يادگاري از مهمانهاي اتاق 114

اتاق 114 آخرين اتاق راهرو سمت راست طبقه چهارم است و آخرين اتاقی

 كه هر روز نظافت مي شود . نه فقط به دليل آخر راهرو بودنش . دخترك خدمت

 كار جايي مي خواهد براي استراحت . جايي براي آن كه چند لحظه اي روي تخت

 دراز بكشد و نفسي تازه كند و بعد هم توي ذهنش مهمان هاي ديروزي 114 را از

درب ورودي تا لحظه ورود به اتاق دنبال كند و به ياد بياورد كه ديروز حدود دويست

 مهندس از سرتاسر كشور بعد از شركت در يك كنفرانس آمده بودند به اين هتل و

 بعد آن زن و شوهر را كه مهمان هاي اين اتاق بودند از بقيه جدا كند و سايه به سايه

 تعقيبشان كند ، تا بفهمد كه آنها هيچ علاقه اي به آسانسور نداشته اند و چهار طبقه

 پله را با آن وسايل سنگين بالا آمده اند . شماره سر در همه اتاق را يكي يكي نگاه

كرده اند و رسيده اند به انتهاي راهرو : اتاق 114

او خوب مي داند كه اگر بيشتر از اين غرق در رويا هاي خودش شود ممكن است

 مدير هتل سر برسد و او را لم داده روي تخت ببيند . پس ترجيح مي دهد . بلند شود .

 روي تخت را مرتب مي كند وبعدبي اختيارمي رودسمت آيينه. در آن خودش را

 مي بيند كه دارد سر و وضعش را مرتب مي كند و مرد را كه لب تابش را گذاشته

 روي تخت و دارد انگار چيزي را تايپ مي كند. سعي مي كند خيلي طبيعي رفتار

 كند تا مرد متوجه تغييري نشود . مي رود سراغ كيفش . چند برگه بيرون مي آورد

 و مشغول خواندن مي شود . دو سه ساعتي طول مي كشد . مرد خسته مي شود و

او كه منتظر چنين لحظه ايست پيشنهاد مي دهد براي شام بروند طبقه پايين و بعد هم

بروند اطراف هتل كمي قدم بزنند . مرد قبول مي كند . لباس مي پوشند و مي روند

 توي راهرو . به مرد پيشنهاد آسانسور مي دهد و مرد چپ چپ نگاهش مي كند .

 مي فهمد كه اشتباه كرده . همراه او مي رود سراغ پله ها و سعي مي كند با

 جمله : ((ببخشيد شوخي كردم )) افتضاحي كه ببار آورده را جبران كند . مرد اما

به چيزهاي مهم تري فكر مي كند . پايين پله ها كه مي رسند مرد تازه يادش مي آيد

 كه چيزي را جا گذاشته . مي گويد: (( همين الان بر مي گردم )) و مي رود تا

 فراموش شده اش را بياورد . دخترك حس مي كند نقشش را خيلي خوب دارد بازی

 مي كند . غافل از آن كه درست همان لحظه سلامي مي شنود . از كسي كه كت و

 شلوار و كروات زده جلويش ايستاده و بوي ادكلنش همه جا را پر كرده . سلام

 مي كند و سعي مي كند خيلي طبيعي رفتار كند . مرد جوان انگارديدن زن را باور

 نمي كند . يك جور حس عجيب و غريب توي احوال پرسي هايش هست كه حتما

 زن خيلي خوب آن را درك مي كرده . دخنرك سعي مي كند چند لبخندمصنوعی

 روي لب بياورد و سعي كند از ميان حرف هاي مرد جوان رابطه اش را با زن

 كشف كند . براي آن كه رفتارش با رفتار زن هيچ تفاوتي نداشته باشد از مرد

 درباره كارش سوال مي كند ومرد يكي ديگر از كارت هاي شركتش را به او

مي دهد ، كارت صورتي رنگي كه رويش آدرس و شماره تلفن شركتش را نوشته

 و بعد با لحن عجيبي خداحافظي مي كند . . شوهر سر مي رسد ودخترك دست او

 را مي گيرد و مي برد سر ميز شام . مرد جوان ادكلن زده جايي مي نشيند كه

خوب ديده شود . به عمد يا غير عمد . چند قاشق ازغذا را روي بي ميلي مي خورد .

 و بعد از دوستانش به دليل آن كه حالش خوب نيست عذر خواهي مي كند و

مي رود بيرون تا كمي تنها قدم بزند .

دخترك هنوز مشغول شام خوردن است ، كه صداي پا از راه پله ها مي آيد .

به خودش مي آيد . جارو را بر مي دارد و مشغول تميز كردن اتاق مي شود .

مرد دارد از سخنراني فردايش صحبت مي كند . سطل زباله را برمي دارد تا

 خالي كند . مرد يكي از استادان سابقش را مي بيند و براي احوال پرسي مي رود

 سمت ميزش . دخترك توي سطل فقط يك كارت صورتي رنگ مچاله شده مي بيند .

 مرد سرگرم گفتگوست . دخترك پشت كارت مي نويسد : يادگاري از مهمان هاي

اتاق 114 روز 1 اسفند هشتاد و چهار . كارت را مي گذارد توي جيبش و از هتل

 مي زند بيرون .

 ----

(پانوشت : اين قسمتی از داستانيست که به اتاقی ختم می شود < اتاق ۴۰۹ رسول پور )

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤