دفتر شعر مرا بگشاييد

    روي برگ اول

      زير نامم با خط درشت

     يا كه ريز، بنويسيد :

      شاعر مرد ،

                شاعر را گرگ ها خوردند .

       بنويسيد كه سگ هاي گله

                ايستادند و تماشا كردند

        بنويسيد كه گرگ ها ،بره اي را ندريدند .

        كه بزها ،شادماني كردند

                          بره ها رقصيدند

       دفتر شعر مرا بگشاييد

       روي برگ اول

       زير نامم با خط درشت

      يا كه ريز، بنويسيد :

     ((شاعر ، ابلهي بيش نبود ))

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

 

براي دوست عزيزم :مجتبي نجفيان

 

سومين نشانه

به سر دو راهي رسيده ايم .راه سمت چپ آسانتر به

 نظر مي رسد و بي دردسرتر .همه بي آنكه حتی

 لحظه اي بايستند و به راهي كه مي روند فكر كنند

 راه سمت چپ را انتخاب مي كنند .انصافا هم جای

 دستش از راه سمت راست بهتر است .اما راه چشمه

 نبايد اينقدر ساده باشد. كوله را محكم مي كنم و به

 تنهايي مي روم به سوي صخره هاي سمت راست .

.

 

مي گفتند از ما مي شنويد نرويد . هيچ كدام از آنهايي كه

 قبل از شما رفته اند بازنگشته اند .

فقط يكي از اهالي روستا از آن چشمه خبر داشت .

مي گفتند جوان كه بوده يكبار تا لب چشمه رفته ،اما از

آن زمان به بعد با هيچ كس هيچ سخني نگفته .پيش او

 رفتيم تا راه را نشانمان دهد .وقتي شنيد قصد رفتن به

 چشمه را داريم رنگ از رويش پريد و چند قطره اشك

 در چشمانش جمع شد .قلم و كاغذ را از ما گرفت و رويش

 كوهي به شكل هشت كشيد و نزديك به قله آن نقطه اي

گذاشت و با خطي كه به زور مي شد خواند كنارش

نوشت : چشمه .چند شكل عجيب هم كنارش كشيد كه هيچ كدام

 نفهميديم چيست .و بعد با انگشت اشاره اش كوهي را كه هنوز

 سفيدي برف روي قله اش برق مي زد نشانمان داد .همگيمان

 را بوسيد و راهيمان كرد .

 

همه جا خيس است .انگار از دل كوه آب مي جوشد .پاهايم

 روي هيچ كدام از صخره ها بند نمي شود .فقط لحظه اي

غفلت كافيست تا همراه سنگ هايي كه از زير پايم در

مي روند غلت بخورم و بر گردم به پاي كوه .

مسير لحظه به لحظه خطر ناك تر مي شود .براي بالا

 رفتن ناچارم به همه چيز اعتماد كنم .حتي به خزه هايي كه

 خودشان هم به جايي بند نيستند .و يا اين بوته پر ازخار كه

 دارد مرا بالا مي كشد .

……

 

هر كس تعبير ي از اولين نشانه داشت .بعضي ها به دنبال

 درختي عجيب مي گشتند .چند تاي ديگر هم مي گفتند نشانه

اول حتما بوته تمشك يا چيزي شبيه به آن است . اما از

هيچ كدام خبري نبود .

دوباره نگاهي به آن بوته خار مي اندازم . مطمئن مي شوم

كه راه را درست آمده ام .

......

 

مانده ام ميان زمين و آسمان . در صخره هاي بالاي سرم به

 زحمت مي توان جايي براي بالا رفتن پيدا كرد .پايين رفتن

 هم ناممكن است . چشمانم دنبال صخره اي به شكل دست

 انسان مي گردند . نقاشي پير مرد چنين چيزي را نشان

 مي داد . از بالاي صخره يك نفر دست دراز مي كند .

 ترس تمام وجودم را فرا مي گيرد. نمي دانم كيست و اين بالا

 چه مي كند.فقط مي دانم پاهايم كم كم دارند بي حس مي شوند .

 انگشتانم را در انگشتانش قلاب مي كنم . آرام آرام مرا بالا مي كشد .

.

.

بچه ها آتش روشن كرده اند ،براي آماده كردن چاي و

 گرم كردن غذا . من مامور آوردن آب مي شوم . مي روم

بطري را از آب پر كنم كه چشمم به فردي درون آب

مي افتد .به من لبخند مي زند . من هم به او لبخند مي زنم .

چقدر شبيه است به نشانه سوم آن پيرمرد ...

 

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤