سريعتر از سنگ ها

به سوي تو مي آيم

با جسمي اسير وروحي سرگردان

تو بالاي قله ايستاده اي و مرا به سوي خويش مي خواني

ومن با زحمت از كوه بالا مي آيم

تشويقم مي كني ومن به رسيدن اميدوارتر مي شوم

سنگ ها از زير پايم سر مي خورند .روي كوه مي غلتند و زماني كه به پايين كوه مي رسند

مرگ را به من هشدار مي دهند.

و من بي اعتنا به مرگ ، همچنان مصمم گام بر مي دارم .

از روي صخره هاي صاف بالا مي آيم و به صخره زير پاي تو مي رسم

دست دراز مي كنم . دستم را مي گيري و من چشمانم را مي بندم و

خود را به دست تو مي سپارم .

تو دستم را رها مي كني ومن خيلي سريعتر از سنگ ها . . . .

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

يك تصميم منطقي

توي ذهنتون مجسم كنيد كه يك صبح بهاري دل انگيز از خونه بيرون ميان

و چند قدمي كه از خونه دور شدين مي بينين بند هاي كفشتون بازه .خم

مي شين تا بند ها رو ببندين كه يك بچه گنجشك رو مي بينين كه توي

باغچه جلوي خونه همسايتون افتاده و نمي تونه از جاش حركت كنه .

حالا تصور كنين چند قدم اون طرف تر يك گربه خوشگل ماماني پلاستيك

آشغال هاي همسايه رو پاره كرده و داره بين آشغال ها واسه خودش دنبال

غذا مي گرده . با ديدن اين دو تا منظره در كنار هم چيكار مي كنين ؟

اميدوارم اگه يك روز با همچين منظره اي روبرو شدين مثل من دلتون به حال

گربهه نسوزه ، و گنجشک بيچاره رو نندازين جلوی گربهه چون ممكنه بعدش

دچار وجدان درد شديدي بشين!

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

هر روز با هميم با همين بازي

هر روز با هميم با همين بازي .به تو فكر مي كنم وهيچ نتيجه اي نمي گيرم.كلافه مي

شوم ،افكارم درون ذهن كوچكم مي چرخند .باز هم به مغزم فشار مي آورم .چرخش

افكارم بيشتر مي شود. باز مي كنم پنجره را.آسمان را مي بينم كه بالاي سرم مي

چرخد .وزمين را كه از زير پاهايم مي گريزد.

پشت به پنجره مي ايستم وصدايت مي كنم ،با همان كلماتي كه خودت به من آموخته

اي .دست هايت را روي چشم هايم احساس مي كنم.همه چيز از حركات باز مي

ايستد.برمي گردم تا ببينمت .از پنجره مي گريزي ومن لب پنجره مي آيم ودرختان را

مي بينم كه با شاخه هاي كوچكشان با تو خداحافظي مي كنند .

صدايت مي كنم تا برگردي ،دوباره دست هايت را روي چشمانم احساس مي

كنم .برمي گردم ،و اينبار از در اتاق مي گريزي و من نا اميدانه در گوشه اي مي

نشينم وباز چرخش ها آغاز مي شود .آري هر روز با هميم با همين بازي

اما امروز روز ديگريست .امروز مي خواهم همراه زمين و آسمان بچرخم و تو را صدا

كنم. شايد امروز من برنده اين بازي باشم.

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

    mahie ghermeze koochooloo                                          

هميشه يك پارچ آب مي گذارم كنار تختم تا هر وقت گلويم خشك شود براي آب خوردن از جايم بلند  

نشوم .به خصوص شب ها که گلويم زمين خشكي مي شود كه هر چند مدت بايد آبادش كنم .

مدتي است كه شب ها وقتي مي خوابم كابوس مي بينم وبعضي شب ها هم اصلا خوابم نمي برد.چند

روز پيش تنگ ماهی سرخ كوچكي را كه براي سفره هفت سين گرفته بودم روي ميز گذاشتم تا قبل از

خواب آنقدر به بالا وپايين رفتنش ،دهان باز وبسته كردنش ، چرخيدن وتكان دادن باله ها يش نگاه كنم تا

خوابم ببرد.

امروز صبح كه از خواب بلند شدم ديدم ماهي سرخم توي تنگش نيست وآب تنگ هم ته كشيده .

زير ميز ،كنار تخت ، ولاي كتاب هاي دور ميزم را كاملا گشتم اما جز گرد وخاك چيزي نديدم .دوباره به روي

ميز نگاهی انداختم.پارچ آب آنطرف ميز بود و آبش لب به لب پر.

  
نویسنده : مصطفی نقی زاده ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳