تا  نود و هشت شمرده ام  و دیگر طاقتم دارد تمام می شود .دچار  یک جور احساس

خفقان ، بر انگیختگی روحی ، یا نمی دانم ، هر اسم دیگری که می شود رویش

گذاشت ،شده ا م . دارم توان سنجی می کنم . یکی از خفاش ها از بغل گوشم رد

می شود طوری که حرکتش را لمس می کنم . نمی ترسم . به خودم تلقین می کنم که

 نترسم . نباید بترسم .

شمارش می رسد به صد و دوازده ، هنوز کم نیاورده ام .هنوز بی طاقت نشده ا م .

 یعنی شده ام اما جرات روشن کردن چراغ ها را ندارم . از خودم ترسیده ام .

از این که به محض روشن کردن چراغ شروع کنم به رجز خوانی که : حالا دیدی

 بیشتر از دو دقیقه دوام نمی آوری . خیال کرده ای این جا هم مثل توی مسیر است

که با چند تای دیگر بگویی و بخندی ، راه بروی ،از توی دالان های تنگ  غار

بگذری و اگر لازم شد سینه خیزهم  بروی، عین خیالت هم نباشد که رطوبت بالا

 دارد نفست را می گیرد . خیال کرده ای می توانی بیشتر از دو دقیقه تک و تنها با

چراغ خاموش توی دالان غار طاقت بیاوری

 

 شمارش به صد و پنجاه و هشت می رسد . یعنی بیشتر از دو دقیقه . اما چیزی

عوض نمی شود . باز  هم ترس با من مانده .ترس  از آدمی که به محض روشن

 شدن چراغ ها همان جمله های بالا را تکرار کندو جای دو دقیقه هایش  ، سه دقیقه

بگذارد .

 

به دویست و بیست که می رسد  ، یکی از خفاش ها انگار دم گوشم می گوید :

(( این تابوهای ذهنی را رها کن . حقیقتا در سکوتی که حتی ما خفاش ها هم توی

 آن نباشیم ، در تاریکی مطلق ، و در تنهایی بی انتظار چند ثانیه می توانی دوام

بیاوری ؟ ))

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

                                 در میان فاصله سوزن (5)

آخه چطوری دلشون اومد تو رو از من بدزدن  ؟

دو روزه که دارم دنبالت می گردم ، همه جا رو زیر و رو کردم . نیستی ؟ هیچ صدایی هم ازت بلند نمی شه که ردش رو بگیرم و بیام پیشت و پیدات کنم . مجبورم بشینم کنج این اتاق و گریه کنم . با صدای بلند . اینقدر بلند که این دکتر تازه وارد ، همونی که هفته  پیش تو رو از چنگ پیرمرد درآورد و به تنت چند تا سوزن زد تا خوب شدی ، صدام رو بشنوه و از این مسافرت لعنتی که نمی دونم کی قراره تموم بشه برگرده . گقته بود سه ، چهار روز بیشتر طول نمی کشه . اما با امروز می شه هشت روز که رفته و هیچ خبری هم ازش نشده .

این مردا همین طورین دیگه مادر . به حرفاشون نمی شه اعتماد کرد .امروز واسشون مهتابی ، فرشته ای ، اما فردا که می شه می گن کدوم فرشته ؟ کدوم مهتاب ؟ کدوم کشک ؟

آره مادر ، همه آدما بَدن ،همشون آدم فروشن  .  نمونش مادر خودم . بزرگم کرد ، یعنی خون دل خورد و بزرگم کرد . اونم نه من تنها ، من و سه تا بچه قد و نیم قد دیگه . با پول کهنه شویی مردم بزرگمون کرد . اما آخرش که چی ؟ نتونست بیشتر از پونزده سال منو نگهداره ،منو داد به اون بابای لندهور عوضیت ، نداد  ، فروخت ، اونم مفت ، تازه با کلی بدبختی یه جهاز آبرومند هم داد دستم و منو فرستاد خونه اون مردیکه معتاد. اون هم آدم فروش بود .البته اولش نه . اوایل فقط فرش و تلویزیون و خرت وپرت های خونه رو می فروخت  . اما کم کم خودشو رو کرد . تصمیم گرفته بود منو بفروشه .می گفت اون ور آب خوب می خرن مرتیکه بی حیا  . وقتی که داشت فرشا رو جمع می کرد . خیره خیره زل زده بود بهم و داشت ور اندازم می کرد . می خواست ببینه چند می  ارزم . گفتم  : آخه من به درک ، با این طفل معصوم چیکار می کنی  ؟ هیچی نگفت ورفت .گذشت تا اون روزی که گفت می خوام بچه رو ببرم مسافرت . شستم خبر دار شد که کار خوشو کرده .جیباش پر پول بود. معلوم بود مشتری خوبی پیدا کرده .کلی پول پیش گرفته بود .شاید ده برابر بیشتر از پول اجاق گاز و فرش خونه .  

 

داره صدا میاد . باز دکتر اومده  تا یکی از اون قرص های عجیب غریبش رو بهم بده . قرصایی که وقتی می خورم رنگ اتاق یجور دیگه می شه ، بعد همه چی دور سرم می چرخه . درست مثل  ، همون روز که تو رو به زور از بغلم جدا کرد  ، بعدشم نوبت من بود . نمی دونم چی شد که منو نخریدن . یادم نمیاد . فقط یادمه که سقف دور سرم می چرخید .

 مادرم می گفت خوب کاری کردی که لوش دادی ، روش نمی شد بگه : خوب کاری کردی که فروختیش .

آره این جوری که می گفتن زنگ زده بودم پلیس و اونا هم گرفته بودنش   .این جوری می گفتن . من که چیزی یادم نمیاد .فقط یادم میاد وقتی چشامو باز کردم .تو  نبودی .گفتم بچم کجاست ؟ مادرم هیچی نگفت . بعد سقف خونه مادرم هم شروع کرد به چرخیدن .تند تراز سقف خونه خودمون . اگه بودی می ذاشتمت روی سقف تا همراهش بچرخی و کیف کنی . مثل من که کلی لذت می بردم .وقتی زل می زدم به سقف و همراهش می چرخیدم ، دنیا یدفعه سیاه می شد . سیاه سیاه .  می رفتم یه جایی که هیچی نبود . هیچ کس نبود . هیچ کی هیچ کی رو نمی فروخت .

بعد دو ماه که پیدات کردن خیلی لاغر شده بودی .شده بودی  عین خودم . نمی خواستی با کسی حرف بزنی . همش دوست داشتی بخوابی . نه غذایی ، نه گریه ای . هیچی .

بهم می گفتن : واسه تو زشته تو این سن و سال عروسک بگیری دستت . خوب حق هم داشتن مادر . وقتی با مادربزرگت می رفتیم خونه مردم  چپ چپ نگا می کردن . نه به من ها . به تو . شاید با خودشون فکر می کردن تو چرا گریه نمی کنی چرا شیر نمی خوری  . اون وقت من مجبور بودم  تکونت بدم و مجبورت کنم گریه کنی . تا باورشون بشه بچه من هنوز زندست .هنوزم نفس می کشه .

می دونم دلت از من پره ، می دونم با خودت می گی این مامان لیاقت منو نداره .می دونم فکر می کنی  هر چی بلا سرم اومده بخاطر بیفکری های منه  ، اما باور کن من تقصیر ندارم .آخه من  نمی دونستم از بابات بدتر هم هست . نمی دونستم بچم رو می گیرن ، به این بهونه که من بتونم بهتر کار کنم و دختر کوچولوشون هم سرگرم بشه ، اون وقت اونو کچل تحویلم می دن .

آره مادر ، موهات رو می کنن و می گن ببخشید بچست دیگه . شرمنده . یکی دیگشو می خریم می دیم خدمتتون .می بینی مادر ، همه می خرن ، همه می فروشن ، همه آدما بدن .

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥