عطار

به مناسبت ياد روز عطار نيشابوري.

 

 

خود راه بگويدت كه چون بايد رفت

 

گويند عطار در دكان عطاري مشغول معامله بود .درويشي آنجا رسيد و چند بار

 

((شي لله))گفت . عطار به وي نپرداخت .درويش گفت :أي خواجه تو چگونه

 

خواهي مرد . عطار گفت :چنانكه تو خواهي مرد . درويش گفت :تو همچون من

 

 مي تواني مرد ؟عطار گفت :

 

بلي . درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت :او جان بداد .

 

عطار را حال متغيير  شدو دكان بست وخلوت گزيد

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦

سلام .. خداحافظ ..

 

1) روزگار خوش آقا مصطفی ...

 

خوابیدن تا لنگ ظهر ، بعد هم مطالعه کتابهای دوست داشتنی تا موقع نهار ،

 

فیلم نگاه کردن ، باز مطالعه ، بیرون رفتن ، باز فیلم نگاه کردن و خوابیدن .

 

 این است روزگار خوش آقا مصطفی .

 

فاصله دو ماهه بین کنکور فوق و سربازی ، فرصتی عالی پدید آورده برای

 

عقده بازی . برای زندگی به سبکی که سال هاست  طعمش را نچشیده ام . البته 

 

این سبک به خودی خود دوست داشتنی نیست ، اما وقتی به دو سوی قضیه 

 

نگاه کنی ، کاملا توجیه شده  است و منطقی . اسمش را گذاشته ام روزگار

 

خوش آقا مصطفی ...

 

 

2) چرا درمانده ایم ...

 

((تولستوی ،این بزرگ مرد پهنه انسانیت ،سخنی دارد با این مضمون : باید از

 

 گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را می دانند ولی جرات ابراز آن را

 

 حتی برای خودشان ندارند . .. ))

 

کتاب با این جمله آغاز می شود . جمله ای که ای کاش زودتر از این ها ،

 

درک می کردمش . بگذریم ..کتاب حسن نراقی ،  با عنوان ((جامعه شناسی

 

خودمانی )) مروری بر همین گونه حرف هاست . حرف هایی در باره

 

 خودمان ، درباره جامعه ایرانی و به عبارتی درد دلی است خودمانی .

 

لحن صادقانه کتاب و دوری نویسنده از ((ایسم )) های متداول ، کتاب را به

 

مجموعه درددل هایی دوست داشتنی و قابل تامل تبدیل کرده . البته قصدمن

 

معرفی کتاب نیست . کتابی که به چاپ شانزدهم رسیده باشد نیازی به معرفی

 

 ندارد .مقصود این بود که بگویم اگر نخوانده اید حتما بخوانید . ..

 

 

3) چند جمله کاملا خصوصی ...

 

می  دانم لیاقت مهمانی شما را نداشتم . حکایت من حکایت گربه است . در

 

 دیزی را باز دیده بودم . می دانستم که اگر تنها بیایم راهم نمی دهید . به همین

 

 خاطر همیشه چند تا آدم آبرودار هم همراه خودم می آوردم . خدا خیرشان

 

دهد که باران و برف و سرما و.. حالیشان نبود . دوستان خوبی هستند . قدرشان

 

 راخوب نمی دانم ، می دانم .

 

راستی  همراه ویژه ام را دیدید ؟ موافقید ، بی فایده است آقاجان . وقتی من چیزی

 

را می خواهم ،شما هم موافقید ، همه دنیا با ما مخالف است.

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦