دو دانه گندم

 

 

1....

 

این قانون بازی است عزیز دلم . غرق شدن در رویا ها و آرمان ها و بعد

 

کلنجار رفتن با تضادها و تناقض ها و گیر افتادن در تارهای عنکبوتی

 

مساله ها و تقلا برای نجات . و بعد نشستن در انتظار معجزه .یک ماه ،

 

یک سال و گاه چند سال . بستگی دارد به میزان باورت .

 

   می فهمی که گره کار را یک ناجی هم می تواند بگشاید . می نشینی به

 

 انتظار ناجی .و باز خبری نمی شود . این جاست که نا امید و سرخورده

 

 می روی خودت را با همه آن آرمانها و باورهای مسخره ات یک جایی گم

 

و گور می کنی . آن وقت است که با پای خودت ،با دلی مشتاق می روی

 

 خودت را در لنجزارهای این زندگی لعنتی آلوده می کنی و تازه می شوی

 

یک آدم فهمیده . مثل بقیه . عزیزم این قانون بازی است !باور نداری ؟

 

 

 

2

- نه من از کار این خدا سر در می آورم

 

نه این خدا از کار من

 

...

 

کاری به هم نداشته باشیم بهتر است!

 

 

خیلی مسخره است . آدم بنشیند کلی زر بزند . کلی فلسفه بافی کند .

 

برای خودش تئوری پردازی کند . و بعد پای عمل که برسد بترسد .

 

یعنی جرات نکند حتی خودش  تئوری  خودش را که اتفاقا بی نقص

 

 هم هست به مرحله عمل در آورد .

 

به قول سعید ما هنوز به خدا و خیلی چیزهای دیگر ایمان نیاورده ایم .

 

 داریم خودمان را گول می زنیم .!!

 

 

 

 

3- به بهانه آخرین برنامه و خداحافظی با رفقا

 

((اینجور وقتها باید یک گوشه نشست...یک گوشه ی تنگ که دیوار هایش

 هم سردباشد...هم سیمانی باشد...من عاشق دیوار های سیمانی ام...

آدم هروقت دلش از دنیا و آدمهایش بگیرد...باید دستهایش را روی دیوارهای

 

سیمانی بکشد...باید پوست و گوشت تنش لا به لای سنگ ریزه ها گیر کند..

 

باید اینطور عقده های آدم خالی شود..من روزهایی که دستهایم را اینطور روی

 

دیوارهای سیمانی کشیده ام خیلی زیاد یادم مانده...)) seeking/the/Truth

کاش این ها که این گونه بی خیال دارند روبوسی می کنند و می روند

 

میدانستند که چه دیوانه ای عاشقشان است

 

 

 

 

4-  پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت !

به نظرت با اون دو تا گندم چه کرد ؟

...

من بی تقصیرم !!

 

 

 

نه این که خیال کنی من به قانون های مسخره تو اعتقادی دارم . نه !

 

من فقط کمی خسته ام و کمی هم ضعیف . و راستش فکر می کنم فکر

 

 ناجی را هم باید از سرم بیرون کنم . راستی کسی سراغ نداری که

 

 دو گندم بخرد ؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦