زمستان مي رود،بهار مي آيد ، بهار مي رود زمستان مي آيد ، زمستان مي رودو..
زمستان مي رود وهمه موجودات آمدن بهار را جشن مي گيرند .درختان با شكوفه هايشان و
گل ها با غنچه هايشان .
ابر هاي سياه مي روندوخورشيد مجال بيشتري براي تابيدن پيدامي كنند.انسان ها هم با بر تن كردن
لباسهاي نو سعي مي كنند خود را با طبيعت همرنگ سازند . همه چيز به حركت در مي آيدتا دنيايي
متفاوت با آنچه هست ساخته شود .
غنچه ها گل مي شوند وجوانه ها برگ .شكوفه ها ميوه مي شوند .ميوه ها مي رسند وچيده مي شوند
چند ماه كه مي گذردبرگ ها كم كم مي ريزند . ابر ها باز مي آيند و راه تابيدن خورشيد را مي بندند.وباز
هم زمستان وسرما..
گمان مي كنم طبيعت هم مانند من از اين سرگرداني خسته است ،مارا از اين دنياي تكراري نجات بده
از تو حذر نمي كند ،سايه مگر سفر كند:
هر روز صبح كه مي شود خورشيدي مي شوي و از پشت كوه ها بالا مي آيي ، آنگاه باد
مي شوي ومي وزي تا پرده های اتاقم كنار رود ، شعاع خورشيد ميشوی وبرگونه ها يم
مي تابي تا از خواب بر خيزم .
آب زلال حوض مي شوي و من كه هنوز خواب آلوده ام با آن آب زلال و ضو يي مي سازم
وتازه آنوقت معبودي مي شوي كه با يد ستا يشت كنم.
از خانه كه بيرون مي آيم سايه ها يم هم به دنبالم به راه مي افتند . كم كم سايه ها
در وجودم نفوذ مي كنند .چند تا از آنها كنترل ذهنم را در دست مي گيرند ومرا به آنجا
كه خود مي خواهند مي برند.
شب كه مي شود سايه ها كه ماموريتشان به پايان رسيده كم كم رهايم مي كنند و
من خسته از هياهويي كه بي اختيار در دام آن گرفتار شده ام به خانه بر مي گردم .
وتو باز به سراغم مي آيي .ستاره اي مي شوي ودر آسمان چشمك مي زني ،هلال زيباي
ماه مي شوي و من زير نورت قلم در دست مي گيرم وانقدر از تو مي نويسم كه
خواب به سراغ چشمانم مي آيد .
دراز مي كشم و در دل آرزو مي كنم روزي من هم خورشيدي شوم واز پشت كوه ها
بالا بيايم و آنگاه باد شوم وبوزم تا پرده هاي اتاقي كنار رود وــــــــــــ
از كفر من تا دين تو راهي بجز ترديد نيست
آن زمان كه در پي تو مي گشتم ،نبو دي
وزماني كه از يافتنت نا اميد شدم ، خود را نما ياندي
وقتي نگاهت كردم ،بي اعتنا بودي
وزماني كه روي از تو بر گرداندم ،مرا به نظاره نشستي
وقتي از كنارت گذشتم روي بر گرداندي
وآنگاه كه از تو دور شدم به دنبالم دويدي
وقتي به تو عشق ورزيدم مرا راندي
وهنگامي كه عشق را تقسيم كردم ،سرزنشم كردي
وقتي خواستم با تو باشم ، از من گريختي
و اكنون از من طلب پيوستن به خويش را داري
ديگر از اين بازي تو خسته ام ، مرا تنها بگذار ، تنهاي تنها
مطلب زير رو يكي از بر وبچ بهم دادتا توي اين بلاگ بنويسم ؛يك خورده فهميدن
مفهومش مشكله اما اگه به دقت بخونيدش مي فهميد.
------------------------------------------------------
سي مرغ ميآيد؟!
خبر رسيده بود كه سيمرغ ميآيد و هيچكس در آمدن او شك نداشت.
آنروز وقتي كه برايمان از سيمرغ ، از مهربانياش از آب و غذايي كه با آمدنش به ما
پرندگان ميرسيد؛ گفته بود : پاهايش را نشانمان داده بودكه از ظلمي كه براو رفته
بود هنوز زخم هايي را از پابندها برپاهايش داشت او جاي خالي طوقي را برگردنش
نشانمان داد كه بدون پر مانده بود و خون مردگي هايي بر پرهاي دور گردنش ديديم. او
برايمان گريست وبالهايش را برايمان رو به مشرق باز كرد و گفت: سيمرغ خواهد آمد و
ما را از اين ظلم آشكار كه بر ما ميرود خواهد رهانيد.
ما او را تا آمدن سيمرغ به رهبري خودمان برگزيديم او ازهمه بر ما آگاهتر بود. ما نيز او
را با تجربه ميدانيستم. روزها ميگذشت و هر روز بر خيل يارانش افزوده ميشد.
شايعاتي بر سرزبانها افتاده بود. ما كمتر اورا ميديدم آن روزها شايعاتي يواش يواش
بر سر زبانها ميافتاد. لكلك روزي كه اورا ديد گفت: او چقدر شبيه سيمرغ است
گنجشك ميگفت:كه در خوابش سيمرغ را ديده كه به طور غير قابل باوري شبيه او
بودهاست.
وقتي كه در يكي از سخنرانيهايش از شبباهتش به سيمرغ پرسيده شد او در جواب
فقط لبخند زدهبود. اتفاقات ديگري هم ميافتاد كه ما آمدن سيمرغ را نزديكتر
ميديديم. تخمهايي از لانه ها گم ميشد. روز به روز بر جمعيت كركسها
افزودهميشد. آخر اين هم يكي از نشانههاي آمدن سيمرغ بود كه او به ما گفته بود.
ديگر ما به ندرت او را مي ديديم يعني بيشتر ميشنيديم كه كسي او را ديدهاست .
جغد برايمان ميگفت: او اصلاً شبيه سيمرغي كه در افسانهها آمده است نيست
پساز مدتي جغد ناپدبد شد وشنيديم كه اين هم ازنشانههاي نزديك بودن آمدن
سيمرغ است. ديگر كسي در شباهت او به سيمرغ شك نكرد. ديروز خبر رسيد كه
سيمرغ هنگام غروب خواهد آمد.
خورشيد كاملاً درحال غروب كردن بود امّا هنوز از سيمرغ خبري نبود، ناگهان ولولهاي
درجمع افتاد وهمه سرها به سمت آخرين شعاعهاي خورشيد چرخيد. اشك در
چشمانمان جمع شد وحتي بعضي بيصدا گريه ميكردند. از هيجان آنچه ميديديم
قلبهايمان به شدت به تپش افتاده بود.
او ميآمد. او به همراه بيستونه كركس ديگر وشك نكرديم كه او خود سيمرغ است……
يك لكه شير مي افتد روي موكت اتاقم .با انگشت پاكش مي كنم ، اما روي پرز موكت گودي ايجاد كرده .فردا صبح يك لكه سياه كنارم مي بينم .
مورچه هاي ريز و درشتي دور چيزي جمع شده اند .وقتي تعدادي از آنها را متفرق مي كنم مي بينم همان لكه شير است كه خشك شده .بعد از مدتي دوباره لكه سياه مي شود . روي آن فوت مي كنم .بعضي از مورچه ها فاصله مي گيرند ،برخي به سرعت دور مي شوند .وبعضي با سماجت به لكه چسبيده اند .تصميم مي گيرم انها را نابود كنم تا ديگر سراغ لكه نيايند .
در اثر حمله وحشيانه نيمي له مي شوند ونيمي شل .عده كمي هم مي گريزند.
مرگ مورچه ها تمامي ندارد. چند دقيقه اي كه مي گذرد باز هم مورچه ها جمع مي شوند اما اين بار نه به دور لكه شير .آنها با ستون هاي منظمي مي آيند واجساد قربانيان را مي برند . نمي دانم اين منم كه دارم تلافي مي كنم يا آنها .چون مي دانم روزي آنها دور من هم جمع خواهند شد و ت ك ه ت ك ه ه ا ي م ن را خ و ا ه ن د ب ر د
سخن پنجم:مقصد
آنها چند نفر بودند . در ميانه هاي راه ، يكي اصرار بر رفتن داشت وديگران اصرار بر ماندن
همگي مي گفتند: وقتي رفتن هميشه با نرسيدن همراه است ، وقتي سفر بي
انتهاست ،وقتي سفر را جز رنج حاصلي نيست بايد ماند واز آن چه هست لذت برد
آن چند نفر ماندند و آن يك نفر به تنهايي به راهش ادامه داد .
چندي بعدآن چند نفر اسير عذاب ماندن شدند وآن يك نفر همچنان مي رفت تا برايخويش مقصدي بيابد.
بدبخت ملت من :
بدبخت ملتي كه از مذهب به باور، از گذرگاه دشت و دمن به معبر شهر، و از حكمت به منطق روي مي آورد.
بدبخت ملتي كه خود نمي بافد آنچه بر تن مي كند، خود نمي كارد آنچه مي خورد .
بدبخت ملتي كه در عالم خواب با زيانكاري در مي آويزد، اما در بيداري به باطل تسليم مي شود.
بدبخت ملتي كه صداي خويش را جز در مراسم تشيع جنازه بلند نمي كند، فقط بر سر گور قدر شناسي خود را نشان مي دهد، و زماني به شورش بر مي خيزد كه گردن او زير تيغه شمشير است.
بدبخت ملتي كه سياست او تردستي، فلسفه او شعبده بازي و صنعت او سر هم بندي است.
بدبخت ملتي كه به فاتحي با نواي ني لبك خوشامد مي گويد، آنگاه او را مي راند تا از فاتح ديگري با شيپور و ترانه استقبال كند.
بدبخت ملتي كه فرزانهء او بي صدا، قهرمانش نابينا و وكيل دعاوي اش پشت هم انداز است.
بدبخت ملتي كه در آن هر قبيله اي خود را نماينده ملت قلمداد مي كند
.آزادی ـجبران خليل جبران
ـ وبدبخت ملتی که جوانان آن فقط زمان انتخابات به فکر ملت خويش می افتند
نظرات ()
