش ميليارد و چهار صد و پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و
هفتصد و دوازده..سيزده ..چهارده .. و همين الان دارد مي شود پانزده ..
من قوزي ام . به شماره شش ميليارد و خورده اي . نگرانم از مرگ . نگرانم از دنيا .
حس مسئوليت در برابر همه جهان روي دوشم سنگيني مي كند . دنيا از من انتظار دارد
چرخش را بچرخانم ، علم مي خواهد به كشفياتش يكي اضافه كنم. كشيش مي خواهد
هر روز دعا كنم .من اما نمي توانم . من سهم خودم را از دنيا مي خواهم . اتاقك
ناقوس كليسا را ، قلمم را ، دفترچه خاطراتم را و پنچره ام را ، پنجره اي كه رو
به محله تو باز مي شود . من از اين دنيا يك خداي مهربان مي خواهم و كنارش تو را
. اصلا به من چه كه جمعيت انسان ها دارد مي شود شش ميليارد و چهار صد و
پنجاه و نه ميليون و دويست و بيست و پنج هزار و هشتصد و دوازده..سيزده
..چهارده .. وحالاپانزده نفر
در ميان فاصله سوزن (4)
1)
هوا بد جوري سرد است .آنقدر كه كلاغ ها هم سرما خورده اند . صدايشان در
نمي آيد . تو جلوي در ايستاده اي و دستت را گذاشته اي روي زنگ . نگهبان صدا
را مي شنود . انگار منتظر است كه از زنگ زدن پشيمان شوي تا مجبور نشود توی
اين سرما از اتاقكش بيرون بيايد. و تو نمي شوي. پالتوش را مي اندازد روي دوشش
و مي آيد سمت در . باز مي كند و تو كه تا انجماد كامل چند دقيقه اي بيشتر فاصله
نداري ، سريع خودت را به ساختمان مي رساني ، پله ها را مي آيي بالا . در اتاق
را باز مي كني . من غيب مي شوم .
2)
تو مي گويي : سمي در كار نبوده .
پيرمرد مي گويد : اوضاع كمي عجيب به نظر مي رسد .
تو مي گويي : هيچ چيز تغييري نكرده . من هنوز زنده ام . تو زنده اي . پيرمرد هم
زنده است .
پيرمرد مي گويد :شيطان ها را چطوري مي شود كشت ؟ .
تو مي گويي : پيرمرد وهم زده شده . مرگي در كار نيست ،غيب شدني در كار
نيست . من دارم مي بينمت . نشسته اي روي تخت و زل زده اي به من .
پيرمرد مي گويد : حالا تازه شده ايم برابر، آنها مي توانند غيب شوند ، ما هم
مي توانيم .
تو دستت را دراز مي كني .مي خواهم دستت را بگيرم ميان دستم . انگشتانمان از
ميان هم عبور مي كنند .
3)
داشتم مي مردم . يعني فقط چند ثانيه مانده بود . تو آمده بودي توي ذهنم .داشتي از
در خانه بيرون مي آمدي ، من پشت ستون چراغ برق بودم . داشتم خودم را يك
جوري پشت آن جا مي دادم كه ديده نشوم . نفسم كه قطع شد، يكباره صحنه ها
عوض شد ، حتي فرصت نشد تو مثل آن روز لبخند بزني و همان جا بايستي و
بگويي كه اگر پاي چپم را بيشتر جمع كنم و سرم را هر چند ثانيه براي ديد زدن
از پشت ستون بيرون نياورم ،اصلا ديده نمي شوم . كاش نفسم قطع نمي شد .
4)
دكتر بچه ام ، بچه ام نيست . بچه ام را دزديده اند . آن هم از جلوي چشمانم . درهم
قفل بود دكتر .
5)
غيب شده بودي ، يك روز آمدي و گفتي ديگر من را فراموش كن و حتي يك
لحظه هم صبر نكردي كه چرايش را بپرسم . و بعد غيب شدي . مي آمدم پشت
آن ستون . و هي سرك مي كشيدم ، نمي آمدي . توي ايستگاه مي نشستم ، صبح
تا غروب وآخرين اتوبوس كه رد مي شد بليط توي دستم را پاره مي كردم و
مي رفتم . غيب شده بودي .بعد دوباره دنيا شروع به چرخيدن كرد .اولش آرام
و بعد سريع ،همين جور دور سرم مي چرخيد . دوباره همان حادثه ها تكرار
شد . مراآوردند اينجا. شبيه همان ساختمان است . فقط پر شده از روح های
سرگردان ..
گفته بودم برايت خواهم
نوشت ، تا ابد ؟
فاصله ام روز به روز از تودارد زيادتر مي شود . زمان ديگر مانند گذشته
آرام نيست . ساعتم تيك تاك را كنار گذاشته ، گاهي وقت ها فقط تيك تيك
مي كند و گاهي ديگر تيك و تاك هايش به هم مي ريزد . تيك ،تيك ،تاك ،تيك
. و من حس مي كنم هر كدامشان مربوط به ساعتي هستند از روزي .روزي كه
آمده ،گذشته و فقط يك صداي تيك از خودش بر جاي نهاده .يادت هست ؟ انگار
همين ديروز بود . من . جواني . اميد . اين ها را يادت هست ؟
همين ديروز بود . ديروزي كه گمانم هزار سال بر آن گذشته است .دارم از پس
يك هزاره تاريخ مي نويسم .تاريخ غارت يك انسان . و اي كاش قدرت مي داشتم
تو را غارتگر بنامم.
ايستاده ام انتهاي خط . چند قرن پيش به اين خط مي گفتند آخر دنيا .همان
پرتگاهي كه وقتي مي رسي به آن نه راه پس داري و نه پيش . ترديد به جانت
مي افتد . بروي جلوتر از جهاني كه بوده اي خداحافظي كرده اي ، نروي هم
حسرت ديدن آن سوي اين خط به دلت مي ماند . غوطه ور شدن در ستاره ها ،
غرق شدن در افسون ماه ، و بازي بي وزني روي خورشيد .
بار اول نيست . بار آخر هم نخواهد بود . هزار بار به آخر خط خواهم رسيد .
و هزار بار براي تو از ترديد خواهم نوشت . از آن چه در اين انتها مي بينم
خواهم گفت . و تو هزار بار ، هزار نامه را با تنفري كه نمونه اش را فقط در
تو يافته ام به زباله داني خواهي افكند . و دعا خواهي كرد كاش اين آخرين باشد .
بگذار بگويم ، ديشب باز خواب مي ديدم . توي تابوت بودم و تو بر تابوت سنگ
مي زدي . سنگ هايي كه دردشان را حس مي كردم . و من توي تابوت داشتم
آرزو مي كردم كه اي كاش با من قدري مهربان تر مي بودي .تعبيرش به كنار ،
آخر سنگ چرا ؟
به قول روانشناسان كابوس ها زخمهاي كهنه اند . بايد از آنها گريخت . ومن بار
ها تلاش كرده ام بگريزم .و بعد خودم را ديده ام كه يك جا ايستاده ام و يك نفر
غريبه دارد از من مي گريزد .دردناك است كه رنج هاي كهنه جزئي از انسان
باشد و انسان چيزي جز رنج كهنه اش نباشد
گفتم درد . يادم افتاد نمي شناسيش . بگذار برايت از درد بگويم .درد يعنی
رنجي كه از چيزي مي بريم . نپرس رنج ديگر چيست . چيزي شبيه حسی
كه تو از خواندن اين حرف ها داري ،اگر حس نفرتت را كنار بگذاريم . درد
يعني نداشتن قدرت . قدرت براي فراموشي . درد يعني له شدن ، يعني با كلی
آرمان تنها ماندن . درد يعني فرار . يعني خواب ، يعني تابوت ، يعني سنگ ،
درد يعني من .
از درد گفتم . نوشته ام تلخ شد. بگذار كمي شيرينش كنم . بگذار برايت از شهد
بگويم ،شهد لبخنديست روي لب ، شهد شاديست وشادي حسي است شبيه آن چه
تو هنگام سنگ زدن بر آن تابوت داري ،اگر حس نفرتت را كنار بگذاريم .
شهديعني غرور ، يعني له كردن ، يعني به سادگي فراموشي خواستن ،يعني با
هزار اميد تنها گذاشتن ، يعني ابهام ، شهد يعني تو .
لعنت بر من . چند روز پيش توي جوهر خودنويسم سم ريختم . براي همين است كه
از شهد نوشتم ، تلخ تر از درد شد .
بگذار سخن كوتاه كنم و حكايت اين نامه را برايت بنويسم . . چندشب پيش خدارا
ديدم . بگذار راستش را بگويم . فقط صدايش را مي شنيدم . خودش را نفهميدم
كجاست . گفتم اگر مي شود به دردم پايان بده . گفت تو را در رنج آفريده ام .
شكايت مكن .گفتم : پس به شهد دهانم شيرين كن .جوابي نداد. گفتم : مرا قدرت
ده تا آنچه مي خواهم انجام دهم . گفت : آنقدر كه لازم بود داده ام . گفتم :
مي بيني كه روي خط انتها ايستاده ام و با تو سخن مي گويم . گفت خود داني ،
گذر نكني عاقبتت آتش است .ديدم نه راه رفتن دارم و نه برگشتن . بي تو پريدن ،
را هيچ ارزشي نيست . گفتم كاغذي بنويسم . تا خشم تو را به خروش آورم . و
انتهايش هم با خط درشتي از دوست داشتن تو بگويم . شايد اين بار كه سنگ بر
تابوتم مي زني ، محكم بزني كه جان از من باز ستاني .تا از اين ترديد و از اين
درد رهايي يابم. فراموش نكن :هنوز هم دوستت دارم . خيلي زياد .!
گفته بودم عاشقانه اي
خواهم نوشت كه معناي
عاشقانه را عوض كنند ؟
قول داده ام ، حرفي از دوست داشتنتان نزنم . و نمي زنم . تنها گاهي توي خلوت
خودم داد مي زنم : آهاي سنگ ، آهاي چوب ، آهاي ديوار ، من دوستت دارم ،
خيلي . يك وقت خيال بيهوده نكنيد .منظورم از سنگ و چوب شما نيستيد .عادت
كرده ام سنگ و چوب را همين جوري دوست بدارم !!.
و بازقول داده ام كه فراموشتان كنم. و كرده ام . نمي بينيد !. من اصلا شما را به
خاطر نمي آورم . راستي ، اسمتان چه بود ؟
مي خواهم عاشقانه ام ، معني عاشقانه ها را عوض كند .يعني راستش اول
چنين قصدي نداشتم . بر حسب اتفاق فهميدم كه بنيان اين عشق بنياني ديگر است
و بعد فهميدم كه من عاشق نيز نه مانند ديگرانم ،و شما نيز چنين . و ديدم عاشقانه
اي كه بخواهد از سه واژه نو سخن گويد عاشقانه اي ديگر است .
((هيچ وقت دوستتان نداشته ام ، ندارم و نخواهم داشت .))
عاشقانه ام همين بود .ساده ، سليس و روشن .يك دنيا حرف برايتان در نيم خط
نوشتم . بي هيچ مقدمه و توجيه و تفسيري .
همين را خواسته بوديد .نه؟ حالا مي توانيد نفس راحتي بكشيد . بگذاريد يك
خبر خوش هم به شما بدهم ، تا شاديتان تكميل شود : چند وقت ديگر از شهر
شما خواهم رفت . كجايش را هنوز خودم هم نمي دانم .حكم تبعيدي است براي
هر جايي غير از اين ديار .
نمي دانم آيا تا به حال كسي را دوست داشته ايد ،آنقدر كه نخواهيد خوابش را
بياشوبيد ،حتي با صداي يك نفس . تصورش كنيد كه چه دوست داشتني مي شود .
به قول سه چهار ساله ها ،صد تا . وبه قول ما مثلا بزرگ ها بي نهايت تا، راستی
بي نهايت يعني چقدر ؟ عشق شما دردل من چند تا ؟
تو خواب ، من سرگردان
گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت
كه معني دوست داشتن را
عوض كنند؟
( تو ..)
گاهي وقت ها فكر مي كنم كار درستي كرده اي ، من كه با خيال محالي از تو ،
تصوير تاريكي از نگاهت به من ، چنين داغم؛ با خود تو، نه اصلا با نيمي از يك
نگاه تو آتش خواهم گرفت . كار درستي كرده اي.
مي دانم و خوب هم مي دانم .همه چيز تقصير من است : ديدن من تو را ، نديدن تو من
را ، عجز من پيش تو ، غرور تو پيش من .اما قبول كن كه عاشق شدن من تقصير
توست .
******
(خواب...)
گفته بودي: ديگر اطراف خواب شيرين من پيدايت نشود. خودت بگو،مگر مي توانم
لبخندت را ،و نگاه شيرينت را زمان ديگري ببينم ؟
چشم هايت را همچنان بسته نگهدار ، مي خواهم خيال كنم ،صداي نفسم را
نمي شنوي ، مي خواهم خيال كنم ساكت و بي صدا آمده ام بالاي سرت . وباز
مي خواهم خيال كنم كه عكسي كه مي اندازم - عكس چشمانت -فقط و فقط ازآن
منند . بي انصاف نباش . خيال كن اين اولين و آخرين چيزيست كه از تو می
خواهم : عكس چشمانت براي خواب هايم.
******
(من .. )
بانوي كاخ نشين خيال من ، كاش كوه مي خواستي تا بياورم ، صخره مي خواستي
كه با ضربتي از پاي در آورم . وسنگ كه نقش تو را با تيشه اي بر آن جاودانه
كنم . بانوي من ، مرا از تيشه بر قلب خود زدن معاف كنيد ، خواهشا.
جسارتا مي خواهم چيزي بگويم . گمان مي كنم خداوند خيلي ها را براي بازي های
حقير آفريده است . نه بهتر است بگويم خيلي ها عاشق بازي هاي حقيرند : آمدن ،
خوردن ،خوابيدن و مردن . اما من و شما براي چنين بازي هايي آفريده نشده ايم .
برمن ببخشاييد كه خود را در بازي روزگار براي لحظه اي در كنار شما حس
كردم .
*****
((سرگردان..
زمانه غريبي است . ديگر به زور شمشير نمي توان نگاهي را به اسارت گرفت .
سيم و زر هم ديگر برای خريدن نگاه كافي نيست . بانوي من براي اين مسافر
سرگردان تاريخ بگوييد راه به چنگ اوردن نگاهتان را.
در ميان فاصله سوزن (3)
1)
دكتر جان به دادم برس ..!
2)
جوجه تيغي حيوان خيلي خطرناكي است . تيغ هايش زهر دارند . بايد خيلي مراقب باشی
توي دستت نروند . فقط زهر يك تيغ ، فقط يكي براي كشتن يك نفر بس است . البته
بايد قبل از آن حيوان را يك جوري ترساند .مثلا مي توانيم او را ببريم لبه پنجره و
ارتفاع زياد را نشانش دهيم . اما نه اين جوري نمي شود . به فرض كه او را لبه پنجره
هم برديم . موقع افتادن از ارتفاع تيغ زهر آلود به چه درد حيوان مي خورد ؟ . حيوان
شعوردارد .به طور غريزي مي تواند تشخيص بدهد كي زهر به دردش مي خورد . بايد
يك جورديگري اورا بترسانيم . مثلا سرش داد بكشيم ، يا با يك چوب چند بار بزنيم
توي سرش . فقط بايد خيلي مراقب باشيم . شنيده ام بعضي وقت ها تيغ هايش را به
سمت مهاجم پرت هم مي كند .بايدبا تيغ هاي اين حيوان همه اين شيطان ها را نابود
كنيم . من و تو باهم .
3)
نسرين مي گويد مال خودم است . خودم توي باغچه پيدايش كردم . با ترحم نگاه
حيوان مي كند .دستش را مي برد سمت پشت حيوان . مي خواهم بگويم :مواظب
باش ، تيغ هايش سمي هستند. اما قبل از آن كه لب هايم از هم باز شوند ،كار از
كار مي گذرد . دست مي كشد روي تيغ ها ، و باز هم . مي گويد : حيوان بيچاره
را آنقدر اذيت كرده ايد كه تيغ هايش زخمي شده اند و بعد دستش را كه پر از خون
شده نشانمان مي دهد و مي گويد : ببينيد .
4)
نشسته ام بالاي سرت . غرق در خوابي . دلم نمي آيد بيدارت كنم . آمده بودم ببينمت
و بروم . گاهي وقت ها دلم برايت تنگ مي شود . باور كن گرفتاري ها نمي گذارد
زود به زودبيايم ديدنت . وقتي هم كه با كلي دروغ سر هم كردن و بيچارگي كشيدن
مي آيم ديدنت يا خوابي ، يا توي باغ مشغول قدم زدن . راستي جوجه تيغيت را هم
ديدم . خيلي ناز و دوست داشتني بود . تيغ هايش هم خيلي تيز بودند .سر انگشتم
هنوز از اثر تيغش دارد مي سوزد .
خيلي دوست داشتم ببينمت . اما باز هم نشد .
5)
پيرمرد مي گويد اول نوك انگشت مي سوزد . بعدهمه انگشت ها بي حس مي شوند .
ووقتي زهر وارد خون شد كم كم رمق از بدن مي رود .آب دهان خشك مي شود .
بعد هم مرگ . مي گويد : مي خواستيم با زهر اين موجود آنها را نابود كنيم ، شد بلای
جان خودمان .
اول نسرين .حالا هم من . ولي تو اميدت را از دست نده . مطمئن باش تنهايي هم از
پسشان بر مي آيي . كافيست بتواني يكي از تيغ هاي اين موجود را جدا كني وبعد آن
را فرو كني توي بدنشان .
از دكتر شروع كن . خودت را بزن به مريضي و برو سراغش .
6)
جوجه تيغي عزيزم . مرا ببخش كه اين همه آزارت دادم . مرا ببخش كه با چوب
توي سرت مي زدم . اگر مي دانستم از بريدن تيغ هايت آن همه زجر مي كشي
هرگر آن كار را نمي كردم . اما غصه نخور . حالا نوبت توست . زهر هايت ر
ا توي تيغ هايت جمع كن . مي خواهم نوازشت كنم .
براي الف .ج ..
((معجزه ))
مرا به قعرتو فكنده اند ،
آتش !
تو را چه مي شود
چرا توسرد
و باغي از درخت و غنچه ها نمي شوي
كسي دگر به حرف اعتنا نمي كند
بدون معجزه ،نمي شود
پرنده گلين من
چرا تو پر نمي كشي
چرامثال ساير پرنده ها نمي شوي
مرا سخت آزمايشيست
براي آنكه مطمئن شوند .
نگاه كن به ريسمانشان ،
عصاي من
ميان مارهاي ساحران
چرا تو اژدها نمي شوي
به من هنوز سنگ مي زنند
مرا ز شهر خويش رانده اند
به تهمت دروغ
به تهمت فريب
نواي دل نشين دعوتم
بر اين سكوت قلب ها ، چرا صدا نمي شوي
فرشته ام
چرا پيام هاي من نمي رسد
چرا سكوت كرده اي
آخر اين چگونه دعوتي است
چرا دگر تو واسطِ ميان ما نمي شوي
م .ن ۲۴/۷/۸۴
و اين حکايت شوريدگی همچنان ادامه خواهد داشت ، بی پايان
در ميان فاصله سوزن (2)
دكتر مي گويد اگر اين آمپول را نزند باز هم دنيا شروع به چرخيدن
مي كند . مي گويم دكتر خيال مي كني حاليم نيست .تو سوزن را به
من مي زني آنوقت چطوري دنيا از حركت مي ايستد . بي شعور
بايد سوزن را به زمين بزني . دكتر مي گويد :نوبت آن هم مي شود .
و بعد زير لب به حرف من مي خندد . لبخندش بوي شيطنت مي دهد
.مي خواهد سرم را كلاه بگذارد . عادت هميشگيش است . ديروز به
مهتاب گفته بود اگرنگذارد آمپول را بزنند دوباره پيرمرد مي آيد سراغش .
مهتاب هم اعتراض كرده بود كه چرا آمپول را بر پيرمرد نمي زنيد .
يك مشت آدم احمق را گذاشته اند مراقب ما . پيرمرد مي گويد
اين ها بچه هاي شيطان هستند . ما را توي قلعه شان اسير كرده اند .
نمي دانم راست مي گويد يا دروغ .
2)
پيرمرد همه را نسبت به بچه من بد بين كرده . هر كجا مي نشيند
مي گويدروح شيطان توي وجود اين بچه نفوذ كرده .حتي نسرين
هم اين اواخر حرف هاي عجيبي مي زند . مي گويد اين بچه انگار
حالت عادي ندارد . هرچه بزرگتر مي شود بيشتر شبيه شيطان ها
مي شود . آخر يكي نيست به اين ها بگويد كه كدام شيطاني يك
چشم دارد . كي تا به حال شيطاني ديده كه فقط يك دست داشته باشد
و موهاي سرش توي بچگي ريخته باشد . حس مي كنم همگيشان دست
به دست هم داده اند كه فرزندم را از من بگيرند . نمي گذارم .نه ،
نمي گذارم .
3)
تب داري ، مي گويم : دكترجان، الهام دارد مي آيد به ديدنم . خودش
نامه داده وگفته سه شنبه شب ساعت 7 منتظرم باش . لااقل بگذار
تا آمدنش بيدار باشم . سرش را تكان مي دهد كه يعني نه ،نمي شود .
دكتر مشغول آماده كردن آمپول مي شود . آن دو تا شيطان هايي كه
لباس پرستارها را پوشيده اند ، نامه را برمي دارند و به هم نشان
مي دهند و مي زنند زير خنده . دكتر ساكتشان مي كند.سوزن آرام
آرام وارد تنم مي شود . الهام داردوارد اتاق مي شود. پلك ها روي
هم مي روند
4)
همه آمدنت را انكار مي كنند . حتي مهتاب هم مي گويد ديشب هيچ
كس بالاي سرم نبوده فقط پيرمرد ديشب تورا كنار تخت من ديده.
مي گفت : لباس خاكستري رنگي به تن داشتي. آمدي ، چند ساعتی
بالاي سرم نشستي حرف هايي در گوشم گفتي و بعد رفتي .
مي گفت بايد به تو نامه بنويسم و بگويم كه ديگر اين جا نيايي ،
ممكن است به بهانه اين كه حال من خوب نيست به بدنت سوزن
بزنند . ممكن است به بهانه أي چيز خورت كنند و بعد تو را هم
اين جا، توي قصر شان نگه دارند . با اين كه خيلي مشتاق ديدارت
هستم اما خواهش مي كنم كه ديگر اين جا نيا . اين جا پر از شيطان است .
نوبت آواز خواندن قورباغه ها
1)
آژانس خلوت است . دو تا از راننده ها نشسته اند كنار هم و
چاي مي خورند . منشي هم دارد
آدرسي را روي كاغذ يادداشتمي كند . اندكي آن طرف تر دخترك مثل هميشه با روسري نيمه
باز روي صندلي چوبي اش نشسته و دارد كتاب مي خواند . اسم
كتاب از اين فاصله خوب ديده نمي شود . بايد كتاب جذابي باشد كه
اين قدر غرق آن شده . خجالت مي كشم اسم كتاب را بپرسم .منشی
داد مي زند: ((پرسيدم كجا تشريف مي بريد ؟)) انگار اين دفعه هم
چند بار پرسيده و باز حواس من جاي ديگري بوده . آدرس را
برايش مي گويم و باز بي اختيار بر مي گردم سمت دخترك . يكی
از راننده ها بلند مي شود . دست روي شانه ام مي گذارد و
مي گويد : بريم آقا ..
2)
سال هاست كه اين آب مي آيد و مي رود ..از دودكش آن كلبه هم
هميشه دود بيرون مي آيد .درخت هم هميشه سبز است . زمستان
و تابستان نمي شناسد . صبح ها خورشيد از پشت كوه ها يي كه
براحتي مي توان ديدشان بيرون مي آيد .پرنده هاي روي شاخه های
درخت شروع به آواز خواندن مي كنند .شب ها هم نوبت آواز
خواندن قورباغه هامي شود.آدم هاي توي كلبه هم كه انگار قصد
بيرون آمدن را ندارند . هميشه مشغول پخت و پز هستند . دود
دودكش هيچ وقت تمام نمي شود.
3)
مردك مي گفت باباتش ده هزار تومن مي دهم . فكر مي كرد احمقم
. همان نيزه و كلاه خودش چند برابر اين ارزش داشت . كلي هم
پول قاب برايش داده بودم . توي زره اش هم يك كيسه پر از طلا
مخفي كرده بود . اين را چند شب پيش فهميدم. وقتي كه كنارم
نشسته بود و از خاطراتش برايم مي گفت. مي گفت كه نگهبان بوده .
با خودم گفتم نكند اين كيسه را از خزانه شان دزديده باشد .نكندكه..
4)
چاي را روي ميز مي گذارد و مي نشيند روبرويم . روي همان
صندلي چوبي اش ،شالش را مي اندازد روي سرش كتابش را بر
مي دارد و همان صفحه هميشگي را باز مي كند . سرش را
مي اندازد پايين و شروع مي كند به خواندن . من هم مي نشينم
روبرويش و تماشايش مي كنم .آب رودخانه همچنان مي آيد و
مي رود . حالا ديگرنوبت آواز خواندن قورباغه ها ست
فال
چقدر به تو گفتم پول بي زبانت را به اين كولي ها نده .اين ها
از پيشگويي و طالع بيني چيزي نمي فهمند ، چرند تحويلت
مي دهند ،اصلا مگر مي شود توي خطوط كف دست آينده
را ديد ،آدم از يك دقيقه ،نه اصلا يك ثانيه بعد از زندگيش
خبر ندارد .آنوقت تو مي خواهي از روي خط هاي كف دستت
برايت آيده پيش بيني كنند .كف دستت را نگاه كن يكي 18
و آن يكي 81 .روي كف دست من هم درست همين خط ها
هست .مي گفتي بعضي وقت ها حرف هايشان درست در
مي آيد .كدام حرفشان ؟.نكند حرف هاي آن پيرزن فالگير را
مي گويي كه چادر گلداربا گل هاي مشكي و آبي به سر داشت .
گفته بود : آرزوهاي بلندي داري . خب من هم دارم . توي بختت
هم يك دختر مهربان و ساده ديده بودو تو از فرط خوشحالي
اسكناس هاي سبز رنگ را كف دستش گذاشته بودي و تا
نيمكتي كه ما نشسته بوديم دويده بودي . نفس نفس زنان
همه چيز را برايمان تعريف كردي و ما مثل هميشه در دلمان
به تو خنديده بوديم .
چقدر سرزنشت كردم كه حرف هايشان را جدي نگير .
جدي گرفتي .آنقدر جدي كه وقتي آن دخترك فالگير
جلوي پارك به دامت انداخته بود و ميان حرف هايش از دختري
سبز چشم و كوتاه قد،با خال كوچكي بالاي ابروي راست سخن
گفته بود توي ذهنت بدنبال آن نشانه ها گشته بودي ،بين
همسايه ها و آشنا ها . وقتي از پيدا كردنش نا اميد شده
بودي اصرار كرده بودي كه اسمش را هم بگويد و دخترك
بعد از چند دقيقه خيره ماندن به كف دست هايت گفته بود: سارا
آمدي سر قرار و قصه سبز چشم كوتاه قد را برايمان گفتی
و ما نگاه هايمان رفت سمت محمود كه از قضا كوتاه قد
و سبز چشم هم بود و كلي به تو و محمود خنديديم . ميان
خنده هايمان بود ،يا شايد هم چند دقيقه بعد كه همان د
خترك كولي از جلويمان گذشت . با اشاره به ما نشانش
دادي و گفتي همين بود و ما كه تشنه خنديدن بوديم صدايش
كرديم تا برايمان فال بگيرد و بخنداندمان .
((توي زندگيت خيلي تنها هستي )) . اين را داشت به علي
مي گفت و علي كه تا چند دقيقه قبلش به حرف هاي تو
مي خنديد رفته بود توي فكر . علي و تنهايي !! .و بعد هم
توي بختش دختركي با چشم هاي سياه و صورتي سفيد ديد ،
مهربان و نجيب .نشانه هايش درست به ثريا مي خورد .
دختري كه چند هفته بعد با علي نامزد شد . نوبت به من
كه رسيد بعد از سفر دور و دراز و آرزوي زيارت و بخت بلند
روي پيشاني رسيد به آدم هاي توي بختم .وقتي حرف از
رنگ چشم و قد و قامت مي زد داشتم زير چشمي نگاهت
مي كردم كه خيره شده بودي به چشم هاي سبز رنگ
دخترك كولي و توي ذهنت قدش را ور انداز مي كردي .
و اصلا نفهميدي كه نشانه هاي دختر توي بخت من هم بر
حسب اتفاق درست بود : بلند قد با چشم هاي قهوهای
درست مثل ليلا . حالا بر حسب اتفاق اگريكي دو تا نشانه
اش درست بودكه دليل نمي شود هر روز روي اين نيمكت ها
به انتظار دخترك فالگير كوتاه قد و سبز چشم بنشيني .
لااقل بلندشو برويم پيش آن پيرزن فالگير تا از روي خط های
كف دستت دخترك فالگير توي روياهايت را برايت پيدا كند .
كابوس
ميز ،صندلي ،بازجو،دو تكه استخوان ميان دستبند آهني
درد پيچ مي خورد ميان ذهن با اين سوال :
- توآيا بدنبال اين زني ؟
نمي شناسمش
…. من؟اين زن ؟…نه دروغ گفته اند .ولم كنيد- باز تكرار آن سوال
و تو اينبار هيچ حرفي نمي زني
….
-فكر كرده اي كه زرنگي ؟
- خوب نگاه كن به عكس
وبعد لگد و مشت آنقدر كه چند بار نعره مي زني
توي آينه ، روز گرم ، يك نگاه ، گره . همين
وبعد با صداي بلند هاي هاي زير گريه مي زني
…
- وبعد ؟ بگو ، حرف بزن ،نكند فكر مردني ؟
باوركنيدهمين بود تمام اتفاق :يك نگاه و عشق
-خفه !
از چند سال پيش به بازي گرفتيش
در مثنوي و غزل دروغ مي پراكني
تو ، عشق ، هه ، واضح است دروغت مثل روز روشني
…
ساعت داد مي زند : شش صبح .بلتد شو .
بس است خواب ،چرا كابوس را بر هم نمي زني ؟
آبي به دست و رو مي زنم ،
توي آينه
تو ايستاده اي و مثل هميشه به من لبخند مي زني
بگو چرا ...
آبي به صورت آيينه مي زنم
مهتاب مي شود آن مه غليظ
يك نيم نگاه در او
سلام..
پاسخ نمي دهد
انگار قهر كرده است با من ،او نيز .
…
يك ميز ،قلم .نقطه ،واژه ،خط
يك دور وهم ،اندكي خيال خيس
…
شكل و خطوط چهره ات
در پشت ميز ،توي جوهر قلم
نه ..اينطور نمي شود .
كامل نمي شوي
مبهم است خيال من در چند چيز
..
فرياد مي زنم به روي ورق :
روبر نگرداني ،نمي شود طرحي كشيد
تو همچنان سرد
بي اعتنا
بگو چرا عزيز؟
..
ما يك نفر
رو به راست گردانيد وپرسيد چه كسي هسته گيلاس را خورد ؟
گفت :غريبه اي بود آمد ،خورد .گذشت .
گفتم :چرا هسته گيلاس ؟
نگاهش به چپ برگشت .((گيلاس را كه همه مي خورند .ناراحتي ندارد كه.
چه كسي موزها را با پوست خورد .))
گفت :غريبه اي بود .آمد ،خورد .گذشت .
گفتم : چرا آشنا نيايد .نخورد .نرود .نگذرد؟
روييش را باز به راست گرداند وپرسيد :مي شود ؟
گفت :فقط غريبه ها مي توانند .آشنا ها بدشان مي آيد .
گاز بر پوست موز زدم . نتوانستم بجوم . قورت دادمش .
پرسيد : خوشمزه است .نه؟مزه هسته گيلاس مي دهد ؟
وآن يكي: (و مزه زشت ترين دختر دنيا ))
گفتم :از كجا مي دانستيد ؟
پاسخم ندادند و گذشتند .
تولدم مبارک!!
. نمی دانم اسم نوشته های اخيرم چيست .به عنوان داستان ،هذيان يا هر
چيزی که خودتان دوست داشتيد.بخوانيدش .
((ازميان هفت کوه بلند))
گاهي صداي لولاي در چوبي خبرشان مي كردو
گاهي هم صداي گام هايمان .مي دانستيم كه هر قدر با
احتياط دنبالشان برويم باز هم آمدنمان را حس مي كنند .
كلاغ هاي خبر چين را با سنگ مي زديم و به زحمت از ديد
ابرهايي كه مدام بالاي سرمان مي آمدند پنهان مي شديم .
اما باز هم قبل از رسيدنمان مي گريختند .
.صداي خنده هايشان را از درون خانه هاي متروك
مي شنيديم .خنجر بدست در را مي گشوديم و به سمت
ديوارها حمله ور مي شديم .مي دانستيم راه گريزديگري ندارند .
خنجر ها در سينه ديوارها مي نشست .اماهيچ خوني ازدل آنها
نمي جوشيد.ثانيه اي بعد صداي خنده شان از آن سوي ديوار
مي آمد .ديوارها آتش می گرفت.ما اما سردمان مي شد ..
2)
وقتي پتو را كنار زدم سيگارش به انتها رسيده بود .دود ها را
بيرون نمي داد .صورتش گر گرفته بود . اما باز هم دست
بردار نبود .سرفه اش گرفت .آنقدر كه نزديك بود نفسش
بند بيايد . حالش كه سرجا آمد گفت :مي دانم كه موفق
نمي شويم .و بلافاصله پرسيد :تو هم مي دانستي مگر نه؟
.ومن سرم را با نشانه تاييد تكان دادم .
شب بود و صداي قدم زدن سايه ها از پشت ديوار به
گوشمان مي رسيد .خنجر ها را از ديوار بيرون كشيديم
ديدن لكه خون روي يكي ازخنجرها سوزش بريدگي روی
دستم را بيشتر كرد .گفتم :خون يكي از آنهاست .گفت :
بي شك .خنجر را ميان دستمالي پيچيديم و در صندوقچه
كوچكي گذاشتيم . و بعد فرياد شادي سر داديم .
3)
بي اراده راه افتاده بوديم .نمي توانستيم ديدار بعد را در ذهنمان
مجسم كنيم .تصوير ها جور نمي شدند .ميانشان فاصله مي افتاد
.بعضي ها گم بودند.بعضي نامفهوم .نمي فهميديم چرا قرص هاي
آرام بخش می خوريم و چرا قرص ها از پا در نمی آوردمان .
در روشنی روز در پی رد پايشان می رفتيم و شب ها که رد پا هادر
كوچه هاي تاريكي كه در كودكی چراغ هايشان را شكسته
بوديم گم مي شد .وما نااميد از يافتن راه آتشي مي افروختيم
و تن هاي يخ زده مان را گرم مي كرديم .
4)
چشم در چشم هم بوديم .ما در مردمك چشم آنها و مردمك
چشم آنها در تمام وجود ما .بوي علف كوهي مي دادند .
خورشيد داشت در ميان هفت كوه بلندي كه چشم به
زحمت به انتهايشان مي رسيد پنهان مي شد .فرصتي
نمانده بود تا سوال كنيم چرا چنين بوي عجيبي می دهيد
ويا اينكه راز گام هاي سايه وارتان چيست .خنجر ها
را بالا برده بوديم تا خنده هاي بي وقفه شان را تمام كنيم
و صداي خرد شدن دنده هايشان را بشنويم .دست ها يمان كه
پايين آمد رفته بودند. زانوها سست شد و خنجرها از
دستمان افتاد .صدايشان ازميان هفت كوه بلندبا هفت پژواك
مي آمد كه مي گفتند:گفته بوديم كه نمي توانيد ..گفته
بوديم ....
هيچ كدام از اين ها را نديده بودي .اصلا نخواسته بودي
ببيني .شب ها خواب را ترجيح مي دادي تا صبح بتوانی
سرحال و قبراق به كارهايت برسي ،تا سر كلاس چشم
هايت روي هم نرود .هيچ وقت نفهميده بودي كه بالای
كوه در دل شب چه دنيايي انتظارت را مي كشد .هيچ
وقت نيايش شبانه را تجربه نكرده بودي ،آنهم جايي كه
احساس مي كني نزديكترين نقطه زمين به آسمان
خداست . حتي به ذهنت هم نمي رسيد كه بتواني
ميان اين كوه ها كفتار هم ببيني .آنهم نه در خواب كه
بيدار و مشغول بازي با دو رفيق . هيچ وقت نفهميده
بودي كه ميان دنيايي كه صفحه جادو به تصوير مي كشد
با آنچه چشم ،خود در دل طبيعت مي بيند فاصله هاست .
نخواسته بودي باور كني كه مي تواني بنشيني و از فاصله
سي ،چهل متري بازي حيوان هايي كه معروف به وحشي
اند را تماشا كني و آنها هم تو را نبينند و به بازيشان ادامه
دهند .و وقتي چشمشان به تو بيفتد از ترس فرار كنند .
نخواسته بودي باور كني كه تو موجود دو پا وحشي ترين و
ترسناكترين موجود روي زميني ،نه باورت نمي شد .نمي شد ..
هيچ كدام از اين ها را نديده بودي ،هيچ كدام را .از آن
خيابان ها هزاران بار گذشته بودي .روي تك تك نيمكت
هاي آن پارك نشسته بودي و حتي برايشان داستان هم
نوشته بودي . يادت هست ؟ . اما هيچ وقت رويشان
دراز نكشيده بودي تا بي خانماني را تجربه كني . تقصير
تو نيست . مقصر آن تخت گرم و نرم است كه شب ها
تو را در خود فرو مي برد و صبح هم اگر زنگ ساعت و
نگراني از دير رسيدن به كلاس نباشد رهايت نمي كند .
تو حتي بوته گل عجيب و غريب آويزان از خانه اي كه سر
راه هميشگيت بود را هم نديده بودي . خودت را سرزنش
نكن تقصيرش اين راهم بگذار گردن تاكسي هايي كه تا
از راه مي رسي جلو پايت ترمز مي كنند و نمي گذارند
اطرافت را خوب بنگري ..
نمي دانم وقتي لحظه لحظه هاي آن پياده روي طولاني
شبانه را كنار هم بگذاري به چه خواهي رسيد . ،تهوع ،
نفرت ،عشق ،راز...يا هر واژه ديگر . اين لحظه ها را تنها
تو تجربه نكرده اي . يكي روي همين نيمكت ها
مي نشست .لمسشان مي كرد و ((تهوع ))مي نوشت .
آن يكي ((بيگانه ))و ديگري ..تو واژه ها را كنار هم بچين
و به اسرار شب بينديش . لازم نيست داستان بنويسي .
دفترت را باز كن . بنويس :
دوشنبه /2/84:ساعت 1:30 شب تا 6 صبح :پياده روي شبانه
كوه . كفتار .بازي . پارك .نيمكت هاي سرد .نگهبان زيرگذر .
چاي با نگهبان بيمارستان . جوجه تيغي توي باغچه يكي از
خانه ها در انتهاي خيابان . وجد …
دفتر شعر مرا بگشاييد
روي برگ اول
زير نامم با خط درشت
يا كه ريز، بنويسيد :
شاعر مرد ،
شاعر را گرگ ها خوردند .
بنويسيد كه سگ هاي گله
ايستادند و تماشا كردند
بنويسيد كه گرگ ها ،بره اي را ندريدند .
كه بزها ،شادماني كردند
بره ها رقصيدند
دفتر شعر مرا بگشاييد
روي برگ اول
زير نامم با خط درشت
يا كه ريز، بنويسيد :
((شاعر ، ابلهي بيش نبود ))
براي دوست عزيزم :مجتبي نجفيان
سومين نشانه
به سر دو راهي رسيده ايم .راه سمت چپ آسانتر به
نظر مي رسد و بي دردسرتر .همه بي آنكه حتی
لحظه اي بايستند و به راهي كه مي روند فكر كنند
راه سمت چپ را انتخاب مي كنند .انصافا هم جای
دستش از راه سمت راست بهتر است .اما راه چشمه
نبايد اينقدر ساده باشد. كوله را محكم مي كنم و به
تنهايي مي روم به سوي صخره هاي سمت راست .
….
مي گفتند از ما مي شنويد نرويد . هيچ كدام از آنهايي كه
قبل از شما رفته اند بازنگشته اند .
فقط يكي از اهالي روستا از آن چشمه خبر داشت .
مي گفتند جوان كه بوده يكبار تا لب چشمه رفته ،اما از
آن زمان به بعد با هيچ كس هيچ سخني نگفته .پيش او
رفتيم تا راه را نشانمان دهد .وقتي شنيد قصد رفتن به
چشمه را داريم رنگ از رويش پريد و چند قطره اشك
در چشمانش جمع شد .قلم و كاغذ را از ما گرفت و رويش
كوهي به شكل هشت كشيد و نزديك به قله آن نقطه اي
گذاشت و با خطي كه به زور مي شد خواند كنارش
نوشت : چشمه .چند شكل عجيب هم كنارش كشيد كه هيچ كدام
نفهميديم چيست .و بعد با انگشت اشاره اش كوهي را كه هنوز
سفيدي برف روي قله اش برق مي زد نشانمان داد .همگيمان
را بوسيد و راهيمان كرد .
…
همه جا خيس است .انگار از دل كوه آب مي جوشد .پاهايم
روي هيچ كدام از صخره ها بند نمي شود .فقط لحظه اي
غفلت كافيست تا همراه سنگ هايي كه از زير پايم در
مي روند غلت بخورم و بر گردم به پاي كوه .
مسير لحظه به لحظه خطر ناك تر مي شود .براي بالا
رفتن ناچارم به همه چيز اعتماد كنم .حتي به خزه هايي كه
خودشان هم به جايي بند نيستند .و يا اين بوته پر ازخار كه
دارد مرا بالا مي كشد .
……
هر كس تعبير ي از اولين نشانه داشت .بعضي ها به دنبال
درختي عجيب مي گشتند .چند تاي ديگر هم مي گفتند نشانه
اول حتما بوته تمشك يا چيزي شبيه به آن است . اما از
هيچ كدام خبري نبود .
دوباره نگاهي به آن بوته خار مي اندازم . مطمئن مي شوم
كه راه را درست آمده ام .
......
مانده ام ميان زمين و آسمان . در صخره هاي بالاي سرم به
زحمت مي توان جايي براي بالا رفتن پيدا كرد .پايين رفتن
هم ناممكن است . چشمانم دنبال صخره اي به شكل دست
انسان مي گردند . نقاشي پير مرد چنين چيزي را نشان
مي داد . از بالاي صخره يك نفر دست دراز مي كند .
ترس تمام وجودم را فرا مي گيرد. نمي دانم كيست و اين بالا
چه مي كند.فقط مي دانم پاهايم كم كم دارند بي حس مي شوند .
انگشتانم را در انگشتانش قلاب مي كنم . آرام آرام مرا بالا مي كشد .
….
.
بچه ها آتش روشن كرده اند ،براي آماده كردن چاي و
گرم كردن غذا . من مامور آوردن آب مي شوم . مي روم
بطري را از آب پر كنم كه چشمم به فردي درون آب
مي افتد .به من لبخند مي زند . من هم به او لبخند مي زنم .
چقدر شبيه است به نشانه سوم آن پيرمرد ...
(( ايستاده بودي ))
در چشم هايت
آفتاب
به دريا تكيه داشت
ودر كلامت ابريبشم به عطر ،
ثقل زمستان را
در شعله هاي عفيف عاطفه
تبخير مي كردي
و بهار ..
در ويرانه هاي خستگي
كليدش را به دست تو مي سپرد
ايستاده بودي تا به من
مجالي محال را هديه كني ،
رسوب در لايه هاي ازل
رخنه در سايه هاي ابد
_
اين منم من
مرثيه خوان لحظه هاي برباد رفته عمر
كه در برهوت احساس تو تابوت مرگ را
در سوگ باغي از معما
اشراقي مشتعل
وباوري گوارا
بر دوش مي كشم .
-
آنك ستاره ها را چگونه صدا كنم
وقتي تمام در نظرم تاريكند
و سجاده در كجاي خاك بگشايم
كه غاصبش تو نباشي
-
به زحمت ايستاده بودم
اما تو رفته بودي
…چند لكه رنگ
دعوا كار هر روز شان بود .انتظار داشت سر كارگر
به نظرش اهميت بدهد .عاشق رنگ سبز بود .هميشه
مي گفت :رنگ هاي سياه وزرد آدم ها را ياد بدبختی
هايشان مي اندازند .ما در دلمان حرف هايش را تاييد
مي كرديم . مي گفت :آدم بايد حرف دلش را بزند .
هرچند اگر براي سركارگر اهميتي نداشته باشد .
…
ميان آنهمه كارگر فقط ما سه نفر ماسك به صورت
مي زديم . شايد به همين دليل هم بود كه هميشه با هم
بوديم . علي يكبار پيشنهاد داد چشم بند هم بگيريم . و
گرفتيم .با چشم بند خيلي راحت تر مي توانستيم كار
كنيم.فقط گاهي خطوط زرد و سياه با هم مخلوط
مي شدند . شبيه نقاشي هاي ابر وباد .
…
هوا سرد بود .سركارگر آنطرف خيابان نشسته بود و
چاي مي خورد .صداي بوق ماشين هايي كه از كنارمان
رد مي شدند و رنگ هاي سياه وزردي كه روي بلوكه هاي
سيماني پخش مي شد داشت حالمان را به هم مي زد .علی
تحملش تمام شد .بلند شد تا نفسي تازه كند .صداي سركارگر
بلند شد .علي زير لب گفت :لعنت بر آدم هاي احمق
…
چشم بند ها را كه برداشتيم به يكديگر نگاه كرديم .لباس
سفيد تنمان بود .علي پرسيد :اين لباس ها را كي تنمان
كرديم . هيچ كدام نمي دانستيم . نگاهمان رفت سمت
سر كارگر . داشت داد مي زد : زود اين لكه های خون
را از روي بلوكه ها پاك كنيد و رويش را سياه بزنيد .
علي آه كشيدو گفت : باز هم سياه ….
(مصطفي نقي زاده 6/12/83)
آخرين بازي
…آفتاب كه غروب كرد آخرين بازيمان آغاز شد .من از پياده رومي
رفتم و سكوت مي نوشيدم .او از لابلاي دود و بوق .
هركدام در دل مشغول گفت وگو با ديگري بوديم وآماده كردن
واژه ها براي آخرين پيكار .من به تنهايي مي انديشيدم .
به تنهايي بي او بودن و به تنهايي با او بودن .او آواز مي خواند
تا فراموش كند واژه هاي منتهي به غم را .دل گرفته و مشوش
به كوچه اي تاريك راه كج كردم .ايستاد زير نور چراغي و رفتن
مرا نظاره كرد .
همه چيز كم رنگ شد و كم رنگ تر .بغض ها تركيد .نوبت به
واژه ها رسيد . گفت :نور نيست و تو ديگر نيستي .
گفتم :تاريكي هست ،همه چيز هست ،يكسان وبرابر
واين آخرين بازي ما بود .
.
تقديم به تو ،كه هيچ گاه معني كابوس را نفهميدي،نمي فهمي و نخواهي فهميد….
- با تشکر از راهنمايی های استاد عزيزم آقای رسول پور
د رميان فاصله سوزن
1
پيرمرد روي صندلي پشت به پنجره نشسته،
طوري كه مهتاب بتواند چهره اش را با زمينه
اي از شهر كه از پنجره ديده مي شود نقاشی
كند . مهتاب چهره اش را همان طوركه هست
،با پس زمينه اي از چند كوه و چند پرنده به شكل
هفت و هشت مي كشد و تحويل او مي دهد.
پيرمرد ازديدن چهره اي كه هيچ كدام از اجزايش
سر جاي خودش نيست آشوب مي كند و داد و
بيداد راه مي اندازد. نسرين وچند تاي ديگر از
راه مي رسند و نصيحتش مي كنند كه سربه سر
پيرمرد نگذارد. يكيشان هم درگوشش مي گويد
كه شنيده پيرمرد چند سال پيش سر يكي مثل
مهتاب را كه سربه سرش گذاشته بيخ تا بيخ بريده
.دكتر با آن گروه سفيد پوشش از راه مي رسد.
دست و پاي پيرمرد را مي گيرند و يكي از آن
آمپول ها را آماده مي كنند. پيرمرد تقلا مي كند
كه از دستشان فرار كند . اما انگارديگرقدرتش را
ندارد . مهتاب مي رود و واسطه مي شود .
بي فايده است اما .دكتر آمپول را آماده مي كند
و مي دهد دست تازه واردي كه مهتاب تا به حال
او را بين سفيد پوش ها نديده است . سفيدپوش تازه
وارد با دست هايي كه مهتاب لرزششان را از دور
حس
مي كند سرنگ را بر پشت پيرمرد مي كوبد. پيرمرداز درد داد مي زند و بعد آرام آرام ساكت
مي شود .دكتر ازروي رضايت لبخندي مي زند
و مهتاب هم جوابش را با لبخند مي دهد. همه می
روند .تازه وارد مي ماند پشت پنجره و به منظره
شهرخيره مي شود . مهتاب مي رود كنارش مي ايستد
.بي هيچ حرف و كلامي …
2)
عقربه هاي ساعت اتاق روي 12 قفل شده .همه
خوابيده اند . اما اين بچه لعنتي نمي گذارد بخوابم .
بيچاره سر ميز شام هم چيزي نخورد. اين وقت
شب هم كه غذا پيدا نمي شود .رهايش مي كنم.
بگذار آنقدر گريه كند كه خسته شود .آنوقت مثل
هميشه خوابش خواهد برد .از روي تخت بلند می
شوم و مي روم توي بالكن .تازه وارد را مي بينم
كه روي يكي از نيمكت هاي محوطه نشسته و
دارد فكر مي كند . به چه چيزي نمي دانم. مي روم
پايين ومي نشينم كنارش .سلام مي كنم. به آرامی
جواب مي دهد .دست دور گردنم مي اندازد .حس
مي كنم سرخ شده ام .دستش را مي گيرم وپايين می
آورم .اسمش را مي پرسم . روي سينه اش را نشان
مي دهد و مي گويد : بخوان.
مي گويم :شوهر من هم دكتر بود .درست مثل شما .
روي ازماه بر مي گرداند سمت من و مي پرسد :
راستي اسمتان چه بود ؟
مي گويم : مهتاب.
3)
پير مرد مثل سايه دنبالش مي رود . توي غذاخوری
حتي لحظه اي هم چشم از او بر نمي دارد . قصد
دارد هر طورشده سوزن ديروز را تلافي كند .
عروسك مهتاب باز هم غذا نمي خورد .گريه اش
حوصله نسرين را سر مي برد . عروسك را مي گيرد
و از پنجره پرت مي كند بيرون . مهتاب جيغ
مي كشد . بلند مي شود كه برود سراغ بچه اش
كه تازه وارد از راه مي رسد .عروسك را هم
همراه خودش آورده .مي رود سمت مهتاب كه
به يكباره پيرمرد عروسك را چنگ مي زندو
مثل گرگ به جانش مي افتد . تازه وارد عروسك
را پس مي گيرد . دكتر و بقيه سفيد پوش ها از راه
مي رسند .دكتر سرنگ را به تازه وارد مي دهد و
او اينبار بي آنكه دستش بلرزد سوزن را بر پشت
پيرمرد فرو مي كند . پير مرد از حال مي رود .نگاه ها
مي رود سمت مهتاب كه رعشه بر اندام استخوانيش
افتاده ، فك هايش مدام بر هم مي خورندواشك از
چشمانش سرازير شده است .مهتاب اما خيره مانده
بر فرزند غرق در خونش .
4)
مي گيرمش از دست تازه وارد. به شكمش چند بخيه
و به پشتش چند آمپول زده اند تا خوب بخوابد و زودتر
حالش خوب شود . سعي مي كنم صورت تازه وارد
را ببوسم وبراي نجات فرزندم از او تشكر كنم .خودش
را عقب مي كشد .به او پيشهاد قدم زدن مي دهم .رد مي
كند .اصرار مي كنم و دستش را مي گيرم تا بلندش كنم
.پاشنه اش را گير مي دهد به زمين و محكم مي چسبد
به صندلي .دستهايش مي شود مثل دو تكه يخ .توی
نگاهش هراس و حيا را مي توانم بخوانم .سعي مي كند
چيزي بگويد .نمي تواند و منصرف مي شود از سخن
گفتن .مي گويم :اين بچه پدر مي خواهد . پدرش
مي شوي كه.لبخندي تحويلم مي دهد و مي گويد :
دست از سرم بردار مهتاب .در چشم هايش خيره
مي شوم . آرام آرام دست وپايش به لرز مي افتد.
انگار حافظه اش دارد خالي مي شود .دست هايش
گونه ام را نوازش مي كنند .
نفسش بند مي آيد .
با صدايي لرزان مي گويد :تو فرشته اي مهتاب!
مصطفی نقی زاده ۲۱/۱۰/۸۳
آن دم كه فرصت هايم همه به انتها مي رسند
و جايي نمي ماند حتي براي نفس
در لحظه هاي عجيب اضطراب
كه خدايم هم خسته و غمگين است
وقتي كه تشنه رازم
و گرسنه غم
زماني كه راه ها بسته است
وهر پنجره اي را حصاري است آهنين ،
دروازه ورود من به نهانخانه اسرار تويي،تو
اي عرفان اولين وآخرين من !
گفتي كه نامت؟
وگفتم با پريشاني :
من مرده اي در خويش مدفونم .نمي داني؟
گفتي دلت؟
گفتم كه اين تنها ترين را ،
هرگز نمي خواند كسي حتي به مهماني
گفتي كه طوفان باش دريا مرد مي خواهد
طوفان نخواهد شد كسي تنها ، خوب مي داني
اينجا صداي گام هاي خسته مي آيد
اينجا صداي پاي من . صداي پاي ويراني
من شعر هاي ساده ات را دوست مي دارم
اي آنكه حتي نام من را هم نمي داني
بوي پيراهن تو
صداي ورق زدن كتاب مي آيد از صندلي كنار و پشت سر. انتخاب بين
1و2 آزاد . و 2 به نظر آسانتر . قلم روي كاغذ مي رود و ماشين ،حساب
مي كند كه تو آن ته نشسته اي و خيره شده اي به همين سوال .
وقتي دكمه جواب را فشار مي دهمma errore
مي دهد .كه يعني هر چهدر ذهن من گذشته مساويست با كشك . و به همين سادگي مسئله
هزار ساله اي براي نمي دانم چندمين بار روي كاغذ هاي امتحانيم
حل مي شود .
ماشين حساب را روشن و خاموش مي كنم تا فكر تو از حافظه اش
پاك شود .دوباره روشنش مي كنم وشروع مي كنم به حساب .
اينبار عدد تحويلم مي دهد :( (189000)) . جدول را به دنبال بلبرينگي
با اين بار معادل مي گردم . نيست اما . فراموش كرده اند در جدول اين
عدد را بنويسند .خيالي نيست . مي روم سراغ بعدي .
با نگاه به ساعت سرعتم را بيشتر مي كنم . نيمي از فرمول ها و
ضرايب را من بي خيال مي شوم .نيم ديگر هم بي خيال من مي شوند
و از زير چشمانم مي گريزند .تنها پانزده دقيقه مي ماند براي آخري.
دو چرخ دنده يكي از فولاد و ديگري چدني . مطمئنم كه طراح بي خبر
است از آنچه تو مي گفتي در همزيستي باز و كبوتر.
بايد بالاي صفحه بنويسم :( سوال به دليلي كاملا موجه اشتباه است ) .
استاد هشدار مي دهد : زمان باقي مانده ،ده دقيقه . محاسباتم
شروع مي شود . ظرفيت خمشي چرخ دنده چدني حساب مي شود .
فرسايش را كنار دستيم حساب كرده . به زحمت از روي برگه اش اعداد
را مي خوانم . مي روم سراغ نيروها ..
استاد پنجره را اندكي باز مي كند .تا مي آيم اعتراض كنم كار از كار
مي گذرد . باد توي سالن مي پيچد و بوي تو را همراه خويش برايم
مي آورد . چرخ فولادي زير فرسايش بي دوام مي شود .
چدن خميده مي شود. من كور مي شوم ./
29/9/83
من كه تقصيري نداشتم
…من كه تقصيري نداشتم . خودش آمده بود سراغم و خواسته بود مشكلم
را برايش بگويم .پسر خاله را مي گويم . همه دكتر صدايش مي كردند .
البته قرار بودكه بشود .
نمي دانم از كجا فهميده بود كه من همچين مشكلي دارم .خودش مي گفت
كه اول باورش نشده. حق هم داشته . من خودم هم هنوز باورم نمي شد.
بعضي وقت ها كه به خواب هاي شبانه ام فكر مي كردم خودم هم
خنده ام مي گرفت . اما نمي دانم چرا وقتي ماجرا را برای پسر خاله
تعريف كردم اصلا نخنديد . من گفته بودم كه هر شب يك شبحسياه
پوش در خواب مي بينم كه آرام آرام نزديكم مي شود .مي آيد و از ميان
تنم مي گذرد و من به يكباره آتش مي گيرم .از درون وبرون و عرق ريزان
از خواب مي پرم. انتظار داشتم پسر خاله هم مثل آن دكتر
روانشناس نفهم بگويد:"(( تاثير كار سنگينه و به زودي خوب مي شيد" ))
.اما پسر خاله فقط فكر كرد وگفت حلش مي كنم.
چند روز بعد كه برگشت ،قبل از سلام و احوال پرسي پرسيد :هنوز هم
اون شبح ..ومن حرفش را نا تمام گذاشتم و سرم را به نشانه تاييد
تكان دادم . نشت پشت ميز و از من خواست تا با تمركز كامل به
سوالاتش پاسخ دهم . و شروع كرد به پرسيدن .
نمي دانم آن همه سوال را از كجا آورده بود . از آن شبح مي پرسيد . از
قد و هيكلش . و بعد زمان را به عقب برگرداند .از كودكي پرسيد و از
دوران تحصيل . هرچند كه خودش هم كم و بيش جواب خيلي از اين
سوال ها را مي دانست .
نوبت به مهتاب كه رسيد به يكباره چشمانش برقي زد. اصرار داشت
كه از مهتاب برايش بگويم . گفتم و او اينبار به جاي نوشتن فقط می
شنيد .برايش گفتم كه چگونه غرق شده بودم در سايه سياه رنگ
دختركي كه هر روزساعت ها پشت پرده اتاقش مي نشست .اتاقی
كه درست روبروي دفتر كار من بود.جادوگری به نام مهتاب . حتي نامه
هايي را كه برايم فرستاده بود نشانش دادم و قرار شد كه تا هفته بعد
همه آنها را به دقت بخواند . انگار مطمئن بود كه حتما ميان مهتاب و
آن شبح رابطه اي هست . موقع خداحافظي چشمكي زد وگفت
: حل مي شود پسر خاله .نگران نباش .
و در آن يك هفته نامه ها را خوانده بود و حتي از ساكنان آپارتمان روبرو
هم درباره مهتاب پرسيده بود . از من هم تا آنجا كه مي توانست از
مهتاب پرسيد . حتي آدرس جديد مهتاب را هم گرفت .مي گفت برای
يك درمان كامل بايد همه عوامل را كامل شناخت.
رفت و ديگر هم خبري از او نشد . چند هفته بعد سراغش را از خاله
گرفتم .مي گفت: ((بيچاره پسرم چند هفته ايست بهم ريخته .شب ها
خواب نداره . مي گه تو خواب يه شبح سياه مي بينم كه مياد و از
درون من رد مي شه و تمام و جودم به آتيش كشيده مي شه
…
چنديست چشم هايي كه در روشني روز فراموششان كرده بودم
كابوس شبانه ام شده اند .همه ساحران چنين اند .از در برانيشان
از ديوار مي آيند .فرزندان شيطان اند اين فريبكاران .خوب مي شناسمشان
.شبيهند به چشمان سياه شيطان .سحري عجيب هم دارند .لحظه اي
اگر در مردمكشان خيره شوي گرفتار جادو مي كنندت .كور مي كنند
و تهي .و در حيراني و سرگرداني هستي را مي ربايند و مي روند و
وامي گذارندت با تصوري مبهم از آنچه روي داده تا نتواني بفهمي كه چه
کرده اندو چه پاره اي از عمر را به يغما برده اند .
اين كابوس ها مرز واقعه اي هستند كه وقوعش را تمام اعضای
وجودم حس مي كنند .واقعه اي كم سابقه در تاريخ .حس رسيدن
به مفهوم والاي واژه ((خاكستر)).
گوژپشت گونه در اتاقک ناقوس کليسا ايستاده ام به انتظار يکشنبه ای
که کولی رقاص باز هوس دعا به سرش بزند و به همراه بزغاله زنگوله
دارش راه به سوی کليسا کج کند.
به انتظار صبحی که طناب ها را در دست گيرم وبرقصم و برقصانم زنگ ها
را .آنقدر که صدايش از ساز وآواز کولی ها هم فراتر رود .
ايستاده ام به انتظار شمع هايی که روشن می کند و دست هايی که به
سوی خدا بالا می برد.
منتظرم .منتظر م تا باز سر به سوی آسمان بلند کند و مرا در اين
دخمه پر از طناب ببيند .منتظرنگاهی عاشقانه ام و قطره اشکی ديگر
از روی ترحم
اي ستاره خاكي
نمي توانم از آسمان سوي تو بيايم
مي دانم تونيز به آسمان من نخواهي رسيد
از تو فقط يك چيز مي خواهم
يك نگاه
وديگر هيچ …
آمده بودي ،شتابان ونور مانند .درست روبروي من .روي آن صندلی
كنار ميز ،من به دنبال روزنه اي مي گشتم .پنجره ،هواكش ،
سوراخ موش يا مورچه اي .نبود اما .هيچ راهي نبود .
گفتي از در آمده ام .باورم نشد .گفتي به مهمانيت آمده ام .باز هم نه .
آشوب كرده بود دلم .گفتم :در آمدنت سري هست . سرت را به چپ
وراست تكان دادي كه يعني :نه ،هيچ رازي نيست .گيج بودم وگيج
.رازي بود اتاق دري نداشت .ازدرون ديوار آمده بودي وشايد هم از
سقف .به التماس افتاده بودم تا راز ورودت را بشنوم و تو باز هم
تكرار كردي كه :مهمانم
هواي اتاق سنگين شده بود وسهم من از تنفس نيم .نفس ها به
شماره مي رفتند ومي آمدند .فهميدم كه قصد جانم را كرده اي .
ترسيدم .گفتم :چرا من .از ميان اين همه .حصار هاي باز را رها
كرده اي و آمده اي به مهماني اتاقكي بي روزن .
گفتي رهايم از قيددرو ديوار .با خود گفتم :به حتم توهمي وخيال .
چشم هايم را ماليدم تا بيدار شوم از كابوس .وبيدار هم شدم .
درست كنارم نشسته بودي .دست در دست .لب در لب .گفتم :تشنه
ام ميهمان.گفتي :درمانش شراب است ،بيرون از اين اتاقك بي روزن
.گفتم :امتحانش كرده ام .تاثيري نداشت .گفته اند درمانش عشق
است .مهمانم باش به عشق
گفتي:درمان بهتري سراغ دارم .رقص مي داني ؟.گفتم :نياموخته ام
.دستانم را گرفتي .بالاو پايين .چپ وراست. و بعد شتاب و شتاب .
گذشتيم از ديوارها ورفتيم به مهماني ،از ميان يك ديوار .نشستيم
درست روبرويش .واو به دنبال روزنه اي مي گشت.پنجره اي ،سوراخ
موش يا مورچه اي …
من گنجشكان را
براي كنجكاويشان دوست دارم
و براي يك رنگيشان
و براي اينكه در قفس
يا از سكوت خود مي ميرند
و يا از فرياد خود
ولي هرگز آواز نمي خوانند
دوپامين _اعتياد پنهان (
*)انسان در زاويه اي از زندگي خويش مي ايستد.به چشماني
خيره مي شودوبتي در ذهن مي سازد براي خويش.غافل از
افيوني كه آن بت به ذهن هديه مي كند .نامش را دوپامين
گذاشته اند . مخدري است شبيه به كوكايين كه سلول هاي
مغز خودشان آن را ترشح مي كنند.آن هم نه تدريجي .ترشحش
فقط چند ثانيه طول مي كشد .دوپامين به محض ترشح شدن
عملكرد سلول هاي بخش تصميم گيري در مغز را تحت تاثير قرار
مي دهد.وفصل جنون زندگي انسان درست در همان لحظه آغاز
مي شود.
هيچ مخدري قادر نيست انسان را اينگونه به زانو در آورد .
رنگ چهره در اثر ترشح آن خيلي زودتر از ساير مخدر ها تغيير
مي كند.دودمان زندگي بسيار سريعتر بر باد مي رود و انسان
گرفتار مي شود در گرداب اعتيادي كه خود از آن بي خبر است .
هيچ راهي هم براي فرار از اين سم نيست مگر رسيدن به
همان بت ذهن.
اثرات دوپامين ،اگر بت ذهن شكسته نشودتا هفت سال در مغز
مي ماند و پس از آن جايش را دو چيز پر مي كند: نفرت يا مرگ .
كه هر كدامشان خود نتيجه تراوش سمي هستند در مغز انسان .
_______________________________________
(دوپامين مخدري است كه اخيرا توسط دكتر جان ماردسن
رئيس مركز ترك اعتياد انگلستان كشف گرديده است)
((دفتر هاي خاطرات قديمي ))
اسمش را در سطر چهارم آورده ام.سطر چهارم از صفحه اول يك
دفتر خاطرات قديمي . اسمش هم مثل خودش برايم تهوع آو
راست .خودكارم را بر دارم وروي اسمش خطي مي كشم .تنها
گريزگاهيست كه به ذهنم مي رسد .
از تهوع دوباره هنگام نگاه كردن به صفحه اول دفتر مي فهمم
كه يك خط كافي نيست خط ها را بيشترمي كنم .كم كم
اسمش محو مي شود .تهوع اما، باز هم مي ماند .خوب دقت
مي كنم به اسمي كه رويش را خطوط نامنظمي پوشانده، و باز
مي بينمش ،پشت آن خط ها.تهوع وباز هم تهوع..
تيغي بر مي دارم . آن قسمت از صفحه را جدا مي كنم
وبه جايش تكه كاغذ سفيدي مي چسبانم .
نفس راحتی مي كشم . مي روم سطر پنجم .وباز هم تهوع .
سطر ششم وبازهم..
برگه اول را از دفتر جدا مي كنم . مچاله اش مي كنم .و
مي اندازمش داخل سطل زباله.مي روم سراغ صفحه دوم .
باز هم هست .در همه سطر ها .در صفحه سوم اسمش را
درشت نوشته ام .آنقدر درشت كه از ديدنش رنگ از
چهره ام مي رود .دفتر را مي بندم وبي اعتنا به همه آن
شب هايي كه حرام شده اند در راه نوشتن صفحات آن،
مي اندازمش درون زباله ها ومي روم سراغ دفتر هاي ديگرم.
شروع مي كنم به بازخواني نوشته ها.سطر به سطر .
كلمه به كلمه .شب به نيمه مي رسد .من مي مانم با
سطل زباله اي پر از دفتر هاي خاطرات قديمي .
خسته شده ام از اين وضع .احساس مي كنم درست
طراحي نشده ام ،يا بهتر بگويم در طراحيم اشتباهی
رخ داده .انگار آب وگل را بر داشته اند و به مقدار دلخواه
با هم تركيب كرده اند .شايد هم آزمايشي در كار بوده .
خواسته اند بفهمند اگر موجودي بي حساب و كتاب
خلق شود چه سر نوشتي پيدا خواهد كرد . اين احتمال
هم وجود دارد كه فرشته هاي مسئول كار خلقم ،تازه كار
بوده اند .احتمالا از اين فرشته هايي بوده اند كه سر گذر
براي كار مي ايستند .وقتي كاري بدون محاسبات مهندسي
انجام شود نتيجه اش مي شود همين . همين موجود ناقص
الخلقه اي كه دارد براي شما چرنديات تف مي دهد .
هنوز بيست ويك سال بيشتر عمر نكرده ام .اما احساس
مي كنم عمر مفيدم دارد تمام مي شود.مويم دارد به سمت
سپيدي مي رود .تنش هاي تسليم وجودم آنقدر پايين آمده
كه حتي با يك نگاه ساده چند نيوتني هم احتمال از هم
پاشيدن اجزائم وجود دارد . توي راهرو دانشكده گاهي
وقت ها فركانس بدنم به يكباره با محيط برابر مي شود .
چند بار تا به حال مزه به تشديد رسيدن را چشيده ام .
ناگهاني شروع مي شود و ناگهاني هم پايان مي يابد
.معده و روده ام هم وضع مطلوبي ندارند .به گمانم از اثرات
چمن سبزي هاي دانشگاه باشد .يك وعده غذا براي يك
هفته ،و البته در مواردي براي يك ماه هم كفايت مي كند .
تاثير شگرفي دارد بر دل وروده ام . سيكل هاي سوختی
بدنم را برگشت پذير مي كند .به طوري كه علاوه بر غذا ،
درس ها را هم بالا مي آورم .
سيكل نوشتاريم هم به شرايط بحراني رسيده .دارند از
رويم نيروگاه بخار مي سازند .قلبم با سرعت ضربان 200
وگاهي 300 راديان در دقيقه مي تپد و يك مشت چرنديات
را پمپاژ مي كند به مغز ، مغزي كه حتي در حالات آرامش روحي
هم دمايش از دو هزار درجه كلوين بيشتر است ،و وقتي كلمات
فشارشان بالا رفت به سوي انگشتان سرازير مي شوند .
و انگشتان در هر حالتي كاغذ ها سيا ه مي كنند. در حالت
اشباع باشم و يا سوپر هيت .فرقي نمي كند . اين وسط
كندانسور را فراموش كرده اند برايم طراحي كنند .بازدهم
دارد به مرز صد در صد نزديك مي شود . حدس مي زنم به
همين زودي همه قوانين ترمو نقض مي شود .آنوقت اسم
من را به عنوان يك ماشين در كتاب ها مي نويسند .
مي شوم يك ماشين گرمايی معروف .
خوشا به حال شما . واقعا خوشبختيد . حتي بد بخت ترينتان
هم باز خوشبخت است . اگرجاي من بوديد هر روز هزار بار
آرزوي مرگ مي كرديد. آخر تا به كي خيال ورويا . تا كي در
خواب فرشته اي مهربان را ببينم كه مي آيد و قطعه هاي جدا
شده از وجودم را به هم وصل مي كند .پيچ ومهره ها را از
بازو هايم باز مي كند و جايش گوي و كاسه مي گذارد .
جاي قلبم يك قلب الكترونيكي با مارك اصل ژاپن ،و جاي
مغزم يك رم پانصد ودوازده .
تا كي رويا ؟خسته شده ام .خسته يا دچار خستگي .همان
حالتي كه استاد به آن مي گفت فتيك. معني اين كلمه را
نمي شود از بر كرد .بايد چشيدش . مثل معني سيال .سيال
چيزي نيست كه با يك تنش برشي كوچك ذرات آن حركت كنند
.نه ، سيال تنش نمي خواهد . خودش جاري است . نمونه اش
همين ذهن من .به محض اينكه رهايش مي كنم جاري مي شود
به اطراف .گاهي وقت ها هم جريانش نا آرام مي شود .از آن
جريان هايي كه حتي ناوير استوكس هم ديگر قادر به توجيهش نيست .
هيچ جزئي درست كار نمي كند.شتاب گرفته ام به سوي مرگ .
شتابي چند برابر بيشتر از آن چه نيوتن در قانون دومش پيش
بيني كرده .دارم ميرسم به سرعت نور .تازه مي فهمم كه
تبديلي در كار نيست . ماده ماده است و انرژي ،انرژي.بي
هيچ رابطه اي .ماده وقتي به سرعت نور نزديك شود نابود مي شود.
درست مثل من كه دارم نابود مي شوم . كمك!.فرشته مهربان
روياهاي شبانه،به دادم برس .
چه سود از چنين نوشتنی ؟
عزيز من ، افسانه آه .آپديت كردن نيازمند نوشتن است
و نوشتن نيازمند فكر كردن اما مگر واقعا با اين وضعيت
مي شود فكر كرد .وقتي دستت را در جيبت فرو ببري
و جز چند تا سكه 25 توماني و چند اسكناس صد تومانی
مچاله شده چيزي پيدا نكني، فكر وخيال داستان وشعر
از كله ات مي پرد .كافيست اندكي هم غرور و تا حدي هم
اعتماد به نفس را به آن اضافه كني .آنوقت خودت مي شوی
سوژه داستان هاي ديگران .مي نويسندت .مي سرايند تو
را. و مجبور مي شوي برقصي به ساز روزگار.
اگر به فكر پول براي جزوه ها و كتاب هاي درسي ام نبودم
حتما مي نوشتم .اگر قيمت اين كتاب های لعنتي هر
جلدي صد تومان بود حتما شعري مي سرودم پر از گل
و بلبل .اگر نمي ترسيدم از تكرار نمره يك ،آنهم از بيست
،شعر كه سهل است ،سيال ذهن مي نوشتم.اگر داستان
صد صفحه ايم را چاپ مي كردند اينبار هزاران صفحه
مي نوشتم ،وشايد اگر پاسخ عشقم را مي دادند الان از
هزار تا عشق ،نه ببخشيد ،الان دنبال هزار تا عشق،اصلا بگذريم …
دوست عزيز، شعر وداستان سيري چند ،وقتي كه
همه روابط حيات، همه حقيقت ها و واقعيت ها در
ذهنت در هم بپيچد وبرود زير علامت هاي سوال بزرگ .
چنين شعر و قصه اي به چه درد مي خورد؟ به خواننده
چه چيزي خواهد افزود جز اينكه خيال كند تو يك
انسان پوچ هستي كه همه چيز و همه كس را سياه
مي بيند .واقعا چه سود از چنين نوشتني ؟.
روز اول
خدا بودوديگر هيچ نبود زمان كه پلك گشود فصل ها هم آغاز شد
آن روز سياه نبود، زخم نبودودردهم
خدا ايستاده بود به آفريدن سياه وزخم و درد
روز دوم
روز حلول آ تش درخاك بود ،آغاز گل آلودن رود
سجده مي شديم.آدم وحواومن
وشيطان در گوشه اي مي گريست
روز سوم
گندم بودآدم وحوا بودند،.من هم آنجا بودم
لذتي داشت دانه گندم،شيطان آن روز بر ما خنديد
روز چهارم
چشمان مضطرب آدم بود وحيرت حوا
وقاحت عرياني بودولكنت غنچه ها
هجوم سايه ها بود از هر سو
گريز طاووس از انسان و انسان از مار
روز پنجم
نخستين نمايش زمين بود با بازيگري كلاغ
من هنوز خردسال بودم كه مرگ را ديدم وشهادت دادم
بر بيگناهي قابيل ،كه هابيل را جبرخدا كشت
با نمايش كلاغ و با دستان قابيل ،در دادگاهي كه
قاضيش خدا بود.شيطان آن روز هم بر من خنديد
ششمين روز خدا بود وبشر،آدم وحواها
دور يك گندم زار ،داشتند نان مي پختند
بي توجه به هشدار من وآدم كه :هاي انسان ،گندم ممنوع
روز هفتم
عشق بود .در پس يك گل سرخ كه به حوا دادم
شيطان آن روزبايد هم مي خنديد
من چه نادان بودم
روز هشتم
بهت بود وهراس ومن تنهادر پي راز خنده شيطان
در پي واژه هاي آبي مفقود
اما امروز
ديگر نه سجده ايست ،نه گندمي ونه گل سرخي
امروز هم خدا به من مي خندد، هم شيطان.
بي خيال حقيقت هستي!!!
آرام آرام قدم بر مي دارند .وجود وماهيت را مي گويم .
دارند وسط صفحه مانيتورم دوئل مي كنند .من هم وظيفه
شمارش را به عهده گرفته ام .
گوشه بالاي سمت راست يك وجود بيچاره دچار خوددرگيري
شده .نمي تواند خودش را باور كند . نمي داند داراي وحدت
است يا كثرت . واجب وممكن ومحال هم بحثشان بالا گرفته .
مثل اينكه دارند به هم فحش مي دهند .
پايين صفحه هم علت زورگوطنابي به گردن معلول بيچاره
انداخته ودارد اورا به دنبال خود مي كشد. جوهر دنبال
محركي مي گردد براي حركت.يك وجود احمق هم دارد
دور خودش مي چرخد تا ثابت كند كه دور هرگز محال نيست ..
سرم دارد گيج مي رود.حالم اصلا خوش نيست .يك
هفته است كه يك كتاب سيصد صفحه اي ""كليات فلسفه"" را
گذاشته ام جلوم وسعي مي كنم كه بخوانمش . به طور متوسط
هر صفحه را سه يا چهار بار خوانده ام .اما انگار ذهنم با همه
مفاهيم اين علم مشكل دارد. احساس مي كنم هر جا از توجيه
پديده اي باز مانده اند بلافاصله چند مفهوم ذهني ساخته اند و
در رد يا توجيه آن مفاهيم استدلال هايي را مطرح كرده اند .
وآخرالامرهم گفته ا ند: كجاست پرتقال فروش؟
از من مي شنويد در زندگيتان به دنبال فهميدن موضوعات
پيچيده نرويد .بخوريد وبخوابيد وخوش باشيد.بي خيال حقيقت هستي!!
مسئله اين است :نوشتن يا ننوشتن
يك هفته ايست كه هر شب اين دفتر هاي لعنتي را
باز مي كنم و بدون اينكه حتي كلمه اي در آنها بنويسم
مي بندمشان . دچار وسواس شده ام . اين را از ديدن انبوهي
از كاغذ هاي چرك نويس مچاله شده در كنار ميزم فهميدم .
آنها نوشته هايي هستندكه هيچ كدامشان راضيم نكرده اند.
بر اين باورم كه اگر نوشته اي خودم را راضي نكند قطعا
خواننده را هم راضي نخواهد كرد .
عادت كردن به كاغذ وقلم انسان را به جنون مي كشاند .
با ديدن هر چيزي فكري تازه در ذهن شكل مي گيرد .
مي نشيني كه ميوه پوست بكني با ديدن كاردفكر كشتن
يك نفر با چاقودر داستان به ذهنت مي رسد .با ديدن يك زن
ومرد جوان در خيابان به ياد نوشته هاي عاشقانه مي افتي و شروع
مي كني در ذهنت داستاني تازه را ساختن . فقيري را در گوشه
خيابان مي بيني و همان شب از فقر مي نويسي . واين نوشتن ها
كم كم جنوني مي شود كه به سادگي نمي تواني از چنگش رهايي
پيدا كني .
بدبختي درست از زماني شروع مي شود كه يكي دو نفر پيدا شوند
واز كارهايت تعريف كنند .مصيبتي است . حساس مي شوي .در
نوشتن دقت بيشتري مي كني . به دنبال سبك هاي حرفه اي در
نوشتن مي روي .مطالعه ات را بيشتر مي كني .سيال مي خواني وسيال
مي نويسي .وبدان جا مي رسي كه هي مي نويسي و هي مچاله مي كني
بقيه اش را نمي دانم كه چه برسر انسان مي آيد .الان درست در
مرحله مچاله كردن هستم . ذهنم درگير چند مساله فلسفي اسنت
كه نمي توانم آن گونه كه مي خواهم از پس نوشتنشان برآيم .
اگر بنويسمشان خيانت كرده ام به خودم ،خواننده وبه موضوع نوشته .
اين آخري از همه مهمتر است. نمونه اش همين كتاب
((بهشت خاكستري )) . وقتي خواندمش احساس كردم دارم حاصل
يك خيانت ادبي را مي خوانم . اگر من جاي نويسنده بودم اسكلت ذهني
نوشته را به فردي واگذار مي كردم كه بتواند از آن يك اثر ماندگار بسازد.
در مورد ساخته هاي ذهني خودم هم چنين تصميمي گرفته ام
.لااقل اينطوري خيالم راحت مي شود كه پس فردا يك نفر پشت سرم
نمي گويد :خيانت كار
كارگاه آموزشي داستان كوتاه فرصت بسيار خوبي
بود براي آشنايي با سبك هاي مختلف در اين زمينه
مخصوصا براي افراد تازه كاري مثل من . تجربه نوشتن
يك داستان در يك نصف روز آن هم بدون هيچ گونه
آمادگي ذهني وآن هم محدود به چند صفحه كار
دشوار ودر عين حال بسيار جالب و هيجان انگيز بود .
داستان كوتاه زير همان تجربه نصف روزست .استادان
اهل فن براي اينكه دل منه تازه كار نشكنه و از نوشتن
نا اميد نشم گفتند: خيلي قشنگه . يعني حتي ارزش
نقد كردن هم نداره .اما من بادي نيستم كه با اين بيد ها
بلرزم .هدايت ، گلشيري و معروفي و.. هم سال ها زحمت
كشيدند تا نويسنده هاي بزرگي شده اند .
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _
همه چيز به رنگ سرخ
صداي ضبط را زياد كرده بود ودر لذتي بي مانند فرو رفته
بود .نتها آرام وقرار روح را ربوده بودند .هر نت
جانشين خاطره اي دردناك مي شد ،معامله سودمندي بود .
سرعتش را كمتر كرد واز شيشه نگاهي به پياده رو انداخت .
آدم ها مي آمدند درون شيشه و خيلي سريع ،سريعتر
از آن كه او بتواند چهره هايشان را به خاطر بسپارد ،يا
بياد آورد كه چند تايي از آنها را قبلا جايي ديده از شيشه
بيرون مي رفتند . از دور چراغ قرمز سر چهارراه را ديد .
سرعتش را باز هم كم كرد .به پشت چراغ كه رسيد
سرش را روي فرمان گذاشت تا براي لحظه اي استراحت
كند. خسته بود .دوازده ساعت كار روزانه از تو که صبح با
نشاط وسرزنده راننده اي عصبي ساخته بود كه
حتي تحمل شنيدن بوق ماشين هاي پشت چراغ قرمز
را هم نداشت.
با سبز شدن چراغ به سرعت از آن شلوغي دور شد .
به جلوي دردرمانگاه رسيد . ايستاد وماشين را خاموش
كرد . نهصد ونه، نه ، نهصد و دهمين باري بود كه درست
در همين مكان توقف مي كرد و انتظار مي كشيد .اين را
فقط نگهبان درمانگاه مي دانست .
تنها يك بار انتظارش به سر رسيده بود .همان بار اول .
تازه آن هم بي نتيجه. از روز دوم مهتاب مسيرش را
عوض كرده بود. انتظارش هيچ سودي نداشت جز اين
كه در ذهنش دختري مي ساخت باروسري سرخ
رنگ و مانتويي مشكي كه خسته از كار روزانه از درمانگاه
بيرون مي آمد ،از نگهبان پير خداحافظي مي كرد.مي آمد
درون ماشين مي نشت . گلي را كه اواز پارك چند
خيابان پايين تر كنده بود مي گرفت وبو مي كرد ،گونه
هايش سرخ مي شد،درست به رنگ روسريش .او ماشين
را روشن مي كرد و به راه مي افتاد .
تكرار يك رويا براي نهصد وده روز . هر چه به ذهنش
فشار آورد نتوانست روياي ديگري بيافريند . به
همين يكي اكتفا كرد .چند دقيقه ديگر هم انتظار كشيد.
واقعا كه ديوانه ام من، اينبار اين جمله را آهسته زير لب
گفت ،طوري كه نگهبان براي نهصد ودهمين بار آن را نشنيد.
ماشين را روشن كرد وبه راه افتاد ..كمي بعد از درمانگاه
به پارك رسيد هنوز هم چشم به پياده رو داشت
.به يكباره توقف كرد . دختري با روسري سرخ و ومانتوي
مشكي در حاشيه خيابان ، جلوي پارك در حال صحبت
كردن با راننده پرايدي بود . همانطور ايستاد و تماشاكرد .
صحبتي طولاني و نهايتا نافرجام . دخترك نگاهي به
اطرافش انداخت واو را ديد .به سمت ماشين آمد .
بدون هيچ حرفي در راباز كرد ونشت .باز هم حرفي نزد
.فقط با اشاره به او فهماند كه بايد ماشين را روشن كند
وراه بيفتد .
مهتاب اگر اين دختر هرزه را در ماشين من ببيند چه فكري
درباره ام مي كند . اصلا فكر كردن ندارد ،من جاي او باشم
ديگرحتي هرگز حاضر نمي شوم به همچين آدمي سلام
كنم .نكند مرا ديده باشد .واي چه افتضاحي مي شود
شايد او را خود مهتاب فرستاده كه مرا آزمايش كند تا
ببيند لياقت او را دارم يا نه . خب ،گيرم كه
فرستاده باشد ،نهصدوده روزاز آن مهتاب ،يك شب از
آن اين هرزه .بس است ديگر چقدر انتظار . بايد خودش
مي فهميد كه اين انتظار دارد مرا خورد مي كند . نهصد
وده بار من خوردشده ام حالا بگذار براي يك بار هم كه
شده او خورد شود .انتقام .انتقام ....
دخترك از زمزمه هاي زير لب او فقط همين چند كلمه
آخر را شنيد .برايش كمي عجيب بود .انتقام!
راستي مانتوي اين دخترك چقدر شبيه مانتوي مهتاب
است .بگذار ببينم ،انگار كفش هايش هم شبيه اوست
.خب حتما با هم دوست هستند و با هم به خريد مي روند .
اما مهتاب با اين چه ارتباطي مي تواند داشته باشد ؟
دوستي ؟مهتاب با اين دخترك ؟ نه غير ممكن است .
اصلا چرا من اينقدر حساس شده ام. درشهر به اين بزرگی
با جمعيت ميليوني هزاران نفر هستند كه اينطوري لباس
مي پوشند .
دخترك منتظر بود كه اين رويا پردازي ها تمام شود تا سر
صحبت را باز كند .به چهره اش نگاه كرد .مضطرب به نظر
مي رسيد .از سر ورويش عرق مي ريخت .
((دفعه اولت است؟)) .چقدر اين صدا برايش آشنا بود.اين
جمله راهم يكبار ديگر هم شنيده بود . از زبان مهتاب .
اولين بار كه برايش گل آورده بودرعشه شديدي بر اندامش
افتاده بود .دست هايش هنگام تقديم كردن گل مي لرزيدو
مهتاب ناخودآگاه اين جمله رابر زبان رانده بود .
دخترك آينه اي كوچك از جيبش بيرون آورد .نگاهي به
چهره خود انداخت .چقدر تغيير كرده بود .قطره اشك
كوچكي كه در چشم هايش ديد بر مي گشت به چند
سال پيش كه از خانه بيرونش كرده بودند ،يا خودش فرار
كرده بود .فرقي نداشت .وقتي براي انتخاب فقط يك
گزينه وجود داشته باشد جبر و اختيار همسنگ هم مي شود .
به سمت راننده بر گشت تا سكوت سردي كه بينشان
حاكم شده بودرا بشكند :((چقدر امروز هوا گرم بود !!)).
گل از دستش افتاد روي زمين ،براي نهصد و دهمين بار .
ونگهبان درمانگاه براي نهصد ودهمين بار خنديده بود و
او درست در همان لحظه احساس كرده بود كه هوا خيلی
گرم است
مي خواست رويش را برگرداند ،نگاهي به لكاته اي كه
آن شب ميزبانش بود بيندازد و سر صحبت را باز كند
كمي با خودش كلنجار رفت .دل به شك بود.
مهتاب همين جا مي نشت .درست همين جا . همينجايی
كه الان اين هرزه ولگرد نشسته .راستي اين دخترك چه
شكلي است ؟ اه .از دست تو مهتاب دارم ديوانه مي شوم .
از وقتي كه سوار ماشين شده نگذاشته اي حتي يك
نگاه به چهره اش بيندازم . چقدر خودخواهي مهتاب ،مهتاب ..
وسوسه امانش نمي داد . بايد چهره دخترك را مي ديد .
همه رويا ها را به فراموشي سپرد و رويش را به سمت
دخترك برگرداند .
واي چه اشتباهي كردم من .مهتاب ،چرا من زودتر نگاهت
نكردم . چرا خودت را معرفي نكردي ؟ بگو ببينم آن پرايد
سفيد رنگ با تو چكار داشت؟خب حتما آدرس مي پرسيد .
راستي شاخه گلم كجاست ؟ آها .ديدمش .بيا مهتاب
اين شاخه گل مال توست .همين امروز از پارك برايت چيدمش .
صداي تصادف آنقدر بلند بود كه دخترك جمله آخر را نشنيد .
همه چيز سرخ بود روسريش ،رنگ گونه هايش ،خوني كه از
او مي رفت وشاخه گلي كه به روي سينه اش مي فشرد .
.
نيمه شب است .طبق عادت هميشگي دفتر چه
خاطراتم را بر مي دارم تا وقايع روزانه را براي سوم
شخص مجهولي كه در آينده اين دفتر هارا باز خواهد
كرد بنويسم .تمام روز را مرور مي كنم.ساعت های
روز را در پي حادثه يا احساس تازه اي پشت سر
مي گذارم .دفتر را باز مي كنم و نمي دانم براي
چندمين بار مي نويسم :
(( تقريبا هيچ چيز تازه اي .هيچ..هيچ ..هيچ..))
هيچ به تنهايي فقط كمي روح را مي آزارد اما وقتي
تكرار مي شود نقش سوهان را پيدا مي كند .مي سايد
هم از درون وهم از برون .وتازه اين فقط آغازي است
بر مرگ تدريجي انسان .زماني كه نوبت به دوم شخص مفرد
مي رسد وضع بدتر هم مي شود: (هيچي ).واينجاست
كه ذهن قياس مي كند :كه اگر من هيچم و تو هيچی
پس او هم حتما هيچ است !!!
به گمانم دچار نوعي مايخولياي ذهني شده ام .پا
مي شوم و آبي به دست ورويم مي زنم .وآنها را
جلوي آينه خشك مي كنم .باز به دام مي افتم .به
دام آينه .ميروم جلوتر ونگاهش مي كنم . فرد درون
آينه را مي گويم .خيلي شبيه من است .فقط اندكي
بد بخت تر از من .من هيچم واو انعكاسي از هيچ .
مي مانم و تماشايش مي كنم .نمي توانم حكم
كنم زشت است يا زيبا .به گمانم كه زشت است .
اينطور به من گفته اند .اما اين در من هيچ اثري ندارد .
مثل اين است كه به پاره سنگي چنين صفتي را نسبت
دهند . دو چشم دارم .يك بيني ويك دهان .وديگر هيچ.
براي خودم شكلك در مي آورم .البته قبل ازاين كار دور
وبرم را خوب نگاه مي كنم تا مبادا كسي حركت های
عجيب وغريبم را ببيند وآن را وسيله تفريح خود قرار دهد .
خوب دقيق مي شوم به آنچه در آينه مي بينم .انعكاسی
از يك جسم .نه بهتر است بگويم انعكاسي از يك تصوير .
تصويري خلق شده توسط يك جسم حقيقي . وباز جسم
هم نه ،روحي حقيقي. به گمانم،اين بهترين توجيه است
براي رهايي از فلسفه هيچ .
از آينه دست مي كشم وبه سراغ دفتر چه شعر هايم
مي روم وبر صفحه آخرش چنين مي نگارم :
ناگاه
باز شد پيله ام
چهره .غرق در ابريشم
به سوي رودخانه آمدم
سنگ هاي رنگي
در بستر رود
در كفم فرو شدند
و محكوم شدم به پرواز
پرواز در آب
دفتر شعر ها را مي بندم وباز به سراغ دفترچه خاطرات
مي روم .جمله قبلي را پاك مي كنم واينبار مي نويسم
شنبه 31/5/83:يك شعر در نيمه شب و ديگر هيچ
…هيچ …هيچمن عاطفه را ،عشق را در چشمان تو ديدم ،
محو بودم در تو بي آنكه خود بدانم .در سرگردانی
بي پايان خود به تو رسيده بودم .وتو چه ساده اسير
نگاهم شدي ،بي هيچ حرف وسخني ،گويی
نخستين بار بود كه ندايي از درونت تو را وا مي داشت
تا درتن و اندام زني نظر بيفكني .
ذهنت را به تسخير در آورده بودم ،چندان كه جز نام
من نام ديگري بر زبانت جاري نمي شد .نامم را
آتش نهاده بودي .وبه راستي كه من آتش بودم و
مرا جرعه جرعه سر مي كشيدي .من سوختنت
را به چشم مي ديدم ولذت مي بردم.
من حقيقتي بودم كه تو باورم كرده بودي شعر هايت
را مي سرودي براي من ، غروب يا شب هنگام .
سحر وجادو نمي دانستم اما انگار چشم هايم سحر
كرده بود تو را.تو ديگر از آن خودت نبودي ،عروسكي
بودي در دست هاي من.حتي خنده ها وگريه هايت هم
از آن من بود و تو چه سرمست بودي از اين اسارت!
عشق ..عشق ،عشق ذهن وضمير زلال مي طلبيد
و دل روشن و تو هر دو را داشتي .ومن استعدادي
داشتم شگرف ، استعدادي درخشان در اشك وآه
ولبخند ودلبري .
مرا خدا برايت فرستاده بود همان شبي كه روي آخرين
برگ هاي دفترچه خاطراتت با خط درشت نوشتي :
كجايي اي دختر خدا !
من برايت فرشته اي بودم از جانب خدا .من پاداش پاكی
زلالي تو بودم .تو با همه وجود مرا حفظ كردي برای
خودت. از عرف و عادت هاي اطرافيانت گذشتي و
تحمل كردي آن همه حرف و استدلال را .من مي شنيدم
كه مي گفتند :زندگي كه بازي نيست ،امروز با تو است
و فردا با ديگري ،و مي ديدم تو را كه در برابر حرف هايشان
مي ايستادي واز من دفاع مي كردي .نمي توانستی
توهين ديگران به من را تاب بياوري .حتي چند بار سرشان
داد هم زدي ،فقط به خاطر من !
جسارت تو در برابرشان فوق العاده بود.همچون شيري در
برابر آنها و چون شكاري در دست متن. سرت پايين بود .
شمرده شمرده وآرام حرف مي زدي با من .گاهي وقت ها
ساعت ها مي نشتي و فكر مي كردي ،جملات را با خود
چند بار تكرار مي كردي ،اما لحظه ديدار مان كه مي رسيد
همه را فراموش مي كردي .كنارم مي نشستي وفقط
نگاهم مي كردي .من لبخند مي زدم .لبخندي كه هيچ جای
شكي در دلت باقي نمي گذاشت
عشق ..،عشق شكفتن وروييدن است .تو شكفتي و روييدی
و آنگاه خود را گم كردي در من آن لحظه كه براي اولين بار
گفتم دوستت دارم .زبانت بند آمد .خاموش شدي ودر
سكوت تنها نگاهم كردي ،بي هيچ حركتي .مي توانستم
گر گرفتن گونه هايت را ببينم ،سرخ شده بودي ،همان
لحظه بود كه صداي قلبت را شنيدم كه مي گفت ((من هم ))
اصرار داشتي نداي قلبت را بر زبان بياوري .حيف كه لبانت
به هم دوخته شده بودند .واي چه افسونگري بودم من.!
نمي دانم رفتنم چه بر سرت خواهد آورد .سعي كن
بفهمي ،سخت است اما غير ممكن نيست .مرا
سنگدل وبي رحم خطاب نكن .من سرگردان بوده ام
در امواج ذهن نويسندگاني بيشمار ،از پس هزاران سال
به تو رسيده بودم ،در هيبت دختري از جنس زمانه خودت
.ذهنت ميزبان خوبي بود .ديگر بايد بروم .آخر يك نفر دارد
روي اخرين صفحه هاي دفتر چه خاطراتش با خط درشت
مي نويسد : كجايي اي دختر خدا !.
من بت پرست شده ام
باز هم نفهميدم .باز هم .شمع ، الكتريسيته
،واجب الوجودچرا اين واژه ها قانعم نمي كند .
مي گويند و استدلال مي كنند .شايد خودشان
باور دارند به آنچه مي گويند اما ذهن من نمي پذيرد .
من فقط مي دانم در جهان حقيقتي جاري است ،
حقيقتي نهفته در عمق رابطه من با هستي ،
حقيقتي كه در اعماق خاموش قلبم مي تپداما
نمي بينمش .با من سخن مي گويد ومن نيز ،واين
رابطه در همين نقطه پايان مي يابد .
هرگز تنوانسته ام اين حقيقت را در قالب قياس هايي
كه براي اثبات وجودش مي آورند تصور كنم .او جسم
نيست ،صفت نيست ،او هست ونيست.پندار كشنده
ايست براي ذهن كوچك من.در اعماق ذرات وجودم
جاي دارد اماراه هاي ذهنم به سويش بسته است .
تنها تصويري كه از او دارم يك علامت سوال بزرگ است .
آنقدر بزرگ كه
مرا به تعظيم وا مي دارد .خداي منيك علامت سوال بزرگ است .
من به تازگی بت پرست شده ام.
انتخاب !
بايد انتخاب كنم .به هر كدام كه نگاه مي كنم
مرا با خود به دنيايي مي برد .دنيايي جديد.
سخت است انتخاب وسخت تر هم مي شود
آنگاه كه بي پولي هم بدان اضافه شود .كتاب ها
را يكي يكي سر جايشان قرار مي دهم و تنها
((ماديان سرخ يال))مي ماند در دستم . اثری
تازه از محمود دولت آبادي .نويسنده اي كه
آثارش واقعيت هاي هراس انگيزنفس بشر را به
خوبي به تصوير مي كشد .سلول هاي تاريك
وخفته روح را به حركت وا مي دارد تا انسان
را در تخيل به واقعيت ها نزديك كند وزوايای
اسرار آميز زندگي را بر او آشكار كند.
پول كتاب را مي پردازم واز ساير كتاب ها
خداحافظي مي كنم و در راه خانه فقط به طرح
روي جلد فكر مي كنم ، طبق يك عادت قديمي .
تصور مي كنم مردي را سوار بر ماديان سرخ يال و
ذهنم كنجكاو مي شود براي شناختن آن مرد و
آن ماديان سرخ يال .
خاكستر! داستان اينگونه آغاز مي شود . چند
سطر بعد مرد را مي شناسم .امروالقيس شاعر
عرب زبان از لابلاي اوراق قرون ،از دل خاكستر
بر مي خيزد و جاي مي گيرد در ذهن من در
بيست سالگي خويش .ستوده وكامل ،.مثل
آب ،مثل صحرا ،انساني مركب از آب وخاك كه
آتش عشق در وجودش جاي مي گيرد . او تن
آتشين خود را به دست باد مي سپرد وآنگاه
تركيبي مي شود از هر چهار عنصر اصلي حيات .
امروالقيس ،فرزند آفتاب اسير دختري كبود چشم
به نام زرقاء مي شود.خبر كشته شدن پدرسنگدل
را به او مي رسانند.شاعر جوان در پي انتقام خون
پدر فصل جنون را در زندگي خويش آغاز مي كند و
در اين راه قبيله اي را به خاك و خون مي كشد.
قبيله اي كه تحت حمايت كسري ،انوشه روان پادشاه
ايران بوده .قيس مي گريزد وسرانجام به پادشاه روم
پناه ميبرد وبا لشكريان رومي به جنگ كسري
مي رود .ودر راه قرباني توطئه بازماندگان همان
قبيله مي شود و..
اين قصه ايست كه تاريخ بازگو مي كند ،اما آنچه در
لابلاي سطر هاي كتاب ديده مي شود فراتر از
بازگوكردن تاريخ است. تعبيري است براي به تصوير
كشيدن آنچه مي ماند از آب ،خاك ،آتش وباد:
خاكستر!
در دامنه كوه عسيب قيس فرمانده سپاه روم ، پس
از سال ها به محبوب خويش زرقاء مي رسد ،ودرست
در همان لحظاتي كه عناصر چهارگانه در وجودش
كامل مي شوند اسير توطئه مي شود ، سربازان
بي اعتنا به فرمانده پيشين خود به راهشان ادامه
مي دهند .قيس مي ماند وزرقاء در دامنه كوه عسيب
،آفتاب غروب مي كند و فرزندان خويش را هم با خود
مي برد .فقط من مي مانم وآن ماديان سرخ يال قيس .
تاريخ قيس را سنگدل و بي رحم مي داند .او را مجنون
معرفي مي كند .نه تنها او،بلكه همه حاكمان و
پادشاهان ايران يا هر سرزمين ديگري را سنگدل ،
بي رحم و خونخوار مي داند .اما غافل است از زوايـای
پنهاني وجود بشر ، غافل است از خاكستر!
کمترين تحريری از يک آرزو اين است که
آدمی را آب ونانی بايد وآنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دريابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شيرين است.
کمترين تصويری از يک زندگانی
آب
نان
آواز
ور فزون تر خواهی از آن
گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
ورفزون تر
باز هم خواهی بگويم باز
آ نچنان بر ما به نان وآب
اينجا تنگسالی شد
که کسی ديگر به فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود
دکتر شفيعی کدکنی
“ سلوك”
نيمه شب است .كتاب را جلويم مي گذارم .روی
جلد كتاب طرح مردي است همرنگ با زمين .
چهره اش ديده نمي شود.اما پر واضح است كه
به سوي خواننده نمي آيد.
دست ها را در جيب فرو برده ودارد دور مي شـود .
مي فهمـم راهي سخت در پيش دارم براي يافتن
مرد. كتاب را باز مي كنم وبه نام آن كه عمود برصفحه
سوم آن نوشته شده است چند لحظه اي خيره
مي شوم :((سلوك))
در ذهنم معني آن را مرور مي كنم وآنگاه آغاز
مي كنم داستان را :
(( مردي را مي بيند كه در سايه مي رود .به
درستي نمي تواند او را تشخيص دهد ….))
ثانيه ها مي گذرند و من همچنان در درون داستان
پيش مي روم. هر چه بيشتر مي خوانم مايوس تر
مي شوم از نزديك شدن به مردي كه در آن پياده رو
خاكستري رنگ از من دور مي شد .در درونم ناتوانی
عجيب وكشنده اي راحس مي كنم از بابت آنچه فهم
داستان ناميده مي شود گيج مي شوم و مبهوت در
ميانه داستان .واينجاست كه تجربه خواندن چنين
كتاب هايي به كمكممي آيد.يادم مي آيد .براي خواندن
((پيكر فرهاد )) ماه ها سرگردان بودم .پيكر فرهادرا هم
هر چه مي خواندم از شخصيت ها دورتر مي شدم .
وهمانجا بود كه قابليت روح را در خواندن داستان هايي از
اين دست شناختم .سرعت حيرت آوري دارد در سفر از
اين جهان به هر جهان ديگري .
رها مي كنم ذهن را ،روح را وكتاب مرا مي بلعد در خويش
مرا در آغوش مي گيرد .همانند مادري فرزندش را .ومن وارد
قصه مي شوم:ودوباره آغاز مي كنم واينبار ((مردي را
مي بينم كه در سايه مي رود .به درستي نمي توانم او
را تشخيص دهم .بنا بر اين نمي توانم بفهمم او چگونه
آدميست فقط…. ))
وخيلي زود مي فهمم كه اين پياده رو سربي كه
مرد در آن قدم مي زند همان مرز مبهم سرزمين
ذهن من است .ومن چه شبيهم به قيس .گويی
همه شخصيت هاي قصه را سالهاست كه مي
شناسم واز همه بهتر پيرمرد را و مها،مهتاب ،
مهاما ،نيلو ،نيلونا و هر اسم ديگري كه قيس به
تنها نقطه اميد خويش درشهري غريب ميدهد.
زبان تلخ وزهر آلود مرد باراني ـ خاكستري ،
ذغال هاي نيمه افروخته شده درونم را به آتش
مي كشاند تا بدانجا كه من هم با او هم صدا
مي شوم .ابتدا زير لب و سپس با صدايي بلند :
((اين لبخند زهر آلود را فقط تو مي توانستي درون
من پديد آوري وآوردي .تومرا از آدميزاد بيزار كردی
.بيزار كردي مرا كه مجذوب تو بودم.بايد آفرين
بگويم برپتيارگي تو كه صفت اهريمن است در
آيين باستاني ما .حالا فكر مي كنم كه ممكن
است از آغاز تو هم پيشكرده شيطان بوده
باشي .برو از ذهن من .برو بيرون …))
وصدايم آنقدر بالا مي رود كه خواب اهل خانه
را بر هم مي زند .خيلي عجيب نيست چنين
رفتاري از من براي آنها. عادت كرده اند همگي،
وباز مي خوابند
اما من حتي لحظه اي هم نمي توانم غافل
بمانم از مايه ومضموني كه مرا در خود غرق كرده
است ،داستاني بي آغاز و بي پايان
بر خلاف شب هاي امتحان به قهوه، براي بيدار
ماندن نيازي ندارم . پلك هايم حتي لحظه ای
هم روي هم نمي روند .چرا كه نمي خواهند
چنان مدهوشي پر لذتي را كه اكنون بدان راه
يافته اند از دست دهند.
در درون داستان مي روم و مي روم تا بدانجاكه
قيس را مي بينم كه در كنارديوار سنگی خزه
بسته با يك شماره سه رقمي گمشده پنج پنج
پنج وغلاف عتيقه يك تيغ قديمي بر دست
مي بينم . ودر پايين صفحه تاريخي كه حكايت از
رنجي بس طاقت فرسا دارد : تهران1377-81
و مي فهمم يك شبه از جاده اي كه نويسنده
براي ساختنش 4 سال از عمر خويش را فدا كرده
است عبور كرده ام .اين هم يكي از آن قانون هاي
ظالمانه زندگيست.
كتاب را مي بندم وبه جمله اي مي انديشم كه
چندين بار در طول متن از زبان قيس تكرار شده بود :
((بله من با خودم درگير هستم .اما من كيست و
خود كدام است!!))
سوالي كه نويسنده هم براي آن پاسخي در
ذهن نيافته بود . من هم اقرار مي كنم به ناتوانی
عقل در پاسخ به اين سوال .از ناتواني تشريح خود
. وواگفتن از درون ،از روحي كه روياي بي نهايتی
را در ذهن مي پروراند.وباز كدام ذهن؟ذهن من
يا ذهن خودش ؟
مي دانم اين سوالات دامي است كه اگر در آن
گرفتار شوم ديگر راه نجاتي برايم نخواهد بود.
پس ذهن را گمراه مي كنم به بهانه نوشتن.
قلم را بر مي دارم وچنين مي نگارم :
((نيمه شب است . ….
کابوسی عاشقانه
آن صدا ها متعلق به تو نبودند ، چشمانم را مي بندم و همه آن كابوس ها را فراموش مي كنم .
حالا سرم روي دامنت است ، سرم را ميان آن پارچه لطيف سبز گذاشته ام و اشك مي ريزم .
سرفه مي كنم ، مي خندم تا شايد اين بغض يك ساله آرام شود. حالا كنارتو نشسته ام و دستان تو
موهايم را نوازش مي كند و من آرام آرام برايت مي گويم ، برايت حرف مي زنم و نمي دانستي كه
چقدر دوستت دارم . هميشه زيبا بودي ، و من تورا مثل گذشته مي بينم با آن موهاي بلند مشكي ،
چشمان خمار و بي احساسي كه مثل دو تيله مي درخشيدند و هيچ حرفي از عشق در آن نبود .
حالا كه نگاهم مي كني نمي دانم درون سينه ات چه مي گذرد ، چرا موهايم را نوازش مي كني وچرا
گذاشتي سرم را روي دامنت بگذرم و دل سير گريه كنم . در چشمانت نشاني از نفرت يا عشق نيست ،
سرد و منجمد است و اين بي تفاوتي كشنده تو بود كه مرا هرروز شيفته تر مي كرد، چرا مرا نمي ديدي ؟
مي دانم چيزي برايت مهم نيست . هيچ چيز برايت اهميت ندارد . تو نه خدا را مي شناسي و نه شيطان را .
تو نه عشق داري و نه نفرت . مثل يك الهه مي ماني ، شايد هم يكي از همان افسانه هاي دوري هستی
كه به امروز رسيده ، پري دريايي كه عشق و عاطفه اش را داد تا يك جفت پا بگيرد. هرشب
مي ديدمت ، هرشب ساعت ده آرايش كرده مي آمدي و درست روبروي من مي ايستادي . يعني
توي تمام اين روزها حتي يك بار مرا نديدي ؟ دستش را زير چانه ام برد و صورتم را از روي دامن
سبزش بلند كرد مي خواست به او نگاه كنم ، ولي چشمانم را بستم . مرز ميان واقعيت و كابوس را
گم كردم ، انگار همه چيز عوض شده ، همه چيز فرق كرده ، براي من كابوس در بيداري است و
واقعيت در رويا ! براي همين چشمانم را بستم تا تو را آنگونه كه مي خواهم ببينم ، چشمان شيشه اي ات
مي لرزيد ، لايه نازك اشك در آن جمع شده بود و آرام با همان صداي خشك و بي روح گفتي :
« نه ، هيچ وقت نديدمت . » مرا نديده بودي كه توي مغازه مي نشستم و منتظر مي شدم تا ساعت
ده شود ؟! روبروي من مي ايستادي و منتظر مي شدي ، منتظر آن پولدار ها با ماشين هاي آخرين
مدل كه براي اين محله كثيف و پلشت خيلي زياد بودند . هواي كه گرم مي شد از آن لباس هاي
حرير مي پوشيدي و انحناي كمر و درشتي سينه هايت را به رخ مي كشيدي .. يك سالي مي شد
كه هرشب روبروي من مي ايستادي و منتظر مي ماندي . يك سالي مي شد كه شب ها تا صبح
با ياد تو مي خوابيدم ، گريه مي كردم ، اشك مي ريختم . چقدر براي اين لحظه ثانيه شماري مي كردم ،
براي اين لحظه كه سرم را به ميان دامنت بگذرام و تو را بو بكشم و از خودم بگويم ، از عشق تو
. چقدر در حسرت به دست گرفتن دستان ظريفت اشك ريختم . اما ، نمي توانستم . هرشب مي آمدي
و روبرويم مي ايستادي ، منتظر مي ماندي و به من نگاه نمي كردي ، مگر من مرد نبودم ؟ نه نبودم ،
من تنها ظاهري مرد گونه داشتم و شايد تو مي دانستي ، مي دانستي و براي همين نگاهم نمي كردي ،
ولي كاش يك نيم نگاه ، يك نيم نگاه پرنفرت به من مي انداختي ؟ مي دانستي كه من بدبختم ،
درمانده و ناتوانم .
چشمهايت را بستي آن لايه نازك اشك روي صورتت غلطيد و من چقدر شاد بودم كه توانستم
اين اشك را ببينم .اشكهايت را پاك كردم . بايد تمام اين احساس را در چشمان بسته ام نگه مي داشتم .
از دستم ناراحت نشو . مي خواهم حرف بزنم ، . نمي دانستي كه هميشه دنبالت مي آيم ، نمي دانستی
از دور مراقبت بودم تا مبادا توي راه زمين بخوري و يا زخمي شوي . هميشه وقتي از ماشين هاي آخرين
مدل پياده مي شدي يا مست بودي يا مات زده . ديگر حتي آن لبخند سرد هم روي لبانت نبود .
برق چشمان مرا از توي مغازه نمي ديدي ؟ از پس همه اين مردم پلشت برمي آمدي ، حتي اگر مست
بودي . يادت مي آيد يكبار يكي ازآن مردهاي شكم گنده مست آمد سراغت ، و تو با يك كلمه ،
فقط يك كلمه اورا به درك فرستادي . نشنيدم چه گفتي ولي هرچه بود دمش را روي كولش
گذاشت و رفت . خنديدي و انگشتانت گونه ام را نوازش داد و من چشمانم را بستم تا با تمام
سلولهاي بدنم حس كنم آنچه را كه به من منتقل كردي .
يك شب دير آمدي ، ، مثل هميشه دنبالت آمدم . چراغ طبقه دوم كه روشن شد برگشتم . دستت
را روي دهانم گذاشتي و آرام پرسيدي : « پس تو آن شب را هم ديدي ؟ » از همان موقع بود كه
تصميم گرفتم پيشت بيايم بايد كاري مي كردم ، بايد اين عشق آتشين را مي گفتم . با خودم قرار
گذاشتم همان شب هرچه را كه مي خواهم بگويم . حتي ناتوانيم را ، مي دانستم كه دو گزينه بيشتر
ندارم يا قبولم مي كردي يا مي گفتي بروم و گم شوم ! اما نيامدي ساعت از 10 شب هم گذشت
نيامدي ، 11 شد حتي 12 ، يكي از آن ماشين ها آمد و چند دقيقه اي ايستاد ورفت . جرأت نداشتم
به خانه ات بيايم . نگران شده بودم بايد مي فهميدم كجايي ، چكار مي كني آمدم دم خانه ات چراغ
طبقه دوم روشن بود . كمي آرام شدم شايد احتياج به استراحت داشتي ، شايد از آن عادتهاي هميشگی
نگران شده بودم بايد مي فهميدم كجايي ، چكار مي كني آمدم دم خانه ات چراغ طبقه دوم روشن بود .
كمي آرام شدم شايد احتياج به استراحت داشتي ، شايد از آن عادتهاي هميشگي زنانه بود ، نمي دانم
بايد خودم را يك جوري آرام مي كردم ، برگشتم اما هنوز دل شوره داشتم . فردا شب هم خبري ازت
نشده حتي شب بعدش ؟! خودم را تصور مي كردم كه آمدم پيشت ، تو مريضي و من پرستارت
مي شوم . راستي چرا سه شب پشت سرهم نيامدي ، چه شد كه يكمرتبه بعد از سه روز غيبت
آن اتفاق افتاد ؟ چه شد ؟ نگاهم كرد . سرم را به ميان پاهايش آرام فشرد وگفت مي خواهم از تو
بشنوم ، مي خواهم برايم حرف بزني . سالها بود كه منتظر شنيدن اين حرفها بودم . سالها بود
كه مثل يك جسد زندگي كردم و تو با اين كلامها روح تازه اي درمن دميدي ، مثل نفس مسيح ،
مي خواهم بشنوم . بعداز سه شب نيامدن تو ، ديگر تحمل هيچ چيز را نداشتم ، حتي خودم را ،
مي دانستم كه بايد كاري كنم . اين پا وآن پا مي كردم كه زمزمه هايي را از توي خيابان ومحل شنيدم
حرف از آتش و آتش سوزي بود . يكهو دلم به شور افتاد ، تمام خيابان ها و تمام كوچه ها را به
سوي خانه ات دويدم وهرچه نزديكتر مي شدم ، جمعيت هم بيشتر مي شد ، مردم را با خشم كنار
مي زدم و خودم را روبروي ساختمانت ديدم ، دود سياه آسمان را پركرده بود ، شعله هاي آتش از
طبقه دوم بيرون مي زد و صداي تو مي آمد كه جيغ مي كشيدي : « سوختم .» هيچ كس كاری
نمي كرد ، فقط صداي وزوزهايي را مي شنيدم « عاقبت كار همه شان اين است ؛ بايد بفهمد كه اين
پولها خوردن ندارد و. . . .» آب ، آب مي خواستم . سطل آبي را كه آن گوشه بود روي خودم
ريختم . آتش آنقدر زياد بود كه از دست هيچ كس كاري ساخته نبود . تنها صداي زبانه كشيدن
آتش ، سوختن خانه و جيغ تو مي آمد . پله ها را بالا آمدم ، آتش هنوز به پايين نرسيده بود . به طبقه
دوم كه رسيدم ، زبانه هاي آتش درخانه ات را سوزانده بودند و من چقدر اين در را در ذهنم تصور
مي كردم كه پشت آن ايستاده ام و تو آن را برايم باز مي كني و با همان لبخند سردت مي خواهی
كه مهمانت باشم . صداي جيغ هاي بلندت را مي شنيدم ، كه مي گفتي : « سوختم ، سوختم . »
صدا نزديك بود ، از روبرو مي آمد ، مثل هميشه كه روبروي من مي ايستادي . آتش را كنار زدم
و خودم را به تو رساندم و در آغوش كشيدمت ، همان لحظه ذوب شدم . تمام پوست بدنم به
پوست هاي آب شده تنت چسبيد . هميشه لحظه وصل خودمان را تصور مي كردم و نمي دانستم
در ميان آتش آن را مي بينم ! به طرف راهرو دويدم صداي فرو ريختن سقف خانه ات را شنيدم .
پايم كه به خيابان رسيد از هوش رفتم . حالا تو برايم بگو ، تو بگو كه حتي آن لحظه هم نفهميدی
عاشقت هستم ، حتي نديدي كه چگونه تو را با آن شعله هاي آتش به آغوش كشيدم ، هيچ كدام
را نفهميدي ؟ آرام سرش را تكان داد ، اعتراف كرد كه تا اين لحظه هيچ چيز نمي دانسته ، تا اين
لحظه مرا نديده بوده ،حتي نمي دانسته چرا او را نجات دادم . مرا نفرين مي كرده و گفته : « اين مرد
ديوانه چرا نجاتش داده .» چرا مكثي كرد و گفت: « اما حالا خوشحالم كه زنده ام .» مي دانم وقتی
سكوت مي كند يعني منتظر حرف هايم است پس برايش مي گويم . چشم كه باز كردم ، خودم را
در بيمارستان ديدم ، دست ، صورت و بدنم باند پيچي بود . دكتر گفت سوختگي سطحي است ،
زود خوب مي شود . خيالم راحت شد ، چون مي دانستم حداقل براي تشكر از من مي آيي و خوشحال
مي شوي كه نجاتت دادم ، حداقل آن لحظه مي توانم سير نگاهت كنم . حداقل صورتم ودستهايم سالم
بودند و سوختگي شان زياد نبود ولي كابوس رهايم نمي كرد . لحظه اي خواب به چشمم نمي آمد.
صداي جيغ هايت توي گوشم بود ، و آن صورت ، آن صورتي كه توي شعله هاي آتش ديده بودم ،
صورت تو نبود . مرز ميان واقعيت و كابوس را گم كرده بودم . شعله هاي آتش از هرطرف زبانه
مي كشيدند و موهاي سرت را مي سوزاندند ،نعره مي كشيدم . خيس عرق از خواب مي پريدم .
كابوس بود ، همه اش كابوس . فريادم توي بيمارستان مي پيچيد مي خواستم كه همه به تو كمك كنند
مي خواستم آن صورت زيبا را از دست شعله هاي حريص آتش حفظ كنم . يك مشت آدم با روپوش
سفيد ريختند توي اتاق دستهايم را گرفتند . نعره مي كشيدم : « سوخت ، سوخت كمكش كنيد.»
مرز بين واقعيت و كابوس را گم كرده بودم . سوزشي دربدنم آمد و تمام بدنم رها شد ، حتي نمي توانستم
به آنها التماس كنم كه كمكت كنند. نگاهش كردم وبعد چشمانم را بستم ، بايد عادت مي كردم با همان
چشمان بسته نگاهش كنم . گفت : « سكوت نكن ، همه را بگو ، مي دانم سخت است ولی
مي خواهم بشنوم . » نمي دانم با من چكار كردند ، ديگر راحت مي خوابيدم و اين بار كابوس های
توي بيداري مي آمدند ، تمام اتاق ، تمام تخت ، همه پر از شعله هاي آتش بود و من صورتي مي ديدم
كه متعلق به تو نبود و صداي جيغ هاي بلندي كه مي گفت : « سوختم .» پانسمان دست وصورتم را
باز كردند . مرخص شده بودم ولي قبل از رفتن بايد مي پرسيدم تو كجا هستي ؟ دكتر در مقابل
پرسشم سرش را پايين انداخت . دلم فرو ريخت با لكنت پرسيدم : « م. . . ر. . . ده !» سرش را
آرام بالا آورد. دستهايش را روي شانه ام گذاشت و دوستانه فشرد وزمزمه كرد : « اي كاش مرده بود !»
فهميدم زنده هستي . خنديدم ، نمي دانم شايد هم قهقه زدم . شاد بودم ، تو زنده بودي . مي خواستم
ببينمت ، مي خواستم به آن كابوس هاي بي موقع پايان دهم ، مي خواستم آن چشمان شيشه اي را
بوسه زنم . مرز بين واقعيت و كابوس را خاتمه دهم . مرا به اتاقت آوردند . در اتاق باز شد ، زني را
ديدم كه روي صندلي چرخ دار نشسته ، پيراهن سبز بلندي پوشيده و مرا نگاه مي كند ، زني را كه
مي ديدم تو نبودي . هيچ چيزش شبيه تو نبود . توي صورت آن زن به جاي دو جفت چشم شيشه اي
سرد ، دو حفره سياه بود ، آن زن بيني نداشت و از راه دو سوراخ نامتوازن نفس مي كشيد . هيچ لبی
روي صورتش نبود و لثه ها و دندانهاي سفيدش مشخص بودند . آن زن هيچ موي نداشت ، جزء چند
تار موي مشكي . بايد چكار مي كردم ؟ بايد مي رفتم ؟ يا مي ماندم ؟ كابوس كدام بود ؟ واقعيت
چه ؟ ايستادم . هيچ جا نرفتم . لبخند زدم ، جلو آمدم ، روي صندلي چرخ دار نشسته بودي پاهايت
هنوز باندپيچي بود ، دستانت همانند اسكلتي شده بود كه رويش پوست براقي كشيده اند . دامن سبز
بلندي پايت بود . تو خودت بودي زانو زدم و گريه كردم ، سرم را روي پاهايت گذاشتم و اشك
ريختم . دامنت را بوئيدم . از خودم گفتم از اين نقص جبران ناپذير كه نمي گذاشت به پيشت بيايم ،
مي دانستم قبولم نمي كني ، چرا بايد مي آمدم ؟ دستان سوخته ات را گرفتم و چشمانم را بستم .
ديگر مي توانستم مرز ميان واقعيت و كابوس را تشخيص دهم . كابوس من در بيدار ي بود و واقعيت
در پس چشمان بسته ام . من تورا در پشت پلك هاي بسته همان زيبا روي هميشگي مي ديدم .
وقتي زبان به اعتراف گشودم . دستانت را به ميان موهايم بردي و نوازشم كردي ، گذاشتي دل
سير گريه كنم ، و آرام آرام برايت بگويم و تو تا اين لحظه نمي دانستي ، كه چقدر دوستت دارم !
و خدايی که در اين نزديکيست(۱)
شب ، سكوت ، تنهايي ، مهتاب
اين كلمات تصويري است از شب هاي زيباي تابستان بر روي دامنه يك كوه
جايي كه ديگر از كشاكش جريان هاي جاري مابين درون وبرون خبري نيست .
جايي كه كابوس هاي تضاد همگي به پايان مي رسدو.رنج ها شيرين مي شود
تصويري كه نوشتني نيست . تنها بايد لمس شود . با تمام وجود .
اين جا محل ازمايشيست بزرگ . سكوتش را مي توان به دو صورت معني كرد :
مي توان آن را سكوتي مرگبار ناميد .مي توان از تاريكي ترسيد . يا با كوچكترين
صدايي به خود لرزيد . وچه مضحك است اين تصوير .
بايد با باد و خاك هم آغوش شد . بايد براي رسيدن به آسمان از كوه بالا رفت .
بايد از نردبان آسمان بالا رفت .پله پله تا ملاقات خدا. ..
((مي خواهيد در آينده چكاره شويد))
ديشب داشتم دفتر انشاي خواهر كوچيكم رو ورق مي زدم .چشمم به موضوع انشاي بالا افتاد .
يادمه زمان بچگي هر سال در مورد اين موضوع انشا مي نوشتيم .اما خداييش انشاي آبجی
كوچيكه يك چيز ديگست .ارزش خوندنش روداره:
((من واقعا نمي دانستم بايد در آينده چكاره شوم . آخر اصلا از كار كردن خوشم نمي ايد .
اما بيكاري هم بد است .پس نتيجه گرفتم كه بايد براي خودم شغلي را انتخاب كنم .
از مامانم پرسيدم كه چه شغلي براي من خوب است :
مامانم گفت: تو بايد دكتر بشوي عزيز دلم
اما وقتي از برادرم پرسيدم كه دكتر شدن خوب است يا نه؟ گفت :نه آبجي كوچيكه ،
دكتر هاي بيچاره تا سي چل سالگي درس مي خوانند و كچل مي شوند .تازه آن موقع بايد
ماشين بابايشان را قرض بگيرند و بروند مسافر كشي كنند . من از مسافر كشي بدم مي آيد .
تازه مردم خانم هايي را كه رانندگي مي كنند را مسخره مي كنند. پس نتيجه مي گيريم كه دكتر
شدن بد است.
من مهندس شدن را دوست ندارم . معلم شدن هم خيلي شغل بدي است چون كه هميشه بچه ها سر
كلاس سرصدا مي كنند و خانم معلم از دستشان عصباني مي شود . تازه خانم معلم هميشه
مي گويد شما اخرش من را ديوانه مي كنيد . من دوست ندارم مثل خانم معلم ديوانه شوم .
پس نتيجه مي گيريم كه معلم شدن هم بد است .
من فقط از شغل باباي مريم خوشم مي آيد .باباي مريم ماشين فروشي دارد و خيلي پولدار است
و هر ماه براي او اسباب بازي هاي نو مي خرد . و هر روز هم بعد از مدرسه با ماشين قشنگش
مي ايد دنبال مريم و او را به خانه مي برد . پس نتيجه مي گيريم كه من مي خواهم در اينده
ماشين فروش بشوم.))
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرياد هاي آزادي
هر روز صبح قبل از اينكه از خانه بيرون بروند درقفس را
مي گشودند وبرايش آب و دانه اي مي گذاشتند. در را
مي بستند ومي رفتند و او در خانه اي كه غرق در سكوت
بود درون قفسي كوچك براي خود آواز آزادي را مي خواند .
گاهي گربه سياهي را پشت پنجره هاي اتاق مي ديد كه با
حسرت به وي مي نگريست.
از هيچ چيز نمي ترسيد .نه از تنهايي و نه از تاريكي .
وقتي گربه سياه هم به او خيره مي شد هيچ احساس خاصی
نداشت .به همه چيز عادت كرده بود . به قفس ، به خانه
ساكت وبي روح وحتي به گربه سياه.
آنروز صبح هم مانند همه روز هاي ديگر در قفس باز شد و
برايش آب و دانه گذاشتند ورفتند .همه چيز تكرار شده بود
به جز بستن در قفس .
به سمت در چند قدم برداشت .به سوي دنيايي ناشناخته .
جلوتر رفت وباز هم جلوتر . چند دور دور خودش چرخيد وبر زمين افتاد.
روي زمين احساس جديدي را تجربه مي كرد . زمين مثل
قفسش مشبك نبود واو ديگر مجبور نبود روي ميله اي نازك بايستد .
براي جست وخيز هم آزادتر بود . پس از چند بار جست وخيز
متوجه استعداد ذاتي خود در پريدن شد .بال هايش را به
زحمت بر هم زد وپرواز كرد . بار اول چند متر ، بار دوم دور
اتاق چرخيد وبار سوم از خانه بيرون رفت . احساس تازه ای
داشت .برايش اين همه زيبايي خيره كننده بود
چند روز سرگرم تماشاي دنياي جديدش بود . ديگر همه چيز
برايش معنا پيدا كرده بود .حتي نگاه هاي خيره گربه سيا ه هايی
كه منتظر يك لحظه غفلت او بودند.
كم كم براي او همه چيز عوض شد . غم پيدا كردن غذا و
آشيانه اي براي حفاظت از سرما جاي آوازهاي آزادي او را
گرفته بودند .
انتخاب برايش سخت بود . بالاخره بازگشت به قفس
را بر آزاديش ترجيح داد و به سوي خانه اولش پرواز كرد . به
پشت پنجره هاي خانه كه رسيد نگاهي به درون خانه انداخت .
پرنده كوچكي را به جاي خود درون قفس ديد .
از آن روز به بعد پرنده كوچك درون قفس، هر روز گربه سياه و
پرنده كوچك رها شده را مي ديد كه از پشت پنجره با حسرت به
او نگاه مي كردند .او اب ودانه مي خورد وفرياد آزادي سر مي داد.
سزاي آنان كه نافرماني مي كنند (2)
پنج شنبه 30/2:نيروگاه توس
مخازن تبخير آب فوق العاده بزرگ بود . اطرافش چند تا دريچه وجود داشت كه
بوسيله اهرم هايي كنار مي رفت . يكي از دريچه ها رو كنار زدم و نگاهي به
داخل مخزن انداختم .شعله هاي آتيش منظره خيره كننده اي رو بوجود آورده
بود . نمي دونم چي شد كه ياد شخصيت هاي نافرمان قصه هام افتادم .
احساس مي كردم شعله هاي آتيش مي تونه مجازات خوبي براي اين نادان هاي
نافرمان باشه .
گفت وگو های درونی ۱
ذهنم پر شده است از صدا ها و تصوير هايي كه هيچ ارتباطي با هم ندارند .
خيلي تلاش مي كنم تا آنها را به كلمات قابل بيان تبديل كنم .و تازه زماني كه
براي يكي از اين تصوير ها كلمه اي مي يابم تازه بايد به دنبال مخاطب بگردم .
البته منظورم ،خواننده نيست .
مخاطب مي خواند ومي فهمد . و همان تصاوير در ذهنش شكل مي گيرد .
او مي انديشد و تصاوير را بزرگ مي كند .بين آنها ارتباطي منطقي پيدا
مي كند و آنگاه اين ارتباط را در قالب كلماتي به من باز مي گرداند .
احساس مي كنم دوباره به طوفاني نياز دارم يا به گردبادي كه مرا در هم
بپيچد تا باز هم تراوش كلمات ذهنم آغاز شوند .دلم مي خواهد به جاي اين
لذت هايي كه اين روزها مرا مشغول خود كرده اند لذتي را تجربه كنم كه
دوباره بسوزاندم .لذتي همتراز با معصوميتي كه مدتيست آن را از دست
داده ام. به دنبال اتفاقي بي منطق مي گردم كه توان مقابله با آن را نداشته
باشم . شايد از اين بي هويتي نجات يابم .شايد شايد
….the best 1
سزاي آنان كه نافرماني مي كنند
وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم همش تقصير خودمه . اگه قصه رو نيمه كاره ول
نمی كردم اين اتفاقات پيش نمي اومد . اگه به شخصيت هاي قصه ام فرصت
نمي دادم كه فكر کنندوخودشون واسه آخرين خط داستان تصميم بگيرند اين همه
بدبختي پيش نمي اومد .
آخه يكي نبود.بهشون بگه بي جنبه هاي بي ظرفيت آخه شما رو چي به اين
حرف ها . دركمال پررويي اومدند و گفتند : ما ديگه حاضر نيستيم بيشتر از اين
ادامه بديم . به داستان من اعتراض كردند و گفتند : ((آخه اين داستانه كه تو
واسه ما نوشتي . اصلا چه دليلي داره كه ما بيچاره ها بايد اين همه بدبختي.رو
تحمل كنيم تا آخرش به خوشبختي برسيم . از همون اول ما رو خوشبخت خلق
مي كردي ، تا آخرداستان هم خوشبخت مي مونديم )) .
بهشون گفتم : آخه شما چي مي فهمين بيچاره ها . اگه قرار باشه از اول خوشبخت
باشين و تاآخرش هم خوشبخت بمونين كه داستان درست نمي شه . خيلي مزخرف
مي شه . گفتند : (خوب بشه. اصلا چه دليلي داره كه تو، داستان بنويسي ،و توي
داستانت اين همه بدبختي و بيچارگي به سر ما بياري )
از يك طرف بهشون حق مي دادم .اما خوب در هر حال من خالقشون بودم و
حرف ، حرف من بود . ضايع بود كه در برابر حرف هاي چند تا از شخصيت های
داستاني كه خودم نوشته بودم كوتاه بيام . شيطون بيچاره همون روزي كه
داشتم قسمت اول داستان رو مي نوشتم در گوشم گفت كه اينا موجودات
بي جنبه اي هستن .اگه بهشون يه خورده رو بدي ممكنه ديگه به حرف هات گوش
نكنند وداستا نت نيمه تمام بمونه .اون روز به حرفش گوش نكردم اين شد عاقبتم.
تنها راهي كه برام مونده بود استفاده از ابزار تهديد بود . سرشون داد زدم و
گفتم : هركس مي خواد مي تونه همين حالا از داستان من خارج بشه . اما حواستون
باشه هر كس نخواد اين داستان رو ادامه بده واسش داستاني مي نويسم كه اولش
خوشبخت باشه اما ،آخر قصه بلايي به سرش مي آرم كه مرغاي آسمون به حالش
گريه كنن. همشون ترسيدند و برگشتند توي قصه .
ومن قلمم رو برداشتم و شروع كردم به نوشتن ادامه داستان .
تولد تولد
تولدم مبارك
اين داستان واقعي است :
21سال پيش دقيقا در همچين روزي قرار بود اتفاق هاي عجيبي رخ بده . كاخ
كسري قرار بود يكبار ديگه به لرزه در بياد .دو سه تا رودخونه هم كه اسمشون
يادم رفته قرار بود يكبار ديگه خشك بشن .آتشكده ها هم قرار بود همزمان
با هم خاموش بشن .
همه اين اتفاقات به خاطر اين بود كه چند تا از فرشته ها خبر دار شده بودن كه
خدا تصميم داره يه موجود همچين عجيب غريب خلق كنه . اما از اونجايي كه
كاخ كسری ديگه يك اثر تاريخي شده بود و لرزيدن و نلرزيدنش فرقي با هم نداشت
اين يكي رو بي خيال شدن .بيچاره فرشته ها هرچي گشتندآتيشكده روشن هم
پيدا نكردند. رو دخونه هاهم كه خداييش تابلو بود توي ارديبهشت ماه خشك بشن.
فرشته ها هرچي فكر كردن ديگه كار خارق العاده و جديدي به ذهنشون نرسيد .
طفلكي ها همين چند تا كار رو هم 1400 سال پيش ياد گرفته بودن . ( همش
تقصير خداست كه موقع خلقشون اونا رو موجوداتي گلابي آفريده).
مسئولاي شركت برق وقتي ديدن از فرشته ها خبري نشد دست به كار شدن و برق
چند قسمت از شهر از جمله بيمارستاني كه قرار بود قهرمان اين قصه توش به دنيا
بياد رو قطع كردن . اين اقدام اونا هر چند در خور تحسين بود اما پدر قهرمان قصه
ما رو شديدا نگران كرده بود . بيچاره بعد از هفت، هشت سال داشت بابا مي شد .
دل تو دلش نبود . توي راهرو قدم مي زد ومي گفت : اين دختر كوچولوي من كی
مي خواد به دنيا بياد ؟!!
اتنظار پدر قهرمان قصه ما بالاخره به سر رسيد و اولين پرستار از اتاق بيرون اومد .
پدر بيچاره به محض اينكه شنيد بچش پسره رنگ چهرش تغيير كرد و به جای
خوشحالي كلي فحش نثار خودش و شانس خودش كرد . وبراي اينكه عقده هاش
خالي بشه اسم رفتگر محلشون رو گذاشت روي پسر كوچولوي بيچاره . اتفاقات
بعدي زندگي پسر كوچولو ي قصه ما كه البته الان يه خرس گنده شده و نشسته
پشت كامپيوتر داره اين متن رو تايپ مي كنه خودش يه قصه بزرگه كه باشه
واسه يك فرصت ديگه.
اشك نرگس :
همه بچه ها سرگرم كار خوشون بودند . سيمين داشت نقشه هاش رو آ ماده مي كرد .
مريم داشت واسه امتحان فرداش درس مي خوند . نرگس هم رفته بود توي اتاق و
در رواز پشت قفل كرده بود . من هم مثل هميشه بيكار بودم و دنبال فرصتي
مي گشتم تايجوري خودم رو سرگرم كنم . دلم نمي اومد مريم رو اذيت كنم .
سيمين هم جنبه شوخي نداشت ، تنها كسي كه مي موند نرگس بود .
رفتم سمت اتاق. از داخل اتاق صداي خيلي آرومي به گوش مي رسيد . اولش خيال
كردم داره با خودش حرف مي زنه .به زحمت از سوراخ كليد نگاهي به داخل اتاق
انداختم . گوشي تلفن دستش بود . و داشت خيلي آروم با يك نفر حرف مي زد .
برام تعجب برا نگيز بود. سابقه نداشت نرگس با كسي غير از مادرش پشت تلفن
صحبت كنه .تازه مادرش هم فقط عصر جمعه زنگ مي زد و چند دقيقه اي حالش
رو مي پرسيد .
نمي تونستم از كنار اين قضيه ساده رد بشم . .گوشم رو خوب به در اتاق چسبوندم
تا حرف هاش رو بفهمم . چه حرف هاي رمانتيك و قشنگي !!!
از نرگس انتظار نداشتم .اين حرف ها از آدمي كه حتي جواب سلام هيچ پسری
رو نمي داد خيلي بعيد بود.
صبح روز بعد سر كلاس ازش قضيه تلفن رو پرسيدم . چيزي نگفت . بعد از كلاس
هم بلافاصله وسايلش رو جمع كرد و راه افتاد سمت خونه .وقتي من و بقيه بچه ها
رسيديم خونه ديديم رفته توي اتاق و در رو هم از پشت قفل كرده . اينبار با صدای
بلند تري داشت صحبت مي كرد . مي خواستم برم حالش رو بگيرم . اما بچه ها
منصرفم كردند.
تلفن ها جزئي از زندگي روزانه ما شده بود . سر شب دوست پسراي مريم زنگ مي
زدند . پشت سرش رفيقاي نكبت سيمين . بعد ش هم نوبت نرگس خانم مي شد
كه تلفن رو بر مي داشت و مي رفت توي اتاق و دراتاق رو مي بست . ومن هم
بلا فاصله مي رفتم پشت در و به حرف هاي نرگس گوش مي دادم . راستش رو
بخواين اينقدر حرف هاي قشنگي مي زد كه من رو تحت تاثير قرار مي داد .
بعضي وقت ها هم بين حرف هاش گريش مي گرفت . من هم بي اختيار گريه
مي كردم . خيلي كنجكاو شده بودم تا بفهمم اين طرف كيه كه نرگس اين جوری
اسيرش شده . نرگس هم متوجه اين كنجكاوي من شده بود . فهميده بود كه
من شب ها پشت در اتاق به حرف هاش گوش مي دم . يه شب ازون شب هايی
كه خيلي دلش گرفته بود متوجه شدم داره گريه مي كنه .از پشت ميزم بلند
شدم و رفتم سمت اتاقش . در اتاق نيمه باز بود . وارد اتاق شدم . من رو كه ديد با
آستينش اشكاشو پاك كرد و به صحبتش ادامه داد .
چشمم به سه شاخه تلفن افتاد كه روي تخت ولو بود .به فاصله چند متري از پريز
نرگس همچنان با تلفن صحبت مي كرد و من به حرف هاش گوش مي دادم .
صداي فريادي بلند مي شود : مارها گرسنه اند .
هيچ كس توجهي نمي كند .
آنها با هم قرار گذاشته اند اينبار به خواسته شاه توجهي نكنند .
همگي خسته اند از ظلم .
ضحاك باز هم فرياد مي زند ؛
ترس را مي توان در چهره همه ديد .
اما آنان باز هم تسليم نمي شوند .
آنها بر سر پيمان خويش مي مانند.
مارهاي گرسنه طاقت نمي آورند و
آخرين قرباني آنها ،خود ضحاك مي شود.
نيمکت های تنها:
عصر دل انگيز يك روز خوب بهاري است ونيمكت هاي پارك كه اتفاقا به
تازگي رنگ زده شده اند انتظار آدم ها را می كشند .اولين نفرمی آيد .
دختري است كه كتاب رماني در دست دارد .آنقدر از داستان كتاب
برايش تعريف كرده اند كه نمي تواند وقتش را براي پيدا كردن نيمكت
مناسبي تلف كند . بي اعتنا به رنگ هايي كه هنوز خشك نشده اند روي
اولين نيمكتي كه مي بيند مي نشيند . عينكش را بر چشم مي زند وشروع
به خواندن مي كند .داستان در مورد مردي است كه در يك روز خوب بهاري
براي تفريح به پاركي در نزديك خانه اش مي رود و
…نيمكت هايي كه خالي مانده اند بي صبرانه انتظار مي كشند . تا اينكه
دومين نفر وارد پارك مي شود . جواني است كه پيراهن ابي رنگي بر تن
كرده ومدام اطرافش را نگاه مي كند . انگار به دنبال فرد خاصي مي گردد.
چند دقيقه اي منتظر مي ماند ،چندين بار به ساعتش نگاه مي كند .زير لب
با خودش چيزي زمزمه مي كند .بالاخره كلافه مي شود و مي رود روي
نيمكت روبروي نيمكت دخترك مي نشيند .
دختر براي لحظه اي كتاب را از روبروي چشمانش كنار مي برد و قيافه جوان
را ور انداز مي كند و همين چند لحظه كوتاه براي پسرك كافي است تا نگاه
هاي خود را از همه چيز جدا كرده وبه او خيره شود .
به خواندن ادامه مي دهد : ((مرد قهرمان داستان آنروز لباس آبي رنگي بر
تن كرده بود وعينك دودي درشتي بر چشم داشت
…)) .دوباره نگاهي به جوان روبرويش مي اندازد . لباسش آبي است .اما از عينك
خبري نيست .خيالش راحت مي شود .ودرست در همين لحظه جوان
عينكش را از جيبش بيرون مي آورد و برچشم مي زند . عرق سردي بر
چهره دختر مي نشيند. مي توان ترس را به خوبي از لرزش كتاب در دست
هايش ديد .خيلي ساده لوحانه است كه تصور كنيم اين دو نفر به طور اتفاقي
به پست هم خورده اند .با كمي هوشياري ميتوان در ذهن هر كدام از آنها
خيالاتي را ديد كه كم كم به عمل نزديك مي شود . خيال ها كه به نتيجه
مي رسند، تازه نوبت به اولين وبزرگترين مشكل مي رسد .جوان بي تجربه
تر از آن است كه بخواهد از هيچ ،ارتباطي صميمي بسازد و دخترك هم از
روي ترس جرات سخن گفتن ندارد .او از دوستانش شنيده است كه قهرمان
داستان در پارك با جسد دختري روبرو مي شود .
دختر كتاب را مي بندد و هر دو نگاه براي چند ثانيه به هم قفل مي شوند .
بغض در گلوي دختر جمع مي شود . جيغ مي كشد و به زحمت لباس
هايش را كه به نيمكت چسبيده اند از آن جدا مي كند . وبه سرعت از پارك
دور مي شود .
پسرك تازه متوجه رنگ تازه نيمكت ها مي شود .به آرامي بر مي
خيزد.كتابي را كه دختر روي نيمكت جا گذاشته بر مي دارد و شروع به
خواندن مي كند .چند دقيقه بعد صداي فريادي بلند مي شود.
جوانك هم از آنجا مي گريزد و نيمكت ها مي مانند با كتابي كه منتظرند
كسي بيايد و برايشان راز آن را اشكار كند
سريعتر از سنگ ها
به سوي تو مي آيم
با جسمي اسير وروحي سرگردان
تو بالاي قله ايستاده اي و مرا به سوي خويش مي خواني
ومن با زحمت از كوه بالا مي آيم
تشويقم مي كني ومن به رسيدن اميدوارتر مي شوم
سنگ ها از زير پايم سر مي خورند .روي كوه مي غلتند و زماني كه به پايين كوه مي رسند
مرگ را به من هشدار مي دهند.
و من بي اعتنا به مرگ ، همچنان مصمم گام بر مي دارم .
از روي صخره هاي صاف بالا مي آيم و به صخره زير پاي تو مي رسم
دست دراز مي كنم . دستم را مي گيري و من چشمانم را مي بندم و
خود را به دست تو مي سپارم .
تو دستم را رها مي كني ومن خيلي سريعتر از سنگ ها . . . .
يك تصميم منطقي
توي ذهنتون مجسم كنيد كه يك صبح بهاري دل انگيز از خونه بيرون ميان
و چند قدمي كه از خونه دور شدين مي بينين بند هاي كفشتون بازه .خم
مي شين تا بند ها رو ببندين كه يك بچه گنجشك رو مي بينين كه توي
باغچه جلوي خونه همسايتون افتاده و نمي تونه از جاش حركت كنه .
حالا تصور كنين چند قدم اون طرف تر يك گربه خوشگل ماماني پلاستيك
آشغال هاي همسايه رو پاره كرده و داره بين آشغال ها واسه خودش دنبال
غذا مي گرده . با ديدن اين دو تا منظره در كنار هم چيكار مي كنين ؟
اميدوارم اگه يك روز با همچين منظره اي روبرو شدين مثل من دلتون به حال
گربهه نسوزه ، و گنجشک بيچاره رو نندازين جلوی گربهه چون ممكنه بعدش
دچار وجدان درد شديدي بشين!
هر روز با هميم با همين بازي
هر روز با هميم با همين بازي .به تو فكر مي كنم وهيچ نتيجه اي نمي گيرم.كلافه مي
شوم ،افكارم درون ذهن كوچكم مي چرخند .باز هم به مغزم فشار مي آورم .چرخش
افكارم بيشتر مي شود. باز مي كنم پنجره را.آسمان را مي بينم كه بالاي سرم مي
چرخد .وزمين را كه از زير پاهايم مي گريزد.
پشت به پنجره مي ايستم وصدايت مي كنم ،با همان كلماتي كه خودت به من آموخته
اي .دست هايت را روي چشم هايم احساس مي كنم.همه چيز از حركات باز مي
ايستد.برمي گردم تا ببينمت .از پنجره مي گريزي ومن لب پنجره مي آيم ودرختان را
مي بينم كه با شاخه هاي كوچكشان با تو خداحافظي مي كنند .
صدايت مي كنم تا برگردي ،دوباره دست هايت را روي چشمانم احساس مي
كنم .برمي گردم ،و اينبار از در اتاق مي گريزي و من نا اميدانه در گوشه اي مي
نشينم وباز چرخش ها آغاز مي شود .آري هر روز با هميم با همين بازي
اما امروز روز ديگريست .امروز مي خواهم همراه زمين و آسمان بچرخم و تو را صدا
كنم. شايد امروز من برنده اين بازي باشم.
mahie ghermeze koochooloo
هميشه يك پارچ آب مي گذارم كنار تختم تا هر وقت گلويم خشك شود براي آب خوردن از جايم بلند
نشوم .به خصوص شب ها که
گلويم زمين خشكي مي شود كه هر چند مدت بايد آبادش كنم .مدتي است كه شب ها وقتي مي خوابم كابوس مي بينم وبعضي شب ها هم اصلا خوابم نمي برد.چند
روز پيش تنگ ماهی سرخ كوچكي را كه براي سفره هفت سين گرفته بودم روي ميز گذاشتم تا قبل از
خواب آنقدر به بالا وپايين رفتنش ،دهان باز وبسته كردنش ، چرخيدن وتكان دادن باله ها يش نگاه كنم تا
خوابم ببرد.
امروز صبح كه از خواب بلند شدم ديدم ماهي سرخم توي تنگش نيست وآب تنگ هم ته كشيده .
زير ميز ،كنار تخت ، ولاي كتاب هاي دور ميزم را كاملا گشتم اما جز گرد وخاك چيزي نديدم .دوباره به روي
ميز نگاهی انداختم.پارچ آب آنطرف ميز بود و آبش لب به لب پر
.زمستان مي رود،بهار مي آيد ، بهار مي رود زمستان مي آيد ، زمستان مي رودو..
زمستان مي رود وهمه موجودات آمدن بهار را جشن مي گيرند .درختان با شكوفه هايشان و
گل ها با غنچه هايشان .
ابر هاي سياه مي روندوخورشيد مجال بيشتري براي تابيدن پيدامي كنند.انسان ها هم با بر تن كردن
لباسهاي نو سعي مي كنند خود را با طبيعت همرنگ سازند . همه چيز به حركت در مي آيدتا دنيايي
متفاوت با آنچه هست ساخته شود .
غنچه ها گل مي شوند وجوانه ها برگ .شكوفه ها ميوه مي شوند .ميوه ها مي رسند وچيده مي شوند
چند ماه كه مي گذردبرگ ها كم كم مي ريزند . ابر ها باز مي آيند و راه تابيدن خورشيد را مي بندند.وباز
هم زمستان وسرما..
گمان مي كنم طبيعت هم مانند من از اين سرگرداني خسته است ،مارا از اين دنياي تكراري نجات بده
از تو حذر نمي كند ،سايه مگر سفر كند:
هر روز صبح كه مي شود خورشيدي مي شوي و از پشت كوه ها بالا مي آيي ، آنگاه باد
مي شوي ومي وزي تا پرده های اتاقم كنار رود ، شعاع خورشيد ميشوی وبرگونه ها يم
مي تابي تا از خواب بر خيزم .
آب زلال حوض مي شوي و من كه هنوز خواب آلوده ام با آن آب زلال و ضو يي مي سازم
وتازه آنوقت معبودي مي شوي كه با يد ستا يشت كنم.
از خانه كه بيرون مي آيم سايه ها يم هم به دنبالم به راه مي افتند . كم كم سايه ها
در وجودم نفوذ مي كنند .چند تا از آنها كنترل ذهنم را در دست مي گيرند ومرا به آنجا
كه خود مي خواهند مي برند.
شب كه مي شود سايه ها كه ماموريتشان به پايان رسيده كم كم رهايم مي كنند و
من خسته از هياهويي كه بي اختيار در دام آن گرفتار شده ام به خانه بر مي گردم .
وتو باز به سراغم مي آيي .ستاره اي مي شوي ودر آسمان چشمك مي زني ،هلال زيباي
ماه مي شوي و من زير نورت قلم در دست مي گيرم وانقدر از تو مي نويسم كه
خواب به سراغ چشمانم مي آيد .
دراز مي كشم و در دل آرزو مي كنم روزي من هم خورشيدي شوم واز پشت كوه ها
بالا بيايم و آنگاه باد شوم وبوزم تا پرده هاي اتاقي كنار رود وــــــــــــ
از كفر من تا دين تو راهي بجز ترديد نيست
آن زمان كه در پي تو مي گشتم ،نبو دي
وزماني كه از يافتنت نا اميد شدم ، خود را نما ياندي
وقتي نگاهت كردم ،بي اعتنا بودي
وزماني كه روي از تو بر گرداندم ،مرا به نظاره نشستي
وقتي از كنارت گذشتم روي بر گرداندي
وآنگاه كه از تو دور شدم به دنبالم دويدي
وقتي به تو عشق ورزيدم مرا راندي
وهنگامي كه عشق را تقسيم كردم ،سرزنشم كردي
وقتي خواستم با تو باشم ، از من گريختي
و اكنون از من طلب پيوستن به خويش را داري
ديگر از اين بازي تو خسته ام ، مرا تنها بگذار ، تنهاي تنها
مطلب زير رو يكي از بر وبچ بهم دادتا توي اين بلاگ بنويسم ؛يك خورده فهميدن
مفهومش مشكله اما اگه به دقت بخونيدش مي فهميد.
------------------------------------------------------
سي مرغ ميآيد؟!
خبر رسيده بود كه سيمرغ ميآيد و هيچكس در آمدن او شك نداشت.
آنروز وقتي كه برايمان از سيمرغ ، از مهربانياش از آب و غذايي كه با آمدنش به ما
پرندگان ميرسيد؛ گفته بود : پاهايش را نشانمان داده بودكه از ظلمي كه براو رفته
بود هنوز زخم هايي را از پابندها برپاهايش داشت او جاي خالي طوقي را برگردنش
نشانمان داد كه بدون پر مانده بود و خون مردگي هايي بر پرهاي دور گردنش ديديم. او
برايمان گريست وبالهايش را برايمان رو به مشرق باز كرد و گفت: سيمرغ خواهد آمد و
ما را از اين ظلم آشكار كه بر ما ميرود خواهد رهانيد.
ما او را تا آمدن سيمرغ به رهبري خودمان برگزيديم او ازهمه بر ما آگاهتر بود. ما نيز او
را با تجربه ميدانيستم. روزها ميگذشت و هر روز بر خيل يارانش افزوده ميشد.
شايعاتي بر سرزبانها افتاده بود. ما كمتر اورا ميديدم آن روزها شايعاتي يواش يواش
بر سر زبانها ميافتاد. لكلك روزي كه اورا ديد گفت: او چقدر شبيه سيمرغ است
گنجشك ميگفت:كه در خوابش سيمرغ را ديده كه به طور غير قابل باوري شبيه او
بودهاست.
وقتي كه در يكي از سخنرانيهايش از شبباهتش به سيمرغ پرسيده شد او در جواب
فقط لبخند زدهبود. اتفاقات ديگري هم ميافتاد كه ما آمدن سيمرغ را نزديكتر
ميديديم. تخمهايي از لانه ها گم ميشد. روز به روز بر جمعيت كركسها
افزودهميشد. آخر اين هم يكي از نشانههاي آمدن سيمرغ بود كه او به ما گفته بود.
ديگر ما به ندرت او را مي ديديم يعني بيشتر ميشنيديم كه كسي او را ديدهاست .
جغد برايمان ميگفت: او اصلاً شبيه سيمرغي كه در افسانهها آمده است نيست
پساز مدتي جغد ناپدبد شد وشنيديم كه اين هم ازنشانههاي نزديك بودن آمدن
سيمرغ است. ديگر كسي در شباهت او به سيمرغ شك نكرد. ديروز خبر رسيد كه
سيمرغ هنگام غروب خواهد آمد.
خورشيد كاملاً درحال غروب كردن بود امّا هنوز از سيمرغ خبري نبود، ناگهان ولولهاي
درجمع افتاد وهمه سرها به سمت آخرين شعاعهاي خورشيد چرخيد. اشك در
چشمانمان جمع شد وحتي بعضي بيصدا گريه ميكردند. از هيجان آنچه ميديديم
قلبهايمان به شدت به تپش افتاده بود.
او ميآمد. او به همراه بيستونه كركس ديگر وشك نكرديم كه او خود سيمرغ است……
يك لكه شير مي افتد روي موكت اتاقم .با انگشت پاكش مي كنم ، اما روي پرز موكت گودي ايجاد كرده .فردا صبح يك لكه سياه كنارم مي بينم .
مورچه هاي ريز و درشتي دور چيزي جمع شده اند .وقتي تعدادي از آنها را متفرق مي كنم مي بينم همان لكه شير است كه خشك شده .بعد از مدتي دوباره لكه سياه مي شود . روي آن فوت مي كنم .بعضي از مورچه ها فاصله مي گيرند ،برخي به سرعت دور مي شوند .وبعضي با سماجت به لكه چسبيده اند .تصميم مي گيرم انها را نابود كنم تا ديگر سراغ لكه نيايند .
در اثر حمله وحشيانه نيمي له مي شوند ونيمي شل .عده كمي هم مي گريزند.
مرگ مورچه ها تمامي ندارد. چند دقيقه اي كه مي گذرد باز هم مورچه ها جمع مي شوند اما اين بار نه به دور لكه شير .آنها با ستون هاي منظمي مي آيند واجساد قربانيان را مي برند . نمي دانم اين منم كه دارم تلافي مي كنم يا آنها .چون مي دانم روزي آنها دور من هم جمع خواهند شد و ت ك ه ت ك ه ه ا ي م ن را خ و ا ه ن د ب ر د
سخن پنجم:مقصد
آنها چند نفر بودند . در ميانه هاي راه ، يكي اصرار بر رفتن داشت وديگران اصرار بر ماندن
همگي مي گفتند: وقتي رفتن هميشه با نرسيدن همراه است ، وقتي سفر بي
انتهاست ،وقتي سفر را جز رنج حاصلي نيست بايد ماند واز آن چه هست لذت برد
آن چند نفر ماندند و آن يك نفر به تنهايي به راهش ادامه داد .
چندي بعدآن چند نفر اسير عذاب ماندن شدند وآن يك نفر همچنان مي رفت تا برايخويش مقصدي بيابد.
بدبخت ملت من :
بدبخت ملتي كه از مذهب به باور، از گذرگاه دشت و دمن به معبر شهر، و از حكمت به منطق روي مي آورد.
بدبخت ملتي كه خود نمي بافد آنچه بر تن مي كند، خود نمي كارد آنچه مي خورد .
بدبخت ملتي كه در عالم خواب با زيانكاري در مي آويزد، اما در بيداري به باطل تسليم مي شود.
بدبخت ملتي كه صداي خويش را جز در مراسم تشيع جنازه بلند نمي كند، فقط بر سر گور قدر شناسي خود را نشان مي دهد، و زماني به شورش بر مي خيزد كه گردن او زير تيغه شمشير است.
بدبخت ملتي كه سياست او تردستي، فلسفه او شعبده بازي و صنعت او سر هم بندي است.
بدبخت ملتي كه به فاتحي با نواي ني لبك خوشامد مي گويد، آنگاه او را مي راند تا از فاتح ديگري با شيپور و ترانه استقبال كند.
بدبخت ملتي كه فرزانهء او بي صدا، قهرمانش نابينا و وكيل دعاوي اش پشت هم انداز است.
بدبخت ملتي كه در آن هر قبيله اي خود را نماينده ملت قلمداد مي كند
.آزادی ـجبران خليل جبران
ـ وبدبخت ملتی که جوانان آن فقط زمان انتخابات به فکر ملت خويش می افتند
مي گويند كه:
ـ چند تن از دانشجويان بي جنبه وبي ظرفيت در قبال عكس( م ر) با توريست ها از وی تقاضاي نمره كرده اند. كلاغ هايي كه از نزديك اين باج خواهي را ديده اند ميگويندكه دانشجويان تهديد كرده اند در صورت عدم پذيرش اين موضوع از سوي م عكس ها را به عيال ايشان خواهند داد.
ـ مهندس تصميم گرفته است براي اينكه در اردوهاي بعدي كسي به وي سم ندهدزين پس به همه دخـ… .ها نمره 20 بدهد.
ـ يكي از افرادي كه سابقا به نگاه هاي هراس انگيز مشهور بود در اين اردو حتي يكبار هم از نگاه هاي عجيب غريبش استفاده نكرده است .عده اي معتقدند وي براي اينكه بيشتر از اين تابلو نشود در اين اردو از عينك دودي استفاده كرده بود تا كسي متوجه نگاه هايش نشود.
ـ چند تن ازكامبيز ها پس از اينكه در اين اردو درست وحسابي تحقير شدند .تصميم گرفنه اند جراحي پلاستيك كنند. يكي از آنها تهديد كرده است چنانچه دستش به امير ج برسد وي را به طرز فجيعي با منـ…..ار خودخواهد كشت.
ـ يكي از نوابغ رشته مكانيك به نام آ-ا پس از اينكه از اردو برگشت بلا فاصله از سوي پدرش كه جناب سرهنگ نام داشت تيرباران شد .عده اي مي گويند سرهنگ از همان روز اول اورا دوست نداشت وبدنبال فرصتي مي گشت تا از شرش خلاص شود. کاراگاهان اعلام کرده اند اين قتل هيچ ارتباطی با اردو نداشته وتنها به اين دليل بوده که آ همه نمره هايش ۲۰ نشده بود. گفتني است مرحوم آ در آخرين ترم شاگرد اول گروه مكانيك شده بود .
ـ يكي از مارمولك هايي كه تا بحال در لباس يك بچه خر خون پنهان شده بود در شيراز در كنار آرامگاه حافظ گفته است: ((بعضي ها بايد بروند از خودشان خجالت بکشند)).عده اي معتقدند وي زماني اين سخن را به زبان آورده كه امير ج را به همراه دوستان دوران كودكي اش ديده بود.وي پس از اعلام اين خبر آن را تكذيب نموده ودر دفاع از خود گفته است ((جمله من ايهام داشت منظور من چيز ديگري بود)) .دادگاه محاكمه وي همچنان تا روشن شدن كامل موضوع ادامه خواهد داشت.
ـ فدراسيون فوتبال زنان از تيم حريف به خاطر بازي هاي زيبا و ماندگار تقدير به عمل آورده است .گفتني است چند تن از اعضاي تيم حريف هم به تيم ملي دعوت شده بودند كه در همان تمرين اول خط خوردند.مربي اين تيم در دفاع از عمل خود گفته است:
((لنگ كفش هاي كهنه فقط به درد بيابان مي خورند نه تيم ملي !!!!!!!!! ))
حاشيه هاي اردو(1)
بازديد علمي :
برنامه اردو رو دقيقا يادم نيست اما فكر مي كنم شيش هفت تا بازديد توي برنامه بود .خوب شد بازديد مركز تحقيقات تهران رو دو در نكرديم .لا اقل اينجوري مي تونيم قسم بخوريم كه رفتيم بازديد از مراكز علمي صنعتي !
حركات موزون:
از همون لحظه هاي اوليه اردو تا ثانيه هاي پاياني حركات موزون به طور متناوب ادامه داشت . خدا وكيلي امير ج توي اين اردو سنگ تموم گذاشت .رقص امير ام..هم خيلي باحال بود.هايده ،معين ،اندي و هر نوار ديگه اي كه راننده مي گذاشت امير ام..بندري مي رقصيد.
شب آخر هم كه امير ج رفت تهران ميلاد خ كلي بهمون حال داد و باز بساط رقص رو راه انداخت وهمه بچه ها حتي حميد م و مسعود ح هم رقصيدن .آخرين نفر هم آقاي داماد بود كه كلي افه معرفت گذاشت و بازي فوتبال رو در دقايق حساس ول كرد و اومد عقب رقصيد.ايشالا روز دوماديش جبران مي كنيم.
كامبيز:
همه چيز از لحظه اي شروع شد كه سماء وسعيد جاشون رو با دو نفر ديگه عوض كردن و رفتن صندلي پشت راننده و از اونجايي كه از بر وبچ ديگه جدا افتاده بودن و حوصلشون هم سر رفته بود تصميم گرفتن كه يك فوتبال درست وحسابي راه بندازن كه اتفاقا با استقبال خوب تيم حريف هم روبرو شد و بازي حسابي گرم شد .بر وبچ عقب اتوبوس هم بيكار ننشستن و كلي به مخشون فشار آوردن و اصطلاح ((كامبيز ))رو ساختن كه با اون لغت انگليسي معروف هم بي ارتباط نبود .اوايل اردو معنيش مخفي بود .اما به دليل سوتي هاي تابلو مهندس ر و مهندس گ بالاخره لو رفت و بعضي ها به معنيش پي بردن
اسم بردن كامبيزها كار بي خوديه چون تقريبا اكثريت بچه ها تا آخر اردو يه جورايي كامبيز شدن .اما بعضي هاشون خيلي تابلو بودن مثل مهندس ر (كامبيز كبير)،سعيد م،سماو..
ستار هم توي بازارهاي قشم مشكوك مي زد.احمد ر هم كه تا دقيقه 90 فوتبال سوتي نداده بود بالاخره نتونست خودشو كنترل كنه و به جمع كامبيز ها پيوست. وشد آقاي داماد
سوسول:
بابا اينا ديگه كي بودن .پسر اينقدر سوسول نديده بودم تا حالا.ادكلن روز و ادكلن شب،عينك آفتابي وعينك شب ، كرم مخصوص صبح و ماتيك و...(البته اين آخريش مخصوص يك فرد خاصه كه اسم نمي برم)اين اواخر چند تاشون متوجه شده بودن كه بهشون مي گن بچه خوشگل و اعتراضشون رو نسبت به اين موضوع توي بازي ((چرا و زيرا)) اعلام كردن.
جفات (جواد)
توي حافظيه نشسته بوديم و داشتيم بستني مي خورديم كه يه بنده خدايي رفت نشست كنار مهندس ر و سما شروع كرد به قليون كشيدن .برو بچ همه مات ومبهوت داشتن اين صحنه تاريخي رو نگاه مي كردن .خدا وكيلي بعضي حر كت ها از بعضي افراد واقعا بعيد به نظر مي رسيد .
در مورد اين نوع رفتار ها توي نوشته بعدي حتما بطور مفصل توضيح مي دم.دنده عقب:
شب ها كه ما توي اتوبوس مي خوابيديم هر دو تا راننده هم همراه ما مي خوابيدن .يكي مي رفت عقب واون يكي ديگه هم پشت فرمون چرت مي زد .وگاه وقتي كه بيدار مي شد يك خورده گاز رو فشار مي داد
وسرعتش رو از 20 به 40 ،50 مي رسوند .ماشالا بخاري هاي اتوبوسش هم بعضي شبا كار نمي كرد و ما تا صبح مثل ... مي لرزيديم
هر شهري هم كه مي رفتيم همون بيرون شهر ما رو پياده مي كرد و مي گفت:((پلاكمو باز مي كنن))عشقش به دنده عقب هم كه تابلو بود .اگه بهش اجازه مي دادن همه مسير رو دنده عقب رانندگي مي كرد.
زندگاني زيباست
ديدن تخت جمشيد و نقش رستم براي اونايي كه دفعه اولشون بود كه ميومدن شيراز خيلي جالب بودبه قول علي آدم وقتي اين همه ابهت وشكوه رو مي بينه احساس غرور مي كنه.حافظ وسعدي هم بد نبود .اما از اونا بهتر مسير بندر تا قشم بود .هرچند دريا زده شدم اما كلي حال كردم.
مرغاي دريايي كه بالاي سرمون پرواز مي كردن خيلي خوشگل وناز بودن.
شنا كردن توي دريا هم كلي حال داد .روش برخورد با موج هم موضوع جالبيه كه انشالا در آينده اي نزديك در موردش مي نويسم .نكته هاي جالبي داره كه مي تونه توي زندگي گره گشا باشه.
قشنگ ترين و موندگارترين خاطره من از اين اردو مربوط به صبح روزي دوم قشمه.سر صبح كه هنوز هوا تاريك بود پا شدم ورفتم كنار ساحل .تا به اون روز هميشه خورشيد رو مي ديدم كه از پشت خونه ها و آپارتمان ها و بعضي وقت ها هم از پشت كوه ها بالا مياد.اما اون روز خورشيد از زير دريا بالا اومد .واقعا منظره قشنگي بود .جاي همتون خالي ........
شبي كه از قشم بر مي گشتيم هم شب جالبي بود .آسمون خيلي قشنگ بود .حيف كه ماه نداشت وقتي رسيديم بندر تازه ماه طلوع كرده بود (جدي مي گم باور ندارين از علي ح بپرسين).اينكه توي لنج موقع بر گشتن چه حالي داشتم و به كجا نگاه مي كردم وغيره بمونه واسه يك فرصت ديگه.
كلمات قصار
مهندس ر (كامبيز كبير) دو سه تا جمله تاريخي توي اين اردو گفت كه حيفم مياد ننويسمشون.يكيش قضيه سم بود . توي راه برگشت از بازار ستاره گفت:((به يكي از اينا يه نمره 14 دادم حالا به خون من تشنست .ديشب مي خواست به من سم بده!)).خيلي دوست دارم بدونم قضيه سم چي بوده.
يك بار هم توي بازار دو نفري كه نسبت به بقيه شيرين مي زدن و از جمع 8 نفره يخورده جدا بودن رو نشون بچه ها داد و گفت : ((اگه اين دو تا نبودن من توي اين اردو دق مي كردم!)).قضيه آهو و عكس گرفتن با توريست ها رو هم كه همه مي دونن و احتياجي به توضيح نيست.
ماشين هاي قشم :
لعنتي ها عجب ماشينايي دارن .ماشين هايي كه توي مشهد خرپولا سوار مي شن توي قشم به عنوان تاكسي استفاده مي شه . شيطونه مي گه درس رو ول كنم برم قشم مسافر كشي .
ادامه دارد
هر كدوم از ما آدما خواسته يا نا خواسته اسير يكي از دنيا هايي هستيم كه سرنوشت برامون رقم زده
يك عده از ادما سعي مي كنن براي خودشون زندگي تازه اي پيدا كنن كه من اسمشو گذاشتم توي ديوونه ها .توي اين دنيا قانون هاي عجيب وغريبي حاكمه .
خيلي از كسايي كه اين دنيا رو پيدا مي كنن از همين قانون هاي عجيب ومشكل وحشت مي كنن وبر مي گردن سر همون زندگي اولشونوحكومت سر نوشت رو به اطاعت از اين قانون ها ترجيح مي دن
تا اونجايي كه من فهميدم ديوونه ها هيچ حقي نسبت به هيچ چيز توي اين كره خاكي ندارن.تنها حقشون نفس كشيدنه.هر روز هم هزار بار از خدا مي خوان كه يك نفر پيدا بشه و اين حق رو هم ازشون بگيره وخلاصشون كنه.
هيچ ديوونه اي حق انتخاب همسفر براي خودش نداره .اگه يك روزي هم بخواد اين كار رو بكنه بايد بگرده ويك ديوونه مثل خودش پيدا كنه.
هيچ ديوونه اي حق خنديدن يا گريه كردن براي چيزي رو نداره .در عوض آدما حق دارن اگه يك روزي دچار افسردگي شدن ويا به هر دليلي به خنديدن احتياج داشتن ديوونه اي رو سوژه قرار بدن وتا مي تونن مسخرش كنن وبهش بخندن.
از اينجور قانون ها زياده .خودتون مي تونيد بقيش رو حدس بزنيد.فقط يك نكته رو يادآوري مي كنم كه اگه
يك روز توي دنيا ي خودتون شكست خوردين و از زندگي نااميد شدين انتظار رسيدن به اين دنيا رو نداشته باشين.شكست خورده ها توي اين دنيا جايي ندارن.بايد از همه چيز در اوج گذشت.
درها
كنار پنجره ام .آنسوي پنجره دنياي بيروني من است .فاصله ام تا مرزها به اندازه شيشه ايست كه
مي توان آن را شكست ورهايي يافت.ترجيح مي دهم چشم هايم را به آن سو بفرستم وخود در
سرزمين خاك بمانم .
از پشت پنجره چندغريبه را مي بينم كه پشت در خانه اي ايستاده اند ومي خواهند در بزنند.
غريبه ها:
در مي زنند .باز مي شود در .وارد مي شوند. مي نشينند .مي خندند .مي روند .بسته مي شود در
در مي زنند .باز مي شود در .وارد مي شوند. مي نشينند .مي گريند .مي روند .بسته مي شود در
در مي زنند .باز مي شود در .صاحبخانه بيرون مي آيد وهمگي با هم مي روند.بسته مي شود در
در مي زنند .كسي نيست .در باز نمي شود .كسي وارد نمي شود .كسي نمي خندد .كسي نمي گريد
كسي نمي رود .در همچنان بسته مي ماند.
در نمي زنند .كسي پشت در نمي آيد.كسي وارد نمي شود.كسي........
در نمي زنند .در باز است .همسايه منتظر غريبه ها بوده ودر را هم برايشان باز گذاشته است
در نمي زنند .اصلا دري وجود ندارد كه زده شود
در.....................................................................................
...اينا
از اونجايي كه من هر چي نوشتم هيچكس هيچي ازش نفهميد تصميم گرفتم اين دفعه چيزي بنويسم كه همه ازش خيلي چيزا بفهمن .نوشته زير در اصل مال يكي از نويسنده هاي دهه چهله كه با تحريفات گسترده اي به اين شكل در اومده.
از اونجايي كه مي ترسيدم با واكنش هاي شديدي از طرف .......ها روبرو بشم صبر كردم تا كلاس ها تموم بشه تا لا اقل آسيب جوني نبينم.كلي هم فكر كردم و اسم ها رو طوري انتخاب كردم كه به كسي بر نخوره ..........روزشمار دانشجويي من :
شنبه:
همون لحظه اول كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم .هرجا كه مي رفتم اونو مي ديدم
فكر كنم داشت دنبالم مي اومد .اينقدر خودش رو به من نزديك مي كرد كه نزديك بود به هم بخوريم .
من كه مي دونم منظورش چي بود .تازه ساعت نه ونيم كه داشتم بورد رو مي خوندم هم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد .ديگه مطمئن شدم كه منظورش همونه كه من فكر مي كنم .از من خوشش اومده بود .بچه ها مي گفتن اسمش مريمه.از خدا كه پنهون نيست ،از شما چه پنهون من هم ازش خوشم اومده و مي خوام باهاش عروسي كنم.
يك شنبه:
امروز ساعت نه به دانشكده رفتم .موقع رفتن توي تاكسي بطور اتفاقي يكي از دختر هاي دانشكده رو
ديدم .اسمش نرگس بود.من جلو نشسته بودم واون با رفيقش عقب نشسته بود.با همديگه مي گفتن و مي خنديدن .من كه مي دونم منظورش چي بود .تازه وقتي ازم خواست كه پنجره رو ببندم مطمئن تر شدم .من كه زياد ازش خوشم نيومد اما مثل اينكه اون خيلي منو مي خواست .نمي شه دل بچه رو شكست .چاره اي نيست با اين يكي هم عروسي مي كنم.دوشنبه:
امروز به محض اينكه وارد كلاس شدم زهرا يكي از همكلاسيهام جزوه منو خواست.من كه مي دونم منظورش چي بود .اما خوب من دو تا رو نشون كرده بودم .عصر توي سالن مطالعه داشتم روزنامه مي خوندم .يجا نوشته بود تعداد دختر ها چندين برابر پسر ها شده .ياد قضيه صبح افتادم .از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با اين يكي هم عروسي كنم.
سه شنبه:
امروز اصلا روز خوبي نبود .نه از مريم خبري بود ،نه از نرگس ونه از زهرا.فقط يه نفر ازم پرسيد :((ببخشيد آقا آموزش دانشكده كجاست؟)).من كه مي دونستم منظورش چيه ولي اينبار تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون رنگ كيفش ابي بود .با خودم گفتم حتما استقلاليه.
وقتي قضيه رو به دوستم گفتم به من گفت:((اي بابا الان كيف هاي آبي مده ،طرف مي خواسته حالتو بگيره))ولي من كه مي دونم دوستم بهم حسوديش شده بود كه اين حرف رو زد.اصلا از لج اونم كه شده با اين يكي هم عروسي مي كنم.
چهار شنبه:
امروز صبح با بچه ها در مورد ازدواج بحث مي كرديم .خيلي هاشون گفتن كه اصلا قصد ازدواج ندارن
بهشون گفتم اينطوري كه دختر ها طفلكي ها بي شوهر مي مونن.گفتن :ما سهممون رو مي بخشيم به تو .راستش مسئوليت سنگينيه .اما از اونجاييكه من روي رفيقامو هيچوقت زمين نميندازم قبول كردم
عصر متوجه شدم بچه هاي دانشگاه آزاد اومدن دانشكده ما.يكي از دختر هاشون ازم پرسيد :
((آقا ببخشيد نماز خونه كجاست؟)).من كه مي دونستم منظورش چيه . اما ازين تعجب كردم كه چطور با يك نگاه كوچيك چند ثانيه اي چطور اين همه بهم علاقه پيدا كرده.حيف كه اسمشو نفهميدم .اما تصميم گرفتم حتما پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم .طفلكي گناه داره .از عشق من پير مي شه!
پنج شنبه
امروز احمد منو تريا به چايي دعوت كرد .من كه مي دونم منظورش چي بود .مي خواست بي خيال مريم بشم .اما عمرا كه قبول كنم.
جمعه:
امروز صبح داشتم خواب عروسيم رو مي ديدم كه مادرم منو از خواب بيدار كرد وگفت برو نون بگير.تو صف نونوايي بودم كه دختر خانمي ازم پرسيد :((آقا ببخشيد صف پنج تايي ها كدومه؟)) .من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا كه باهاش از دواج كنم.از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه بياد دم نونوايي اصلا خوشم نمياد.
شنبه:
امروز مي خواستم راه بيفتم برم دانشگاه كه مادرم صدام كرد وگفت:(( نمي خواد بري دانشگاه .امروز جواب نوار مغزت آمادست .برو بيمارستان بگيرش.
راستش از خدا كه پنهون نيست .ازشما چه پنهون مي گن مشكل رواني دارم .وقتي به بيمارستان رسيدم از خانم مسئول آزمايشگاه نوار مغزم روخواستم .واون به من گفت :((آقا لطفا چند لحظه صبر كنيد))
من كه مي دونستم منظورش چي بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو كجايي تا شوم من چاكرت
وقتي به آسمان نگاه مي كنم خيال مي كنم چشم هايم خيلي بزرگند .بعد كه آنها را مي بندم حس
مي كنم كسي درون چشم هايم نشسته ومن را نگاه مي كند و به من فكر مي كند.چشم هايم را
مي گشايم ،آن وقت خودم را مي بينم كه زير آسمان نشسته ام و نمي دانم كه من به آسمان نگاه
كرده ام يا آسمان به من.
چشم هايم آنقدر بزرگ شده اند كه همه آسمان وزمين در آن جاي مي گيرند .تنها تو هستي كه در آن جاي نمي گيري .
تو آنقدر بزرگي كه وقتي روبرويت مي ايستم و چشم هايم را مي بندم حس مي كنم كه فقط دارم نگاه مي شوم
وبعد كه آنها را باز مي كنم مي فهمم كه چشم هايم كوچك تر از آن است كه تو را پيدا كند.
همه چيز هايي كه در چشمانم مي گنجند مال منند .آسمان وزمين وحتي مردم روي زمين همه از آن منند
همه آنچه در تصورم مي گنجد از آن من است.فقط تو را ندارم .
سعي مي كنم تو را در فكر خود بگنجانم .شايد تو خورشيدي !شايد نور وشايد كلمه
نه تو هيچ يك از اين ها نيستي
تو خاطره اي در اعماق ذهنم هستي كه اگر به خاطر آورده شوي
من مي ميرم و تو مي شوم و آن وقت...
پرانتز باز:يافتم
خسته از كلاس به خانه آمده ام .حوصله درس وكتاب ها را ندارم .كيفم را به گوشه اي پرت مي كنم
كيف محكم به زمين مي خورد .فرياد بر مي آورد :هي فلاني آرام تر .
لبخند مي زنم و مي گويم خاموش .
سرم را روي بالشي مي گذارم تا چند دقيقه اي استراحت كنم.خاطرات روزانه جلو چشمانم مي آيد
بازي هاي امروز هم مثل ديروز،ديروز مثل پريروز وپريروز ...
مادرم صدايم مي زند .از جايم بلند مي شوم وبه سويش مي روم. از من مي خواهد برايش شير بخرم
از خانه بيرون مي آيم .ابرها آسمان را پوشانده اند .باد سردي در حال وزيدن است.
به ياد حرف (ا.ر) مي افتم .اگر اين راه درست نباشد!.
اما من آگانه انتخاب كرده ام .امكان ندارد اشتباه كرده باشم.
شك وترديد دوباره به سراغم آمده است. مي دانم كه طوفاني در راه است.
به مغازه مي رسم .فراموش كرده ام به دنبال چه آمده ام .سطل ماستي مي خرم وبه خانه بر مي گردم
داد وفرياد مادرم بلند مي شود :پسره سربهوا تو كي مي خواي آدم بشي
به اتاقم بر مي گردم .كتابي را بر مي دارم . صدايي از درونم به گوش مي رسد .من راحت طلب است مي گويد :(اين دوروز دنيا ارزش اين همه زحمت رو نداره بي خيال).
كتاب را به گوشه اي پرت مي كنم وتلويزيون را روشن مي كنم.
من هاي ديگر هم بيدار شده اند همگي صف كشيده اند تا حرف هايشان را بزنند.
اولي مي گويد:شغل خوب ،خونه خوب ،پول خوب .واين ها همه ميشود زندگي خوب
حوصله مزخرفاتش را ندارم .به حرف هايش گوش نمي دهم .خاموش مي شود
نوبت به ديگري مي رسد.ميگويد: شهامت داشته باش .راه علم از روي پل هاي فلسفه مي گذرد .مكانيك بازي با علم ناقص بشر است.راه هاي حقيقت را در درون من بجو.
بيچاره خبر ندارد كه خود او نيز گرفتار بازي هاي انسان هاست.
من عاشق از راه مي رسد .آه مي كشد ومي گويد :عزيزم زندگي يعني عشق
از او بيزارم مشتي بر دهانش مي كوبم .مي رود گوشه اي مي نشيند ومي گريد.اين عادت هميشگي اوست. كاش مي مرد واز شرش راحت مي شدم.
موساي درون مي آيد وهمگي به احترامش خاموش مي شوند .او حاكم فعلي من هاست .
مي آيد وشروع به سخن گفتن مي كند .
صدايي نا آشنا از درونم به گوش مي رسد .همه من ها كه آمده اند .پس اين صداي كيست؟
كنجكاوانه در پي صدا مي روم .چوپاني را مي يابم كه مشغول زمزمه است:
اي خداي من،تو كجايي تا شوم من چاكرت.چارقت رامن ببندم بر زنم شانه سرت..........
بهت زده به او نگاه مي كنم .چه زندگي زيبايي .
فرياد مي زنم :يافتم.
سخن دوم:سايه ها
باز هم دارم در همان پياده رو متروك قدم مي زنم .شب عجيبيست.ماه در آسمان نيست
ستاره ها هم پشت ابرهاي سياه پنهان شده اند.چراغ هاي خيابان هم خاموشند.امانور هست .نمي دانم از كجا .فقط مي بينم كه هست.
اطرافم را نگاه مي كنم .چند سايه كوچك وبزرگ در اطرافم در حركتند.به آنها اعتنايي نمی کنم
وبه راهم ادامه مي دهم .وآنها باز هم به دنبال من مي آيند
بر مي گردم وبر سرشان فرياد مي زنم:رهايم كنيد.
بهت زده نگاهم مي كنند.
از عرض خيابان مي گذرم.ماشيني به سويم مي آيد .با عجله خود را به پياده رو
.مي رسانم. هنوز چند تا از سايه ها به پياده رو نرسيده اند.ماشين مي آيدو...
مردم جمع مي شوند.راننده هراسان پياده مي شود.
همه چشم ها به سايه ها دوخته مي شود
با خود خيال مي كنم همگي مرده اند واز شرشان خلاص شده ام .
چند دقيقه اي مي گذرد.از جا بر مي خيزند .لباس هايشان را مي تكانندواز مردم سراغ مرا مي گيرند.
خود را در ميان جمعيت پنهان مي كنم.اما بي فايده است .مرا مي يابند وخود را در اغوش من مي اندازند.
آنها را از خود مي رانم وبر سرشان فرياد مي زنم :از همگيتان متنفرم .رهايم كنيد
باز هم بهت زده نگاهم مي كنند.
انگار معني نفرت را هم نمي دانند
به راهم ادامه مي دهم وآنها هم به دنبال من.
چند تايي هم جلوتر از من حركت مي كنند
گرسنه مي شوم.دير وقت است وهمه مغازه ها بسته اند.
گرسنگي را به فراموشي مي سپارم .يكي از سايه ها مي افتد وجان مي دهد.
به مرز ها مي رسم .دودلم .نمي دانم بگذرم يا در سرزمين خود بمانم
براي رهايي از سايه ها چاره اي جز رفتن ندارم.با احتياط از انها مي گذرم.وپاي در سرزمين هستي مي گذارم.
به دره اي عميق مي رسم در لبه آن مي ايستم.تمام سايه هايي كه جلو من حركت
; مي كردند به ته دره سقوط مي كنندبه پايين نگاهي مي اندازم.تاريكي مطلق است.فرياد سايه هايي كه در دره سقوط
كرده اند بلند مي شود .ماموران مرا مي بينند .
ديگر تاب وتوان قفس را ندارم.به ناچار از آنان مي گريزم.وسايه هاي پشت سرم هم پا به
فرار مي گذارند
در خود نيروي عجيبي احساس مي كنم.سريعتر از قبل مي دوم وبه سرزمين خود
.مي رسم.اثري از سايه ها نيست.گويا اسير ماموران آن سوي مرز ها شده اند.
نيمه شب است.به سوي خانه حركت مي روم ودر راه به اين مي انديشم كه ماموران چه بر سر سايه ها خواهند آورد.
به خانه مي رسم.خسته ام.چشم ها يم را مي بندم وبه خوابي عميق فرو مي روم.
در خواب باز هم خود را در همان پياده رو متروك مي بينم.
آن نور كمرنگ جاي خود را به خورشيد داده است.من همچنان قدم مي زنم
وهزاران سايه رقص كنان به دنبالم مي آيند...
پرانتز باز:زلزله
(به مناسبت زلزله حيفم اومد چيزي ننويسم)
چند روزيه كه بيشتروقتم رو توي خيريه محل مي گذرونم . انگار شدت زلزله اي كه دلهاي مردم رو لرزوند بيشتر از زلزله اصلي بود .اين چند روز خودش يه دنيا خاطره هاي تلخ وشيرين بود . پريشب حدود ساعت 1 شب چند نفر معتاد بي سر وپا مي خواستن وسايلي كه مردم براي زلزله زده ها آورده بودن رو بلند كنن كه با هوشياري ما توطئه اين خائنين خدانشناس خنثي شد .
ديشب وسايل رو بسته بندي كرديم تا بفرستيم هلال احمر . ليست كمك ها واقعا براي خود من هم جالب و باور نكردني بود :800تا پتو ،25 كيسه بزرگ لباس گرم،80 تا بخاري نفتي ووالر و
… . خانمي هم در اقدامي نمادين مسواك خمير دندون،وپوشك بچه هديه كرده بود.كمك هاي نقدي هم مقدارش خيلي زياد بود .بين پول ها چند تا انگشتر والنگوي طلا هم ديده مي شد.
پريشب ساعت 11 شب ماشين هلال احمر اومده بود تا وسايل رو ببره .نگاهي به وسايل انداختم .بار زدن اون همه اسباب كار ما چند نفر نبود . برف هم شروع شده بود .هوا بس ناجوان مردانه سرد بود و كسي هم توي خيابون پيدا نمي شد كه كمكمون كنه. با بچه ها شروع به كار كرديم چند دقيقه بعد چند تا تاكسي جلو خيريه پارك كردن وپياده شدن وشر وع كردن به كمك كردن .با تعطيل شدن باشگاه بدن سازي تعداد كمك كننده ها بيشتر شد .خلاصه توي اين جور موقعيت ها خدا آدم رو تنها نمي گذاره/ماجراي رفتن به بم و ضد حال هايي كه خورديم بمونه واسه يك فرصت ديگه/
با بچه ها دور هم نشسته بوديم و داشتيم در مورد زلزله واثراتش بحث مي كرديم يكيشون به من گفت: م..اگه عمران مي خوندي مي تونستي با خدا بجنگي ،خونه هايي مي ساختي كه زلزله هاي 10 ريشتري هم نتونه خرابش كنه،
من سكوت كردم .يكي ديگه جوابشو داد :خوب فرض كنيم جلو زلزله رو گرفتي .سيل رو چيكار مي كني ؟
ـ خوب سد سازي واسه جلوگيري از سيله ديگه.
-=:از خونه اي كه در مقابل زلزله هاي 10 ريشتري هم مقاومه بيرون مي آي ،سوار ماشين مي شي ومي ري تو خيابون. يك لحظه حواست پرت مي شهوبي احتياطي مي كني و ماشينت له مي شه وخودت هم بدتر از اون
ـ مي تونم ماشيني بسازم كه هيچ چيز نتونه لهش كنه
-=: از ماشين پياده مي شي و مي خواي بري اون ور خيابون كه يك راننده
مست مياد مي زنه بهت و
….و اون مي گه
……..وباز جرو بحثشون شروع مي شه.
از اتاق ميام بيرون هوا خيلي سرده، بي اعتا به سرما توي خيابون قدم مي زنم
وبا خودم فكر ميكنم كه چرا خدا براي بيداري ما آدما ،اين همه انسان رو قرباني مي كنه /شايد يه روز به جاي بم شهر ما بلرزه .اون وقت چي ميشه؟ياد فيلمي مي افتم كه بچه ها از قلعه ساختمون وبازه شيخ گرفته بودن اگه يكروز زلزله اي شهر ما رو هم بلرزونه اون وقت به جاي 50 هزار شايد 500هزار تا قرباني داشته باشه.بيشتر اونا هم همين بچه هاي كوچيكي هستن كه الان توي كوچه هاي اون مناطق دارن خاك بازي مي كنن .
به راستي خدا عجب قرباني هاي مظلومي داره.
شما بگين با اين خدا چطور مي شه جنگيد؟
دارم عرض خيابان را طي مي كنم .ميرسم آن طرف .احساس رهايي ميكنم .ميتوانم هر كجا مي خواهم بروم.مي توانم خيابان را طي كنم بدون اينكه كسي بگويد :
حق نداري اينجا راه بروي
مي توانم بدون اعتنا به ماشين ها وسط خيابان بدوم يا ماشيني را نگه دارم وبا آن به ناكجا آباد سفر كنم .مي توانم پرواز كنم واز ماشين ها هم زودتر به مقصد برسم .مي توانم نگاه كنم كساني را كه حتي وجود مرا تحمل ندارند.مي توانم نفس بكشم هوايي را كه ديگر متعلق به هيچ كس نيست . اينجا همه چيز مال هيچ كس »نيست .اينجا همه چيز متعلق به همه است.همه چيز مال خداست وخدا مال من است .پس همه چيز مال من است
ماشين زمان مرا به مرزها مي رساند .آنها را مي شكنم .مي رسم به سرزميني كه مال من نيست. اينجا هم قانون ها حاكم است .مامورها مي رسند .دست وپاهايم را مي بندند وبر چشمانم نقاب مي گذارند .همه جا تاريك مي شود مرا به دادگاهي مي برند .حتي اجازه دفاع هم به من نمي دهند .مرا محكوم مي كنند وباز ....
تنها يك راه نجات برايم مي ماند .باز هم در رويا به سرزمين خودم سفر كنم .باز شعر بخوانم وبه درخت ها بگويم :از جلو نظام؛
آدمك ها را قلقلك بدهم وبلند بزنم زير خنده
رشته رويا هايم را بر هم مي زنند جرمم قطعيست .مرا به قفسي بي مرز مي برند وبر دست وپايم زنجير مي زنند.
مي گويم ديوانه نيستم كه مرا اين چنين محكم بسته ايد .قصد فرار هم ندارم .مرا جرات اين كار نيست .من با پاي خود به سرزمين شما آمده ام،نگهباني سر بر مي آورد و مي گويد :
آري حق با شماست .فقط كمي استراحت كنيد.بزودي خود تان موجب آزادي خود خواهيد شد
از حرف هايش چيزي نمي فهمم.
ميان اين زنجير ها تنها كاري كه مي توانم انجام دهم فكر كردن است
به خود مي گويم :اين خاك مال هيچكس ،هوا مال هيچكس ،آتش مال هيچكس و..
واو پاسخ مي دهد:پس من چي ،من جا مي خواهم ،كمي فكر ميكنم ومي گويم خوب، خاك از آن تو اما هوا مال هيچ كس ،آتش مال هيچ كس و...
باز مي گويد: من هوا مي خواهم كمي فكر ميكنم وباز مي گويم : هوا هم مال تو .اما ديگر هيچ نخواه
باز مي گويد:من تشنه ام ،گرسنه ام ،سر دم است و....
چاره اي نيست .اصلا همه چيز مال تو
درب هاي قفس را مي گشايند .مي گويند: شماآزاديد.ميتوانيد به سرزمين خود بر گرديد
از قفس بيرون مي ِآيم وناخودآگاه به ياد سخن نگهبان مي افتم.
نظرات ()
