از روی دو روز از زندگی
اشک ها و لبخندها...
1-(20:45 پنج شنبه )
ذهن احمق و بی شعور من واژه اشک را همیشه با واژه کرگدن
همراه می کند ،چرایش را نمی دانم . بگذریم . طبق گزاره های
منطقی حاکم بر ذهن من گریه کردن کرگدن ها امری محال است .
(چرایی این را هم نمی دانم . اما قلبا آن را پذیرفته ام ) و از آن جا
که توانستم بالاخره برای یکبار هم که شده اشک بریزم . آن هم از
نوعی که شره می کند بر روی گونه ها ، ذهنم چنین نتیجه گیری
کرده که من کرگدن نیستم . و این خود سرآغاز یک مشکل بزرگ دیگر
در زندگی است : (( اگر من کرگدن نیستم ،پس چی هستم ؟))
2- (23:30 پنج شنبه)
فضای بیرون اتوبوس را برف سفید پوش کرده .از آن منظره هایی است
که حس بازی با کلمات را دروجود آدم زنده می کند . غرق می شوم در
بازی . بهتر از این نمی شود . یک حس خارق العاده . ترکیبی از (سبکی
بعد از کنکور)، (منظره ای از کوه های پر از برف )،( آواز سراج در گوش )
و (بازی با کلمات در ذهن ).کلمات کم کم به سمت شور می روند .
غزلی از برف در راه است . اما به یکباره دست های آن ... دیوانه به
موهایم چنگ می زند . همه چیز خراب می شود . کلمات ترسیده اند .
جیغ می زنند . قافیه ها فرار می کنند . سراج قطع می شود . غزل نابود
می شود . دوباره سعی میکنم . نمی شود . بی خیال می شوم . به
تماشای برف ها می نشینم . برف هایی که با لباسی سپید هم آغوش
زمین شده اند . چقدر بعضی وقت ها به این لباس و این هم آغوشی با
زمین حسودیم می شود .
3- (10:30جمعه)
صخره ها و دیواره ها ترس و لذتی وصف ناشدنی دارند . به شرط آن
که خودت باشی و خودت . یک عده آدم ناشی را دنبال خودت راه
نیندازی و بعد هی نگران جانشان باشی . خب البته نگران بودن هم
انواع مختلفی دارد . نوع احمقانه اش این است که پیدا کردن مسیر ،
کمک دادن به دیگران و سایر کارها را بسپاری دست دیگران و خودت
فقط و فقط نگران باشی . معمولا در این شرایط آدم کلی نذر و نیاز
می کند که گروه سالم به مقصد برسد و معمولا هم وقتی سالم
می رسند نذر و نیاز ها فراموش می شوند .
4- (23 – جمعه )
می بینی دیگران چقدر ساده وجود تو را باور کرده اند . می ترسم از این
که روزی خود من هم را باورت کنم .
5- (24- جمعه )
خدایا یاریم که دیگران را همان قدر خود می پسندند دوست بدارم . نه کمتر،
ونه آنقدر که شایسته آنند. چرا که هر در هر دو صورت مرا مغرور و خودخواه
می بینند .
نظرات ()
