باد دیوانه
جوجه گنجشک چندین بار بال می زند ،می پرد، زمین می خورد . دوباره بال می زند . بادی می وزد میان بال هایش . زمین می خورد . بازسربلند می کند . جایی را نگاه می کند انگار. امتداد چشم هایش را دنبال می کنم . نیست . چیزی نیست،و شاید هست و من نمی بینم . دوباره بال بال می زند، به همان طرف که چشمایش نشان کرده بود . و باز هم باد می پیچد بین بالهایش . می رود به ناکجا . خیره و مبهوتش ایستاده ام ، من را نمی بیند اما. دوباره بلند می شود .سوی نگاهش جای دیگریست .دوباره بال بال می زند .
من اما همچنان خیره ام.ایستاده بر بلندای کوهی . کوهی از سنگ که قرار است غرورش بشکند و البته همه داراییش هم .باد بدجوری می وزد . دوباره شروع شد این باد دیوانه .
و آنگاه ابراهیم
و آنگاه ابراهیم
و آنگاه ابراهیم
هفت مرغ مختلف را هفت تکه کرد و هر تکه را بر بالای کوهی نهاد و فریاد زد :
ایمان دارم ،یقین می خواهم ،
و آنگاه ابراهیم ..
برای اين روزها
1)
خواسته هایم بوی ناتوانی می دهند
بوی آرزو
آرزوهایم را بر دست می گیرم
و می گردانم
..
باید مرا از ریشه قطع کرد .
20/7
2)
کتاب ها به بیراهه می روند
چگونه ممکن است
بر طبق قاعده نوشت
نفس کشید
دوست داشت
و مرد
.........
10/8
3)
آی
خبرهای تازه را چه کسی جار می زند
می خواهم فردا
صندلی هایم را به مناقصه بگذارم
و همه آرزوهایم را
روز به نیمه رسیده است
و روزنامه امروز
پر از ستون نیازمندی هاست
9/9
دو دانه گندم
1....
این قانون بازی است عزیز دلم . غرق شدن در رویا ها و آرمان ها و بعد
کلنجار رفتن با تضادها و تناقض ها و گیر افتادن در تارهای عنکبوتی
مساله ها و تقلا برای نجات . و بعد نشستن در انتظار معجزه .یک ماه ،
یک سال و گاه چند سال . بستگی دارد به میزان باورت .
می فهمی که گره کار را یک ناجی هم می تواند بگشاید . می نشینی به
انتظار ناجی .و باز خبری نمی شود . این جاست که نا امید و سرخورده
می روی خودت را با همه آن آرمانها و باورهای مسخره ات یک جایی گم
و گور می کنی . آن وقت است که با پای خودت ،با دلی مشتاق می روی
خودت را در لنجزارهای این زندگی لعنتی آلوده می کنی و تازه می شوی
یک آدم فهمیده . مثل بقیه . عزیزم این قانون بازی است !باور نداری ؟
2
- نه من از کار این خدا سر در می آورم
نه این خدا از کار من
...
کاری به هم نداشته باشیم بهتر است!
خیلی مسخره است . آدم بنشیند کلی زر بزند . کلی فلسفه بافی کند .
برای خودش تئوری پردازی کند . و بعد پای عمل که برسد بترسد .
یعنی جرات نکند حتی خودش تئوری خودش را که اتفاقا بی نقص
هم هست به مرحله عمل در آورد .
به قول سعید ما هنوز به خدا و خیلی چیزهای دیگر ایمان نیاورده ایم .
داریم خودمان را گول می زنیم .!!
3- به بهانه آخرین برنامه و خداحافظی با رفقا
((اینجور وقتها باید یک گوشه نشست...یک گوشه ی تنگ که دیوار هایش
هم سردباشد...هم سیمانی باشد...من عاشق دیوار های سیمانی ام...
آدم هروقت دلش از دنیا و آدمهایش بگیرد...باید دستهایش را روی دیوارهای
سیمانی بکشد...باید پوست و گوشت تنش لا به لای سنگ ریزه ها گیر کند..
باید اینطور عقده های آدم خالی شود..من روزهایی که دستهایم را اینطور روی
دیوارهای سیمانی کشیده ام خیلی زیاد یادم مانده...)) seeking/the/Truth
کاش این ها که این گونه بی خیال دارند روبوسی می کنند و می روند
میدانستند که چه دیوانه ای عاشقشان است
4- پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت !
به نظرت با اون دو تا گندم چه کرد ؟
...
من بی تقصیرم !!
نه این که خیال کنی من به قانون های مسخره تو اعتقادی دارم . نه !
من فقط کمی خسته ام و کمی هم ضعیف . و راستش فکر می کنم فکر
ناجی را هم باید از سرم بیرون کنم . راستی کسی سراغ نداری که
دو گندم بخرد ؟؟
سلوک سخت صعود
1((یعنی می شود یک روز این رژه رفتن ها تمام شود . می شود یک
روز از این پادگان لعنتی خلاص شویم . )).
شرمنده ام رفیق ، شرمنده ام که آن روز بعد از شنیدن این حرف ها به تو
خندیدم . شرمنده ام که مسخره کردمت . آخر عزیز دلم تو هنوز بعد این
همه سال ، بعد این همه عمر نفهمیده ای که این زندگی درست مثل یک
فیلم ، به سرعت برق و باد از جلوی چشمانمان می گذرد؟هم خدمتی عزیزم
فقط باید تماشا کنی و به مسخره بودنش بخندی . همين .
2) معلق بودن ، هیچ بودن در فضای هستی
این چهار ماه فرصت خوبی بود برای فکر کردن بیشتر به زندگی ، از
زاویه های مختلف . این حرف من تنها نیست . خیلی از کسانی که خدمت
رفته اند این را درک کرده اند . سر پست نگهبانی بهترین جاست برای این
که فارغ از هر دغدغه ای ، دور از هیاهوی روزمره زندگی بنشینی به
خودت ، به زندگیت ، به رفتارهایت ، حرف هایت ، آینده ات و خیلی
چیزهای دیگر فکر کنی . آنقدر هم وقت زیاد می آوری که می توانی
دوربین فکرت را در زاویه های مختلف قرار دهی و سعی کنی هیچ
چیزی ، هیچ نکته باریکی از قلم نیفتد . و بعد روزهای بعد تازه
می فهمی که چه کار بیهوده ای کرده ای . فکرکرده ای ! به زندگی ،
برنامه ریزی کرده ای برای آینده ! تازه می فهمی که تو ذره ای معلق
هستی در فضای بیکران هستی . اسیر باد های سرنوشت .
واین کشف بزرگ ، کشف شب های آخر نگهبانی دادن است .
3) گفت و گو
آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم مقابل این بادها بایستم ، نه این که خیال
کنی مغرور شده ام و طوفان بفرستی ! نه سوء تدبیر نشود . جمله ام
را اصلاح می کنم : آنقدر بزرگم کرده ای که بتوانم مقابل این بادها بایستم .
البته این جمله هم همه جایش عیب و ایراد دارد .
آن قدر کوچک شده ام که براحتی تن به نسیم و باد و طوفان می سپارم .
به هر جایم که می خواهی ببر
0
0
هنوز جای فکر کردن دارد..
4) تشکر
این دومین بار بود که از تو مایه آرامشی خواستم . و تو چه خوب جواب
بندگان طوفان زده ات را می دهی :
اما جواب قوم او جز این نبود که گفتند : او را بکشید یا بسوزانید !
ولی خداوند او را از آتش رهایی بخشید . در این ماجرا نشانه هایی
است برای کسانی که ایمان می آورند .
5)ناجی
اصولا معتقدم یک ناجی به سه حالت می تواند انسان را از سرگردانی
نجات دهد :
- برایش دستگاه هزار معادله و هزار مجهولی زندگی را حل کند .
- راه حل کردن معادله را به او بیاموزد .
- به انسان بفهماند که این جا معادله ای در کار نیست . راه حلی در
کار نیست !!
6) این روزها ...
((تئوری انتخاب )) من دارد روز به روز محکم تر و قوی تر می شود .
تئوری انتخاب سفید یا سیاه یا همان تئوری مرگ بر خاکستری ... فرصت
شود حتما درباره اش مفصل می نویسم . فعلا دارم نقاط ضعفش را بررسی
می کنم . تا بعد ..
عطار
به مناسبت ياد روز عطار نيشابوري.
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
گويند عطار در دكان عطاري مشغول معامله بود .درويشي آنجا رسيد و چند بار
((شي لله))گفت . عطار به وي نپرداخت .درويش گفت :أي خواجه تو چگونه
خواهي مرد . عطار گفت :چنانكه تو خواهي مرد . درويش گفت :تو همچون من
مي تواني مرد ؟عطار گفت :
بلي . درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت :ا…و جان بداد .
عطار را حال متغيير شدو دكان بست وخلوت گزيد
سلام .. خداحافظ ..
1) روزگار خوش آقا مصطفی ...
خوابیدن تا لنگ ظهر ، بعد هم مطالعه کتابهای دوست داشتنی تا موقع نهار ،
فیلم نگاه کردن ، باز مطالعه ، بیرون رفتن ، باز فیلم نگاه کردن و خوابیدن .
این است روزگار خوش آقا مصطفی .
فاصله دو ماهه بین کنکور فوق و سربازی ، فرصتی عالی پدید آورده برای
عقده بازی . برای زندگی به سبکی که سال هاست طعمش را نچشیده ام . البته
این سبک به خودی خود دوست داشتنی نیست ، اما وقتی به دو سوی قضیه
نگاه کنی ، کاملا توجیه شده است و منطقی . اسمش را گذاشته ام روزگار
خوش آقا مصطفی ...
2) چرا درمانده ایم ...
((تولستوی ،این بزرگ مرد پهنه انسانیت ،سخنی دارد با این مضمون : باید از
گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را می دانند ولی جرات ابراز آن را
حتی برای خودشان ندارند . .. ))
کتاب با این جمله آغاز می شود . جمله ای که ای کاش زودتر از این ها ،
درک می کردمش . بگذریم ..کتاب حسن نراقی ، با عنوان ((جامعه شناسی
خودمانی )) مروری بر همین گونه حرف هاست . حرف هایی در باره
خودمان ، درباره جامعه ایرانی و به عبارتی درد دلی است خودمانی .
لحن صادقانه کتاب و دوری نویسنده از ((ایسم )) های متداول ، کتاب را به
مجموعه درددل هایی دوست داشتنی و قابل تامل تبدیل کرده . البته قصدمن
معرفی کتاب نیست . کتابی که به چاپ شانزدهم رسیده باشد نیازی به معرفی
ندارد .مقصود این بود که بگویم اگر نخوانده اید حتما بخوانید . ..
3) چند جمله کاملا خصوصی ...
می دانم لیاقت مهمانی شما را نداشتم . حکایت من حکایت گربه است . در
دیزی را باز دیده بودم . می دانستم که اگر تنها بیایم راهم نمی دهید . به همین
خاطر همیشه چند تا آدم آبرودار هم همراه خودم می آوردم . خدا خیرشان
دهد که باران و برف و سرما و.. حالیشان نبود . دوستان خوبی هستند . قدرشان
راخوب نمی دانم ، می دانم .
راستی همراه ویژه ام را دیدید ؟ موافقید ، بی فایده است آقاجان . وقتی من چیزی
را می خواهم ،شما هم موافقید ، همه دنیا با ما مخالف است.
از روی دو روز از زندگی
اشک ها و لبخندها...
1-(20:45 پنج شنبه )
ذهن احمق و بی شعور من واژه اشک را همیشه با واژه کرگدن
همراه می کند ،چرایش را نمی دانم . بگذریم . طبق گزاره های
منطقی حاکم بر ذهن من گریه کردن کرگدن ها امری محال است .
(چرایی این را هم نمی دانم . اما قلبا آن را پذیرفته ام ) و از آن جا
که توانستم بالاخره برای یکبار هم که شده اشک بریزم . آن هم از
نوعی که شره می کند بر روی گونه ها ، ذهنم چنین نتیجه گیری
کرده که من کرگدن نیستم . و این خود سرآغاز یک مشکل بزرگ دیگر
در زندگی است : (( اگر من کرگدن نیستم ،پس چی هستم ؟))
2- (23:30 پنج شنبه)
فضای بیرون اتوبوس را برف سفید پوش کرده .از آن منظره هایی است
که حس بازی با کلمات را دروجود آدم زنده می کند . غرق می شوم در
بازی . بهتر از این نمی شود . یک حس خارق العاده . ترکیبی از (سبکی
بعد از کنکور)، (منظره ای از کوه های پر از برف )،( آواز سراج در گوش )
و (بازی با کلمات در ذهن ).کلمات کم کم به سمت شور می روند .
غزلی از برف در راه است . اما به یکباره دست های آن ... دیوانه به
موهایم چنگ می زند . همه چیز خراب می شود . کلمات ترسیده اند .
جیغ می زنند . قافیه ها فرار می کنند . سراج قطع می شود . غزل نابود
می شود . دوباره سعی میکنم . نمی شود . بی خیال می شوم . به
تماشای برف ها می نشینم . برف هایی که با لباسی سپید هم آغوش
زمین شده اند . چقدر بعضی وقت ها به این لباس و این هم آغوشی با
زمین حسودیم می شود .
3- (10:30جمعه)
صخره ها و دیواره ها ترس و لذتی وصف ناشدنی دارند . به شرط آن
که خودت باشی و خودت . یک عده آدم ناشی را دنبال خودت راه
نیندازی و بعد هی نگران جانشان باشی . خب البته نگران بودن هم
انواع مختلفی دارد . نوع احمقانه اش این است که پیدا کردن مسیر ،
کمک دادن به دیگران و سایر کارها را بسپاری دست دیگران و خودت
فقط و فقط نگران باشی . معمولا در این شرایط آدم کلی نذر و نیاز
می کند که گروه سالم به مقصد برسد و معمولا هم وقتی سالم
می رسند نذر و نیاز ها فراموش می شوند .
4- (23 – جمعه )
می بینی دیگران چقدر ساده وجود تو را باور کرده اند . می ترسم از این
که روزی خود من هم را باورت کنم .
5- (24- جمعه )
خدایا یاریم که دیگران را همان قدر خود می پسندند دوست بدارم . نه کمتر،
ونه آنقدر که شایسته آنند. چرا که هر در هر دو صورت مرا مغرور و خودخواه
می بینند .
برای عاشقی دلم
قصد خروش می کند
صدای فریاد مرا
قلب تو گوش می کند
سلام می کنی و دل
غرق ترانه می شود
سلام تو دل مرا
غرق سروش می کند
برق نگاه و خنده ات
بر سرشوق آوردم
عقل به یکباره مرا
سرد و خموش می کند
عقل گلوی عشق را
سخت فشار می دهد
یک نظر تو عقل را
حلقه به گوش می کند
کولی قصه های من
شانه گریه های من شوق وصال تو مرا
خانه به دوش می کند
محتسب مست گیر ،
راهی میخانه منم
عشق تو هوشیار را
باده فروش می کند
-- ترسیده ام . غزل در آستانه کنکور فوق ، زیاد جالب نیست . فعلا دارم سعی می کنم به خودم بقبولانم که
بعضی جملات ،شرطی اند ،فقط بدرد فیلم ها ، قصه ها و شعر ها می خورند . همین . 21/11/85
من گنجشكان را
براي كنجكاويشان دوست دارم
و براي يك رنگيشان
و براي اينكه در قفس
يا از سكوت خود مي ميرند
و يا از فرياد خود
ولي هرگز آواز نمي خوانند
ایستاده ، سلام می کند ، سلام می کند . نگاه می کند . نگاه نمی کنم .بیکار
نمی نشیند . می رود توی مغزم ، درست مرکزمغز ، و بعد یکباره در پس
چشم ها ظاهر می شود . پس چشم آن جایی است که وقتی چشم ها بسته
می شوند دیده می شود . نوعی توهم . منتها از نوع زنده اش. حوصله
بازی اش را ندارم . می دانم می خواهد آغاز شود . می خواهد بهانه شود ،
می خواهد جا بگیرد در میان دلی که دیگر دل نیست ، پوسیده. نمی خواهم
حرامش کنم میان هزار توی ذهنم ، باید سالم بماند ، باید همچنان یک بهانه
پوچ داشته باشم برای ماندن ، حتی اگر پوچ هم باشد باز بهانه است . لش
سنگین خودم را بر می دارم و می کشانم روی زمین ، سنگین است بی خودی ،
انگار سنگ بارم کرده اند و به پاها غل و زنجیر بسته اند . قدم هایم را از
لابلای آدم ها بر می دارم . ولوله است .قیامتی است در نوع خودش . آدم
هایی که نشسته ، ایستاده ، در سجده ، حرف می زنند ، زمزمه می کنند ،
اشک می ریزند . استغفار می کنند . بوی عطرو گلاب از اطراف به
مشامم می رسد ، تند است . آنقدر که مطمئن می شوم تعفن من در میانش
گم خواهد شد و دیگران به انگشت حیرت مرا به هم نشان نخواهند داد .
می ایستم در گوشه ای کنار پیرمردی که قطرات صمیمی اشک شره
می کند بر گونه هایش ، نگاهش می کنم . با حسادت . مدت هاست اشک
را گم کرده ام . و خودم را . نمی دانم اصلا برای چه آمده ام ، نمی دانم باید
چه بگویم ، این جا حاجت می دهند اما به حاجت مند ، نه به آن که خودش
نمی داند بدنبال چیست . مجبورم بایستم و بگویم ، من همان چیزی را که
نمی دانم چیست می خواهم . و بعد خودم از حرف احمقانه ام خنده ام
می گیرد . و سعی می کنم اسم بهتری برای خواسته ام پیدا کنم . فکر
می کنم . می گویم : دلم بهانه ای می خواهد برای خواستن . زیادی بی میل
شده ام به همه چیز . من چیزی می خواهم که ارزش خواستن داشته باشد .
ارزش ماندن ، ارزش نفس کشیدن . می فهمند دیوانه ام ، این جا حاجت به
دیوانه ها نمی دهند . شفایشان می دهند .
← صفحه بعد
نظرات ()
