(( ايستاده بودي ))

در چشم هايت

آفتاب

به دريا تكيه داشت

ودر كلامت ابريبشم به عطر ،

ثقل زمستان را

در شعله هاي عفيف عاطفه

تبخير مي كردي

و بهار ..

در ويرانه هاي خستگي

كليدش را به دست تو مي سپرد

ايستاده بودي تا به من

مجالي محال را هديه كني ،

رسوب در لايه هاي ازل

رخنه در سايه هاي ابد

_

اين منم من

مرثيه خوان لحظه هاي برباد رفته عمر

كه در برهوت احساس تو تابوت مرگ را

در سوگ باغي از معما

اشراقي مشتعل

وباوري گوارا

بر دوش مي كشم .

-

آنك ستاره ها را چگونه صدا كنم

وقتي تمام در نظرم تاريكند

و سجاده در كجاي خاك بگشايم

كه غاصبش تو نباشي

-

به زحمت ايستاده بودم

اما تو رفته بودي

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

چند لكه رنگ

دعوا كار هر روز شان بود .انتظار داشت سر كارگر

 به نظرش اهميت بدهد .عاشق رنگ سبز بود .هميشه

 مي گفت :رنگ هاي سياه وزرد آدم ها را ياد بدبختی

 هايشان مي اندازند .ما در دلمان حرف هايش را تاييد

 مي كرديم . مي گفت :آدم بايد حرف دلش را بزند .

هرچند اگر براي سركارگر اهميتي نداشته باشد .

ميان آنهمه كارگر فقط ما سه نفر ماسك به صورت

مي زديم . شايد به همين دليل هم بود كه هميشه با هم

 بوديم . علي يكبار پيشنهاد داد چشم بند هم بگيريم . و

گرفتيم .با چشم بند خيلي راحت تر مي توانستيم كار

 كنيم.فقط گاهي خطوط زرد و سياه با هم مخلوط

 مي شدند . شبيه نقاشي هاي ابر وباد .

هوا سرد بود .سركارگر آنطرف خيابان نشسته بود و

 چاي مي خورد .صداي بوق ماشين هايي كه از كنارمان

 رد مي شدند و رنگ هاي سياه وزردي كه روي بلوكه هاي

سيماني پخش مي شد داشت حالمان را به هم مي زد .علی

 تحملش تمام شد .بلند شد تا نفسي تازه كند .صداي سركارگر

 بلند شد .علي زير لب گفت :لعنت بر آدم هاي احمق

چشم بند ها را كه برداشتيم به يكديگر نگاه كرديم .لباس

 سفيد تنمان بود .علي پرسيد :اين لباس ها را كي تنمان

 كرديم . هيچ كدام نمي دانستيم . نگاهمان رفت سمت

 سر كارگر . داشت داد مي زد : زود اين لكه های خون

را از روي بلوكه ها پاك كنيد و رويش را سياه بزنيد .

 علي آه كشيدو گفت : باز هم سياه .

(مصطفي نقي زاده 6/12/83)

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳